خدایا
بغلم کن...
i can't take it anymore...
خدایا
بغلم کن...
i can't take it anymore...
چند روزه میگن طرف بعد چهل و اندی سال جونشو داد پای مملکت و پای درد جانبازی شهید شد.
واقعا شهادت فلسفه ش چیه؟ آیا جایز هست پشت اسم هرکی که دلمون خواست صفت مقدس شهادت بچسبونیم؟ طوری که خیلیا با شنیدن اسم شهید حس متناقضی بهشون دست بده.
ایشون فوت شد، کلی هم ترکوندن و... که آره فلانی شهید شد!
طرف زمان انقلاب نمیدونم چیکار کرده. اما بعد اونو خوب میدونم.
میدونم تو پر قو زندگی کردن تک تک بچه هاش یعنی چی.
اینکه هرکدومشون در اووووج بی سوادی، درحالیکه صفت و اسم انگلیسی رو جابجا مینوشتن، یه پست بزرگ گرفتن.
دیدم که کار اداری های مزخرف ایران مثل آب خوردنه براشون، به پای پارتی و...
تو محیط کارهم بولدن چون هر تیپی بخوان میزنن و کسی کار به کارشون نداره
تو هر شهر یه خونه داشتن و لباس مارک پوشیدن و جای بقیه رو گرفتن و پول بیت المال رو خوردن رو دیدم!
دیدم وقتی ایشون یه نفسش تنگ میشد فوری بهترین دستگاه ها و دکترای ایران دورش بودن، درحالیکه یه کادر درمانی که تو کرونا از جون و جسمش مایه گذاشته به اندازه ی یه اسپرمشون هم اهمیت نداره براشون.
شهادت مبارک مرد بزرگ! خدا ازت بگذره...
با یکی از همکارام که بیشتر رفیقمه تا همکار و افسردگی شدید داره، نشسته بودیم و حرف میزدیم.
به این نتیجه رسیدیم که دلیل افسردگی و کم تحملی ما خشم درون ماست که بخشیده نشده. نسبت به هرکسی که در گذشته مارو آزار داده و زخم هایی رو تو جسم و روحمون گذاشته.
و به قول دکتر هلاکویی اگر نبخشی، درد ها مثل خنجر در بدنمون جا میمونن و تا ابد خودمون رو آزار میدن.
کاش میشد ببخشیم تا در آرامش زندگی کنیم. وقتی گذشته رو یاد آوری کنی و اعصابت خورد بشه یا گریه ت بگیره معلومه که نبخشیدی و هنوز زخمی هستی.
این چند روز متوجه شدم که پدر و مادرم رو که دلیل بخش کوچکی از گذشته دردناکم بودن، بخشیدم و خوشحالم. رابطه م باهاشون بهتر شده و خوشحال ترم و از بودنشون لذت میبرم.
کاش میشد شهرم و مردمش رو ببخشم تا حداقل انرژی برگشتن به اونجا رو داشته باشم و حتی با آوردن اسمش غمگین نشم.
و مسئولین کشورم رو ببخشم
از تمام کسانی که در گذشته و حالم تاثیر داشتن. از معلمای بی مسئولیت مدرسه که کتک میزدن، تحقیر میکردن و فحش میدادن، آموزش درست نمیدادن، تا درو همسایه ای که با نگاه هاشون اذیتم کردن، مردمی که من و امثال من رو محدود کردن، دولتی که سهمیه ایثارگری گذاشت، دولتی که پول چاپ کرد، دولتی که به من و مردم سختی و گرسنگی داد و رانت و پارتی و دزدی رو باب کرد. همه همکاران بیمارستان قبلیم که دوسال خونمو کردن تو شیشه و اندازه ده سال به جسم و روحم آسیب زدن. همه چیزها و کسانی که همین الان که یادآوریشون میکنم قلبم فشرده میشه. کاش می تونستم ببخشم و این خنجر هارو از قلبم در بیارم تا خشمم فروکش کنه و کمی در خنکی و آرامش زندگی کنم.
