توسط ...
| دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:40
این دوره پریودیم با جنون نسبی همراهه
انقد از دیروز چرت و پرت گفتم آبرومو همه جا بردم
دو شب هم هست که نتونستم بخوابم
دیشب در حد مرگ درد داشتم و هرکار میکردم تاثیر نداشت
بیرون بارون میومد و منم پشت پنجره پیچیده بودم تو پتو و گریه میکردم. هر لحظه میگفتم الان بابام پا میشه داستان میشه
ماشالله مردای ماهم خصوصا قدیمیا با درک و فهمممم
امروزم که عید بود ساعت ۹ صبح با صدای مهمونا بیدار شدم :/
۹ صبح! مهمون! لعنتیا لااقل دید و بازدیدو از ده یازده شروع کنین
هیچی دیگه، الانم با یه شکم نفخ کرده و در حالیکه نه معده م کار میکنه نه مغزم با آبشاری از خون جاری نشستم جلو مهمونا