توسط ...
| جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:24
امروز عصر میخواستم اماده بشم برم کلاس زبان و بعدش برم عینکامو بگیرم که موقشنگ زنگ زد و گفت میرم باغ، گفتم اوکی منم میرم کلاس. گفت چه کلاسی؟ گفتم حواست کجاست؟ زبان دیگه!
گفت: مطمئنی؟ :/
یهو شک کردم تقویمو نگاه کردم دیدم جمعه س! :/
امان ازین شغلایی که تعطیل و غیر تعطیل نمیشناسه!
هیچی دیگه کلی اذیتم کرد بعدش به میمنت این تعطیلی سه ساعت خوابیدم :/
مثلا دکتر قرص برام نوشته سرحال شم بیش از پیش میخوابم!
این قضیه حسنی به مکتب نمیرفت من هم از ازل بوده :/
یادمه یه بار تو دانشگاه رفتم بیمارستان دم در بخش دیدم چقد خلوته یادم اومد تعطیله برگشتم :/