واقعا چطور میشه انقد قلب آدم بزرگ باشه که بتونه ببخشه؟ راهکاری دارین؟
پدر و مادرم یه هفته ای میشه که پیشمن،
قبلا خیلی از دست یه سری از کاراشون اعصابم خورد میشد و باهاشون دعوا میکردم. خصوصا دوره ی کنکورم که اصلا خیلی دلخور بودم ازشون. سر زخم هایی که تو زندگی بهمون زدن
الان دیگه خیلی پیر شدن، بابام نزدیک 70 سالشه و مامانمم پنج شش سال کمتر
آدمم که پیر میشه بالاخره اخلاقاش بیشتر تثبیت میشه و اون انعطاف رو از دست میده. یعنی میخوام بگم که اصلا بهتر نشدن و گذشته هم تغییری نکرده!
ولی الان انگار که دیگه هیچ انتظاری ازشون ندارم. انگار دیگه عمر مفیدشون تموم شده و مثل یه بچه بی گناهن که فقط گذران زندگی میکنن و اعمالشون دست خودشون نیست که آدم بخواد بهشون گیر بده.
الان خونه منن و انگار بچه های منن...
دیگه دلخوری ندارم... بابت قسمتی از گذشته ازشون ممنونم و بابت اون یکی قسمت هم بخشیدمشون. امیدوارم سالم باشن و به روزمرگی سالمندیشون ادامه بدن
حیف... حیف... پدرم قبلا آدم خیلی زرنگی بود. میگن سی سال پیش عمه م سرطان داشته و کل کشورو باهاش زیر و رو کرده دنبال دارو. رفت و آمد عراق و... داشته. با خواهرم سال ۸۳ رفت کرمان برای دانشگاهش و کاراشو کرد و...
اما به من که رسید... الان جز یه پیرمرد ضعیف که به زور و با عصا راه میره و حتی نمیتونه یه تاکسی بگیره چیزی ازش نمونده...
سخته تو سن بالا دنیا بیارنت و تو ۲۵ سالگی پدر و مادرت دو تا سالمند باشن که برای چیزی نتونی روشون حساب کنی و همیشه نگرانشون باشی و با هر درد و بیماریشون درد بکشی.
و یک مسئله عجیب تر!!!!
من کم کم دارم میفهمم که پیارسال با کی دوست بودم! به کی وفادار بودم و براش وقت میذاشتم!
یک آقایی که از لحاظ روانی مشکل داره! دقیقا نمیدونم چرا و چطور ولی همینو میدونم درباره ش که بشدت نیازمند معاشرته.
میدونین کیو میگم دیگه! آقای دوست! کسی که نه ماه باهاش دوست و سه سال باهاش رفیق بودم!
شاید یه بیمار روانی بود. شاید یه سواستفاده گر که خداروشکر موفق نشد. شایدم چیز دیگری که نمیدانم!!
+ شاید باورتون نشه ولی پریروز استاتوس برای داغداری مرگ مادرش گذاشته بود!!! منم به احترام گذشته مون یه تسلیت خشک و خالی گفتم. بیست دقه بعد اینکه گذاشت و بلافاصله بعد اینکه من دیدم استاتوس رو برداشت! قشنگ معلوم بود برای من و جهت تحریک منه. بعدش یکم شک کردم تحقیق کردم دیدم نه فوت نشده مادرش!! بازم گفتم نه بابا مگه میشه؟؟ تصور مرگ مادرهم سخته چه برسه به درست کردن شایعه ش. کسی که همچین کاری کنه قطعا روانیه. بعد بازم تحقیق کردم دیدم نه! واقعا مادرش زنده س!!
هیچی دیگه!! دوساعت تو شوک و البته تاسف برای خودم بودم که من چقققدر احمق بودم که به این! اعتماد کردم!!! اونم چه اعتمادی! زدم از همه جا بلاکش کردم که دیگه سرو کله ش پیدا نشه.
