یه همکارمون اخیرا خیلی خیلی شخمی شده
کل امروزمون به تلافی کردن از زیر کار در رفتناش گذشت
قراره دست جمعی گزارششو بدیم که به طرز واضحی هیچ کاری نمیکنه!! برگه مریضو میدیم پس میفرسته برا ما و...
اصن نگم براتون که چقد رید به اعصابمون امروزی که رئیس نبود و خیلی خیلی هم شلوغ بود
برگشتنی انقدر جسمی و بیشتر از اون روحی خسته بودم که یه چهار پنج ساعتی خوابیدم و آخرش با کابوس بیدار شدم.
بعدشم که افسرده نشستم پای اینستا و...
حس میکنم افسردگی داره بهم برمیگرده و ناراحتم. نمیدونم چیکار کنم.
نمیخوام شمارو هم با این حرفا ناراحت کنم ولی بالاخره اینجا تنها جایی هست که خود خودمم و خودم رو خالی میکنم.
یه مدته تو خونه موقعی که خوابم کابوس میبینم و حس میکنم یکی تو خونه س و از خواب میپرم.
همیشه هم یه غمی توی دلمه انگار این شکلیم :(
خیلی خیلی وقته حس خوشحالی نداشتم و فقط وقتایی که میرم سر کار حس متوسطی دارم چون مشغولم و ذهنم و جسمم درگیر میشه ولی خب اونم یه جور دیگه منو فرسوده میکنه و نمیتونم شیفتامو بیشتر کنم.
نمیدونم دلیلش میتونه این باشه که خیلی وقته مهمون برام نمیاد یا کم میاد و یا اینکه مطالعات اخیرم در مورد اقتصاد کلان باعث شده افسرده تر بشم.
دیشب قبل خواب آرزو کردم که کاش دیگه صبحی در کار نباشه.
برای مراسم هواپیمای اوکراینی هم اصلا نه استوری گذاشتم و نه ناراحت بودم بلکه حسرتشونو میخوردم.
همشم حس میکنم به خاطر ناشکری هام خدا ازم ممکنه ناراحت باشه.
به ازدواج و بچه دار شدن که فکر میکنم حالم بهم میخوره و ازینکه موقشنگ درکی از افسردگی نداره ناراحتم و باهاش سرد شدم.
از گذر زمان خوشحال میشم و حسرت آدمای پیر رو میخورم.
واقعا واتس هپنینگ تو می؟
چیکار باید برای خودم بکنم که نکردم؟
اینکه حالم نسبت به مثلا دوسال پیش بهتره که خداروشکر شکی درش نیست.
اما به اندازه ای که شرایطم بهتره حالم بهتر نیست.
مدتهاست نرفتم خونه. مدتهاست با دوستی بیرون نرفتم.
نمیدونم دوستی پیدا نکردم شایدم تلاشی نکردم.
اصلا نه حال کلاس زبان رفتن دارم نه باشگاه رفتن.
امروز حتی حس دیدن ویدیوهای اقتصاد رو هم نداشتم.
تنها کاری که میکنم اینه که به مقدار خیلی زیاد بخوابم، اشپزی کنم و بخورم و مکرومه ببافم و بشینم پای اینستاگرام و در تمام این مدت یه لبخند برعکس روی لبم باشه.
به نظرتون چیکار کنم؟
حال ندارم ولی میگم کاش کلاس زبان میرفتم و باشگاه