انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 21:59

تو سیستمی که اجزاش کاراشونو درست انجام ندن همه اجزا مجبورن همه کارارو یاد بگیرن تا گلیمشونو از اب بکشن بیرون.

مثلا من شهر خودم که طرح بودم مجبور بودم در مورد کار کارگزینی و امور مالی و... و... تحقیق کنم و کارشونو یاد بگیرم که یه وقت حقوقمو کم و زیاد نکنن و مشکلی برام پیش نیارن. اما اینجا اینطوری نیستم و اصلا کاری به کارگزینی و... ندارم.

الانم مملکتمون این شکلی شده. چون کارشو درست انجام نمیده. باید بریم مسائل اقتصاد کلان و... یاد بگیریم که هیچوقت در استعداد و علاقه ی من نگنجیده. اما مجبوریم که یاد بگیریم که همینطوری هر سمتی که میریم(بورس، طلا، دلار و...) ضرر نکنیم .

دیروز یه جلسه اموزش اقتصاد دیدم. امشب رفتم یکم در مورد چیزایی که یاد داد در مورد اینکه چرا تورم به وجود میاد و سران مملکت دارن چیکار میکنن تحقیق کردم و یه بدن دردی گرفتم که نگو.

نمیدونم واقعا کی قراره کارای این دولت برام عادی بشه و یاد بگیرم که انتظار کار درست ازشون نداشته باشم؟

شاید باورتون نشه اما خود دولت تورم و افزایش قیمت دلار رو ایجاد میکنه. با چاپ پول الکی و بدون پشتوانه!!

یعنی درسته فشار از امریکاس و اینا قرض بالا اوردن، اما اینا جای یه فکر درست و درمون، با چاپ اسکناس و دادن قرضاشون از این راه، رسما دارن دهن مارو میبندن در حالیکه همین چاپ اسکناسشون باعث بی ارزش شدن اسکناسای دست مردم و گرون شدن دلار و تورم و... میشه و به قول اون یارو تورم میشه مالیاتی که فقط افراد فقیر میدن چون اصولا دارایی ندارن که بخواد گرون بشه! و همون چیزی که ندارن دست نیافتنی تر میشه!

عین این میمونه صد نفر تو یه دهات باشن کدخدا به هر کدوم ده تا سکه بده و بگه با هر سکه میتونید یه کیسه برنج یا یه بسته خرما از هم دهاتیاتون بخرین. بعد خود کدخدا بخاطر اینکه نمیتونه قرضاشو پرداخت کنه میره هی سکه ضرب میکنه هی سکه ضرب میکنه و میده به طلبکاراش تا جایی که روستا پر میشه از سکه و دیگه ارزش سکه ها کم میشه و همون سکه ای که قبلا براش سر و دست میشکوندن الان انقد زیاده که دیگه چیزی هم در ازاش نمیشه خرید!

 

+خدای من!!! اصلا باورم نمیشه!! یکی از سه دلیل ریختن بورس حذف همون نقدینگی بوده!!

یعنی بهشت این شکلیه؟

توسط ... | دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 0:50

فک کن یه شب بخوابم، صبح که بیدار شدم ببینم کلا تو یه دنیای دیگه م!

از خونه بزنم بیرون و ببینم کسی ماسک نداره! تعجب کنم و وقتی بپرسم همه تعجب کنن و هیچکس نمدونه کرونا چیه!!

بعد برم بازار و ببینم چقدر هوا تمیز تر از همیشه س!

یهو چشمم میفته به گدای سر کوچه مون که یه لباس تروتمیز تنشه و داره ویترین مغازه شو تمیز میکنه!

سطل آشغال سر کوچه که همیشه یکی که پلاستیک جمع میکرد سرش توش بود حالا تبدیل شده به سه تا سطل اشغال با زباله های تفکیک شده و میبینی که چقدر مردم با سلیقه و تمیز زباله هارو جدا کردن!

بچه ای که چند وقت پیش دیدی داشت با پدرش گدایی میکرد حالا دست در دست اون با لباس کاراته داره از کلاس ورزش میاد و تو راه داره شیطونی میکنه و دست باباشو ول میکنه و حرکات کاراته میزنه و باباش از رو ذوق میخنده.