داستان حماقتی که کردم رو براتون بگم
جونم براتون بگه که
یه پیشنهاد کاری عالی تو کردستان عراق بهم شد. خورد و خوراک و جای موندن و حقوق دقیقا چهاربرابر ایران پایه به اضافه پورسانت و... و اقامت اونجا که مهاجرت رو راحت تر میکنه و...
و من نرفتم :)
چون موقشنگ راضی نشد!!! باهاش دعوام شد و به مرز جدایی رسیدیم.
واقعا وقتی میدونم نمیتونم اینجا بمونم چرا اینجا رل زدم با کسی که آرزوهاش شبیه کسیه که میخواد بمونه؟
چرا نتونستم جدا شم؟
وات د فاک؟؟
البته اینم بگم که این مسئله که میخواستن همین هفته بریم! و اینکه یکم به شرایط اونجا شک دارم، از لحاظ اینکه گاز ندارن، با نفت سر میکنن و کپسول و اینکه یکمم به قدیمی بودن فرهنگ مردمش شک دارم هم بی تاثیر نبود.
ولی سر قضیه موقشنگ اون قدرتی که فکر میکردم رو در خودم نیافتم! و له قول دوست دوران بچگیم که تو دبیرستان گغت: نقطه ضعف تو احساسته. فهمیدم من از لحاظ احساسی آدم قویی نیستم.
الان که فک میکنم شاید اون خانومه که تو اون سرمای شدید مانتو نخی پوشیده بود آدم فضایی بود 🧐
+دندونم حفره درش ایجاد شده :/ و هم اکنون راهی کلینیک دندونپزشکیم. و غمگینم از هزینه و وقتش
لطفا به دندان هایتان برسید. نخ دندون یادتون نره
امروز تو دمای منفی ده درجه دو تا خانومو دیدم که لباس تابستونی داشتن!!!
وسط برف و سرمای شدید که با کلی کاپشن و شالگردن و دستکش و... داشتیم میلرزیدیم. دیدم دوتا خانوم خیلی ریللللکس با لباس تابستونی اومدن خرید!!! خانومه یکیشون یه مانتوی نخی داشت، مشخص بود زیرشم یه تاپ بندی داره.
همراشم یکی دیگه بود اونم یه پیراهن بلند و یه چادر خیلییی نازک داشت! یه ساعت داشتیم نگاه میکردیم ببینیم واقعا قیافه شون به آدمای ندار میخوره؟؟ دیدیم نه!! اومدن گشت و گذار و خرید و با همون تیپ!
اگر دوست دارین به کرخت ترین آدم زمین تبدیل شین، شیفت شب وایسین
+ جای شما خالی امروز جمعا ۴۵ دقیقه تو برف پیاده روی کردم و لذت بردیدم
+ یه لحظه اسلحه تو بذار زمین و بیا بغلم
یه دل سییییر گریه کن...
یه حماقتی کردم که احتمالا اگر بفهمین همگی با هم بسیج میشین میاین منو ترور میکنید
بگم چیکار کردم یا بیخیال شم؟
all I know
Loving you is a losing game…
خدایا
انقدری در زندگی بهم بده که اگر کوچکترین اختیاری به دست آوردم، خلا و کمبود باعث عوض شدن اخلاقم و ظلم به زیر دست هام نشه.
این هفته دوتا دوستی و یه همکاریو بهم زدم :))))
قضیه همکاریه که همون پستای اخیره
اون دوستی ها هم، یکیش دوتا رفیق خیلی صمیمیم بودن.
که یکیشون محل زندگیش تهرانه و اون یکی مسافرت رفته بود تهران و به این نگفته بود.
منم که اصلا به این فکر نکردم که چرا همو ندیدن! به دوست تهرانیم گفتم آره رفیقمون تهران بود و فلان
انقدر ناراحت شد، گفت من دیگه باهاش قطع رابطه میکنم! چطور بعد سه سال اومده تهران و خوش گذرونی دو دیقه نیومده منو ببینه! قبلا هم یکی دوبار فک کرده بودم که خیلی نامرده اما میگفتم اشتباه میکنم و حالا مطمئن شدم!
انصافا حق داشت! چون میدونم میتونستن همو ببینن.
این از این!
+حالا اون یکی همون همکار شهر قبلم بود که زنگ زده بود و گفت که فلانی(همکار الانم) رو مسئول طرح گفته پارتی کلفت و سهمیه داره و این داستانا.
منم اومدم شیفت همکارم اینجا بود و گفتم که مسئول طرح داره خیلی باهامون بدتا میکنه. در مورد من فلان چیزو گفتن در مورد تو فلان چیز! گفت: همکار شهر قبلیت گفته؟ گفتم اره یه همکاری گفت! نگو اینا باهم دوست صمیمین! خلاصه خون جلو چشمشو گرفته بود. میگفت این دوست صمیمی منه، از جیک و پوک من خبر داره چطور اومده پیش غریبه گفته اینارو درباره م. قبلنم یکی دوبار یه چیزایی ازش دیدم باور نکردم. حالا دیگه باهاش قطع رابطه میکنم.
اینم انصافا حق داشت چون از طریق موقشنگ خبر دارم که اون یکی دختر چه مارموزیه
امروز که از سر کار برمیگشتم، دیدم که پل عابر پیاده ی دم خونه مو دارن رنگ آمیزی و نوسازی میکنن :)
انگار میدونستن یکی میره اون بالا و دعا میکنه و این انرژی مثبت بهش رسیده بود...
اگر مردم غمگین نباشید
اگر مردم گریه نکنید!
خوشحال باشین که جنگ من تموم شد و دعا کنید که در آرامش باشم
+ در سریال ۱۰۰، یه دیالوگ زیبایی بود که وقتی یه نفر در حال مرگ بود میگفتن : “Your fight is over”
یه چیز بگم کرک و پرتون بریزه :)))))))) چیزی که خودم بعد شنیدنش جامه ها دریدم و سر به بیابان نهادم :)))))
انگار بعد رفتن من تو اتاق استراحت محل کار شهر قبلیم، تخت رو خیس پیدا کردن :))))))))))
و فهمیدن یکی از افراد بخش با همسرش که به دلایلی مکان نداشتن، اونجا کیشو کیشو میکرده
بعد صداش کردن گفتن: ما اینجا میخوابیما!! بی زحمت یه جای دیگه بزنین مرسی :)))))))
امروز چغولی همکارمونو به رئیسمون کردیم
همکاری که میگفت به خاطر بالا بودن سابقه م هیچ کاری انجام نمیدم فقط گهگاه سی تی میگرم (که کار باکلاس تریه) و کارای سنگین تری که سهم اونه رو هر کسی مخصوصا طرحی هایی که باهاش شیفتن باید به دوش بکشن. حالا من میگم سنگین تر ولی واقعا سنگین نیستن!
رئیس کلی دعواش کرد خلاصه
و ایشون گویا از دست ما عصبانین و حق به جانبن و حس میکنن در حقشون بدی کردیم!
+بعدش داشتم به این فکر میکردم که قبلا رابطه ما و این خانوم خیلی خوب بود. خیلی باهم میخندیدیم، شیفت جابجا میکردیم و کلا خوش میگذروندیم. کارهای غیر سی تی هم واقعا چیز خاصی نیستن! انجام دادنشون خیلی ساده س و حتی گاهی لذت بخشه.
و فقط وقتی آدم واقعا خسته میشه که تعدادشون خیلی زیاد بشه و از کت و کول بیفته که هر ماه شاید یه شیفت اینطور شه
حالا نمیدونم واقعا یعنی کار نکردن انقدر براش مهم بود که بزنه برینه به رابطه ش با همه جوونای بخش که نود درصد افرادن؟ دیگه این همه تایمی که تو بیمارستانه یعنی ۱۵۰ ساعت در ماه رو نه باهاش میگن میخندن نه شیفت باهاش جابجا میکنن نه هواشو دارن و...