یکم که میری جلوتر میبینی خانوما دارن تو همون پارکی که هیچوقت جرات نمیکردن بهش نزدیک بشن، دسته جمعی ورزش میکنن و هیچ مردی بهشون تیکه نمیندازه و اصلا احساس معذب بودن نمیکنن!

یکم که میری جلوتر میبینی ساختمونای قدیمی شهر همه بازسازی شدن و چقدر همه جا تمیزتر و قشنگ تر شده!

دستتو که میبری تو جیبت میبینی که یه گوشی اخرین مدل تو جیبته!! وقتی اخبار و... رو نگاه میکنی میبینی ایران اصلا تحریم نیست! دلار هزارتومنه و هیچوقت تورمی وجود نداشته و مردم نمیدونن تورم یعنی چی! سر تیتر مهم ترین اخبار اینه که امروز آتش نشانی یه گربه رو که روی درخت گیر کرده بود نجات داده!

میری بازار و میبینی چقد قیمت همه چی خوبه و چقد جنسا با کیفیت ترن! خانومی که هفته پیش دیدیش و غذا نداشت به بچه هاش بده و نسیه میگرفت، حالا داره براشون لباس مدرسه جدید میخره.

پدر و مادرت بهت زنگ میزنن و میری دیدنشون، میبینی که تو شهر خودتون که اتفاقا خیلیم نزدیکه و خیلیم قشنگه و دیگه فقر و بی فرهنگی توش نیست با خوبی و خوشی دارن زندگی میکنن و چقدر جوون تر و پر انرژی تر شدن. بابام دیگه با عصا راه نمیره و مادرم فکش کاملا باز میشه و دندونای سالم و خوشکل و دستای سفید و صاف داره و وسواس اذیتش نمیکنه.

دوستم بهم زنگ میزنه و میگه خب این ماه مسافرت کجا بریم؟ بریم خارج یه شش ماه میشه سفر خارجی نداشتیم و بهش میگم مگه میشه و پول و پاسپورت و اینا نداریم و اصلا خونواده تو مگه اجازه میدن از شهرتونم خارج بشی؟ و دوستم تعجب میکنه! میگه این داستانارو از کجا آوردی؟ خواب دیدی؟ مگه همه جا زمین خدا نیست؟ چرا باید برای سفر تو زمین خدا انقد اذیت بشیم؟

برمیگردم خونه و کلی کار هنری از خودم میبینم و تعجب میکنم که من با گردن داغونم چطوری اینا رو درست کردم دستمو که به پشت گردنم میکشم میبینم که سالمه! بعد میخوام لباسمو عوض کنم و طبق عادت میخوام عینکمو در بیارم که متوجه میشم که عینک هم ندارم و چشمام داره خوب میبینه!

خونه رو که نگاه میکنم میبینم وسایلم چقد نو شده! دیگه اون یخچال دست دوم کهنه اونجا نیست و جاش یه یخچال از همون ساید بای سایدای لمسی که همیشه ارزوشو داشتم، هست. توشو که نگاه میکنم میبینم که چه چییییزایی توشه! از نوتلای واقعی بگیر تا انواع چیزایی که همیشه آرزو داشتم بخورم مثل میوه های استوایی و... تازه ماشین ظرف شویی هم دارم! دستگاه غذاسازی که همیشه ارزو شو داشتم رو دارم و البته ازون فرهای چند کاره بزرگ و یه دست مبل نو نو و خوشکل و تابلو های خفن! تازه ازون ظرفای مینیمال خوشکلی که همیشه میخواستم، تو خونه م دارم و عودای دست سازی که حتی بوشو نشنیدم و ادکلن و لوازم ارایش اصل خارجی و تخت خواب نو نو! یه سرویس خواب قشنگ و یه پنجره خیلی بزرگ ازونا که تو رویاهام میدیدم.

بعدشم مو قشنگ میاد خونه و میبینم که به ارزوهاش رسیده و در کمال تعجب میبینم که متاهلم و از زندگیمم راضیم.