یعنی گرفتن دوتا عکس روتین انقدر سخت و مهم بود که هم چندین روز برینه به اعصاب ما و هم امروز رئیس دوساعت تو اتاقش داد بزنه سرش؟ و خدا میدونه ازین ببعدم چیکار میخواد بکنه
ریشه اینکار در کار نکردن یا تنبلی نیست. قطعا چیز با ارزش تری پشتشه. مثل نیاز به احترام! مثل یک خلا درونی که هیچوقت براش پر نشده. اون جایگاهی که میخواد رو پیدا نکرده و نیاز درونیش رفع نشده که الان میخواد با کار کردن تو سی تی و ام آر آی بگه من رییس اینجام و آدم شاخ و باکلاسیم و دست به دستگاه های دیگه که گاهی کارشون ساده تر هم هست نمیزنم.
جالب اینجاست که از هیچکدومم سر در نمیاره و برای کوچکترین مشکلی منو صدا میکنه که براش حل کنم. شاید اینم قسمتی از خلا درونیشباشه. دانش و برتری که هیچوقت نداشته!
+ و در نهایت لعنت به فرهنگی که توش پزشک از پرستار سرتر، پرستار از منشی سرتر، ام آر آی از سی تی سرتر، بانک خون از آزمایشگاه معمولی سرتر، رسمی از طرحی سرتر و هزار کوفت و زهرمار دیگه س!
شمام اینطوری هستین که وقتی خوابتون میاد یوزلس میشین یا فقط من اینطوریم؟
خدایی اگر خواب منظم و خوب داشتم و خواب آلودگی روز و به خواب نرفتن شب نبود، روابط و زندگیم خیلی بهتر بود
یه پست تو اینستا دیدم که نوشته بود:
«آیا موکت کردن فلان اتاق هنوز مد است یانه؟؟»
یعنی خوش بحال دل اونی که دغدغه ش اینه که موکت کردن هنوز مده یانه؟
تا حالا بالای پل عابر پیاده دعا کردین؟
خیلی حس قشنگیه
انگار به خدا نزدیک تری
از بالا به دنیا و مشکلاتش نگاه میکنی و دوری ازشون
گاهی دلت میخواد ساعت ها اونجا باشی
ذهنت آزاده
شبیه پرواز...
و البته از جمله لذایذ دیگه ش اینه که بالای یه پل عابر پیاده که خلوته دورش بری و درداتو جیغ بکشی، آدم خالی میشه
یه همکارمون اخیرا خیلی خیلی شخمی شده
کل امروزمون به تلافی کردن از زیر کار در رفتناش گذشت
قراره دست جمعی گزارششو بدیم که به طرز واضحی هیچ کاری نمیکنه!! برگه مریضو میدیم پس میفرسته برا ما و...
اصن نگم براتون که چقد رید به اعصابمون امروزی که رئیس نبود و خیلی خیلی هم شلوغ بود
برگشتنی انقدر جسمی و بیشتر از اون روحی خسته بودم که یه چهار پنج ساعتی خوابیدم و آخرش با کابوس بیدار شدم.
بعدشم که افسرده نشستم پای اینستا و...
حس میکنم افسردگی داره بهم برمیگرده و ناراحتم. نمیدونم چیکار کنم.
نمیخوام شمارو هم با این حرفا ناراحت کنم ولی بالاخره اینجا تنها جایی هست که خود خودمم و خودم رو خالی میکنم.
یه مدته تو خونه موقعی که خوابم کابوس میبینم و حس میکنم یکی تو خونه س و از خواب میپرم.
همیشه هم یه غمی توی دلمه انگار این شکلیم :(
خیلی خیلی وقته حس خوشحالی نداشتم و فقط وقتایی که میرم سر کار حس متوسطی دارم چون مشغولم و ذهنم و جسمم درگیر میشه ولی خب اونم یه جور دیگه منو فرسوده میکنه و نمیتونم شیفتامو بیشتر کنم.
نمیدونم دلیلش میتونه این باشه که خیلی وقته مهمون برام نمیاد یا کم میاد و یا اینکه مطالعات اخیرم در مورد اقتصاد کلان باعث شده افسرده تر بشم.
دیشب قبل خواب آرزو کردم که کاش دیگه صبحی در کار نباشه.
برای مراسم هواپیمای اوکراینی هم اصلا نه استوری گذاشتم و نه ناراحت بودم بلکه حسرتشونو میخوردم.
همشم حس میکنم به خاطر ناشکری هام خدا ازم ممکنه ناراحت باشه.
به ازدواج و بچه دار شدن که فکر میکنم حالم بهم میخوره و ازینکه موقشنگ درکی از افسردگی نداره ناراحتم و باهاش سرد شدم.
از گذر زمان خوشحال میشم و حسرت آدمای پیر رو میخورم.
واقعا واتس هپنینگ تو می؟
چیکار باید برای خودم بکنم که نکردم؟
اینکه حالم نسبت به مثلا دوسال پیش بهتره که خداروشکر شکی درش نیست.
اما به اندازه ای که شرایطم بهتره حالم بهتر نیست.
مدتهاست نرفتم خونه. مدتهاست با دوستی بیرون نرفتم.
نمیدونم دوستی پیدا نکردم شایدم تلاشی نکردم.
اصلا نه حال کلاس زبان رفتن دارم نه باشگاه رفتن.
امروز حتی حس دیدن ویدیوهای اقتصاد رو هم نداشتم.
تنها کاری که میکنم اینه که به مقدار خیلی زیاد بخوابم، اشپزی کنم و بخورم و مکرومه ببافم و بشینم پای اینستاگرام و در تمام این مدت یه لبخند برعکس روی لبم باشه.
به نظرتون چیکار کنم؟
حال ندارم ولی میگم کاش کلاس زبان میرفتم و باشگاه
شاید باورتون نشه ولی یک و دویست دادم لیزر
از پارسال پنج دفعه رفتم یه جایی ۴۵۰ میدادم
اصلا بدرد نمیخورد و کلا بدنم عین گورخر میشد از بس یه خطو میزد یکیو نمیزد!!
اقا امروز دست لرزان رفتم حساب کردم و رفتم تو
دیدم آقا اینجا اصلا یه دنیای دیگه س!!
یه ساختمون فوق العاااده شیک!! با کادر خیلی صبور و مهربون(برعکس قبلی)
قبلش لباس یه بار مصرف داد، پماد داد، حموم داشت و کل بدنمو یاد داد خط کشیدیم و این داستانا
بعدم بر خلاف قبلی که یه ربع میکشید این یه ساعت و ربع کشید! تازه یه جلسه ترمیم هم گذاشته که اگر از جایی راضی نبودم دوباره برم. تهشم باز ترمیم کننده و... داد. کسیم سرشو نمیکرد تو اتاق.
خلاصه خواستم بگم ممکنه گرونی بی دلیل باشه ولی ارزونی بیش از حد بی دلیل نیست!!
خدایی اصلا یه دنیای دیگه بود.
فقط یه جاش که خیلییی بد بود. تقریبا داشت بهم تجاوز میشد :/
لیزر کردن اون ناحیه بود که حدود ده دیفه دستشو برنمیداشتو هی شات میزد هی میزد!! یه حس فوق العاده قوی بد! یه چیزی بین شرم و حساس شدن! تا جایی که یکی دوبار خواستم بگم آبجی ولم کن نخواستم!!
اینم از تجربه لیزر ما!