موقشنگ داره تو بورس سرمایه گذاری میکنه و میگم مگه دیوونه شدی؟؟؟ ندیدی دولت چجوری پارسال همه رو با بورس بدبخت کرد؟ و موقشنگ بگه که خواب دیدی؟ بورس همیشه سالم ترین راه کسب درامد و کاملا امن بوده و دولت هم هیچوقت از ما سو استفاده نکرده و چطور دلت میاد اینو بگی؟

عصبانی میشم و میگم که این همه فساد اداری و سهمیه های الکی و ظلم رو نمیبینی؟ از کی طرفدار اینا شدی؟ و موقشنگ از حرفام تعجب کنه و بگه مطمئنم خواب دیدی! فساد اداری میدونم یعنی چی اما منظورت از سهمیه چیه؟ ظلم الکی برای چی؟ اینا که میگی کی اتفاق افتاده؟

کم کم بفهمم که همش یه خواب بد بوده وتو شغلم موفقم و رئیسم و مردم اذیتم نمیکنن و لذت میبرم از هنر و زندگی و خیلی کمتر میخوابم چون زندگیم رو دوست دارم و نمیخوام ازش فرار کنم! تازه کابوس هم نمیبینم و با آرامش بیدار میشم! دیگه هم نیازی به قرص ضد افسردگی ندارم. فقط دیشب این خواب خیلی واقعی و بد رو دیدم که خدا رو شکر کنم که بیدار شدم و بپرم تو بغل موقشنگ .

 

 

+ این متن رو با اشک نوشتم...

غیریرررر

توسط ... | جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 0:12

حالا هی میخایم غرور مردارو پودر نکنیم، بهشون اعتماد کنیم و اعتماد بنفس بدیم و آخرش فقط میشن ضرر برای آدم

سرجمع من تو دوستی با آقای دوست و موقشنگ بیشتر از ده میلیون تا به امروز ضرر کردم و واقعا به این نتیجه رسیدم که مال و اموالتونو بچسبید و لازم نکرده به دوست پسرتون حتی شوهرتون اعتماد کنید، بذارید اگر هم ضرر کردین خودتون با عقل خودتون کرده باشین نه طرفتون!

موقشنگ ساده و بی تجربه س و اقای دوست بدشانس و بدبخت و دروغگو بود و اعتماد از نظر مالی به هردوشون اشتباه محض بود.

اعتماد از هر نظر به اقای دوست اشتباه بود! حالا ببینیم نسبت به موقشنگ چطور میشه.

خسته م دیگه

به جوریم که نسبت به خیلی چیزا سر شدم

توسط ... | چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ | 22:19

روز بعد شیفت شب خود را چگونه می گذرانید؟

ساعت 9 صبح میخوابیم

12 با صدای اذان مسجد بغلی بیدار میشویم

تا دو نهار میخوریم.

تا سه در اینستا ول میچرخیم 

سه تا شش دوباره میخوابیم

شش بیدار میشویم و روز خود را آغاز میکنیم

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 22:5

امروز اومدم بخش و دیدم این پیرزنه همسایه م که الکی تو سالن دادو هوار راه انداخت و فحش بارونم کرد نشسته به عنوان مریض!

آخ لعنت بهت وجدان کاری نذاشتی زغالش کنم زیر دستگاه :)))))))))))))

 

+میم عزیز من اصلا از صحبتت در مورد موقشنگ ناراحت نشدم و کاملا راحت باش دوست من

توسط ... |

شعر

,

آهنگ

| سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 8:37

مرا از دور تماشا کن

من از نزدیک غمگینم...

 

«نزار قربانی»

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ | 20:57

یه رفیق داشتم دوران دبیرستان، فک کنم این دختر تو زندگیش کوچکترین سختی نکشیده بود. انقدر که با ناز و لای پر قو بزرگش کرده بودن. فک کنین پیش دانشگاهی بودیم ، باباش بعد هر لیوان شیری که میخورد بهش پول میداد به عنوان جایزه. یه بار باهم رفتیم سفر راهیان نور، نگم براتون که چقدر ذوق مرگ بودم و چقدر لذت بردم که ازون شهر خراب شده خارج شدم و این دوستم انقققققدر غر زد که سفرو زهرمارمون کرد.