دکتر چاووشی یه پست گذاشته بود و در اخر یه جمله زیبا نوشته بود:
درد استقلال و تنهایی به مراتب قابل تحمل تر از درد کنترل شدنه
دیشب تو رخت خواب که بودم، فکر میکردم کاش الان یه سالم بود
آروم تو بغل مادرم میخوابیدم... فکر میکردم تا وقتی اون هست هیچی نمیتونه بهم آسیب برسونه
از هیچی خبر نداشتم
فقط به بغل و سینه مادرم میچسبیدم و برای همیشه میخوابیدم
دیروز دوروز بود که کامل تنها تو خونه بودم و انقدر فکر کرده بودم که داشتم دیوونه میشدم و کامل افسرده شدم دم غروب
بعد با یه روانشناس با امتیاز بالا از اسنپ دکتر حرف زدم
انقد بیسواد بود که تعجب کردم ملت چطور این کامنت و امتیازا رو براش گذاشتن!!
یعنی هر کس که یه نصف کتاب روانشناسی خونده باشه تشخیص میداد که چیزی بلد نیست
عین این زنای کوچه میموند که میشینی براشون دردودل میکنی
انصافا چقدر روانشناس خوب کمه!
یه همکار متاهل بچه دار دارم که خیلی میگه شیفت منو قبول کنین و اضافه کار بشه براتون و ازین حرفا!
اضافه کارا هم اصلا نمیصرفه. مگر اینکه ادم بخواد به طرفش کمک کنه که واگذاری شیفت قبول کنه
من معمولا سعی میکنم هوای بقیه که شرایطشون سخته رو داشته باشم و اگر لازم باشه حتی شیفتشونو وایسم. اما کسی که سواستفاده کنه مثل همکارای بیمارستان قبلیم اصلا!!!
این همکارم هفته پیش یه جابجایی شیفت بهم گفت و منم قبول کردم. امروز که یاداوری کرد بهش گفتم خوب شد گفتی یادم نمونده بود! قرار بود جاش صبحمو وایسی دیگه؟
گفت نه :| واگذار کردم بهت! برنامه هم ریختم میرم سفر! باید وایسی دیگه رو حرفت حساب کردم!!
دیدم که داره دروغ میگه دیگه هلی روی مهربونش برای همیشه نسبت بهش خوابید :))))
حالا بچررررخ تا بچرخیم عزیز
بعد چهار روز که یه عالمه شو شیفت بودم و یه روزشم در استراحت مطلق گذشت فقط اومدم بگم که نسکافه ی خوب نسکافه ایه که سه ساعت بعد خوردنش تو دسشویی بوشو بشنوی :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
اقایون و خانومها بیاین ببینم الان کی به کیه :|
ذرت عزیز ایا قبلا با اسم دیگه ای کامنت گذاشتی؟
فنچ عزیز تو چی؟
نکنه ذرت و فنچ یه نفرن؟
نقطه کیه و...
قدیما مامانم برنج میپخت با سوپ! به عنوان خورشتش!
همیشه فک میکردم که یه چیزیش جور در نمیاد و مزه ش مطبوع نیست اما نمیدونستم چرا!؟
+ میگن وقتی انرژی منفی بفرستی کائنات هم انرژی منفی میفرسته سمتت
امروز که افسرده بودم، اومدم شیفت دیدم با تخمی ترین همکار ممکن شیفتم و بعدش دیدم که ظرف نازنینمو یکی به غارت برده که معلوم نیست کیه و چیزی نیست توش غذا بگیرم و بعدش دیدم غذا یه استانبولی بی ریخته و خدا بقیه شو به خیر کنه
تازه قرصامم یادم رفته :| هم مکمل آهنم هم ضد استرس و افسردگیم
ولی یه اتفاق خوبی که افتاد این بود که برسی که از دی جی کالا خیلیم گرون خریده بودم رو تست کردم و خیلی قشنگ موهامو حالت داد و خیلی ذوق دارم بابتش!! تازه موهامم نمیکشه و اذیت نمیکنه
تنکس گاد
سال نو میلادی هم مبارک همه اونایی که الان دارن خارج از ایران عشق میکنن