اصلا هم درس نمیخوند و همش میگفت که میخواد پزشکی قبول بشه. خیلی خیلی وضع مالیشون خوب بود.

آقا سالها گذشت و امسال پیداش کردم دیدم که رفته یکی از کشورای همسایه و داره دندون پزشکی میخونه و بلاگر هم شده! شما هزینه درس خوندن خارج و زندگی اونجا رو فاکتور بگیر!! ایفون سیزده هم دستشه با کلی لباسای مارکی که هر روز اونجا میره خرید و عکسشونو میذاره.

بعد ملت فک میکنن این الان خیلی موفقه که داره دندون میخونه :)))))))))))))))))

آی آی از دست بابا پول داری!

با وجود همه اینا که به من مربوط نیست به نظرم دختر خوب و مهربونیه و من که دوسش دارم.

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ | 20:51

امروز رفتم همون جای دولتی که برای ویزیت مامانم ازم پول گرفتن و یه دختره تو صندوق گفت که رایگان نمیشه برای طرحی و این حرفا و بد هم برخورد کرد.

همش 9 تومن بودا ولی باور کنین اگر هزارتومن هم میبود میرفتم که فقط حال اون دختره ی عقده ای رو بگیرم که دیگه ازین غلطا نکنه.

دیروز صبح با رئیسش حرف زده بودم و حسابی رئیسش چزونده بودش.

امروزم بعد تست کرونا رفتم اونجا دیدمش یه اشاره دادم و گفتم خانوم بیا اینجا. بعد عکسی که از قبض گرفته بودم رو بهش نشون دادم و گفتم پولمو میخوام.

حرصش بود و داشت چرت و پرت میگفت و نمیخواست پولمو بده. پولمو ازشون گرفتم و یه نیم نگاه مرموز و پیروز مندانه ای بهش کردم و با شعف فراوان اومدم بیرون ازونجا :) جای همگی خالی :))))

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ | 9:44

همکارم که باهاش صبونه و میون وعده خورده بودم مثبت شد و منم حس میکنم مریضم، امیدوارم توهم زده باشم

دارم میرم تست بدم

خانوم صندوق دار تخمی

توسط ... | شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 20:44

همکارم به احتمال فراوان کرونا گرفته (صداش گرفته و بویایی نداره) :,) و اینجانب امروز باهاش صبونه خوردم و حینش کلی حرف زدم باهاش بدون ماسک. الهی رحم الهی رحم

 

+ اومدم دکتر برا ازمایشای مامانم، یه کلینیک دولتیه، رفتم صندوق داشتم فکر میکردم چقدر خوبه اگر هیچ ارزش و احترامی برامون قائل نیستن حداقل بعضی خدمات دولتی برای خودمون و پدر مادرمون رایگانه که خانوم صندوقدار گفت باید پول بدی :/ چون طرحی هستی فقط خودت رایگانی! خیلیم بد برخورد کرد در کل!

من مطمئنم اینطور نیست و همون ۹ تومن رو هم نباید میدادم. الان که مسئولین نیستن اما منتظر قشقرقی که هلی قراره فردا صبح به راه بندازه باشید :) چطوره ما یه عدد رو جابجا میزنیم آبرومونو میبرن بعد خودشون اینطور رفتار میکنن!

 

منشی دکتر گرخید وقتی دید من با قیافه ی مظلوم دو دیقه پیش که نوبت میخواستم تبدیل شدم به این آدم :))))

توسط ... | شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 1:34

تمام طرحی های سهمیه دار ایثارگری، حتی سهمیه های خیلی کوچیک دارن تبدیل وضعیت میشن و ما طرحی های بدون سهمیه وزارت بهداشت یه مدت طولانی فعالیت میکردیم که کار کردن تو کرونا رو هم ایثارگری حساب کنن و مارو هم تبدیل وضعیت کنن. چند ماه گذشت اما نتیجه ای نداد. کلی خرج و انرژی و... اما هیچی!

من از گروه اومدم بیرون اما اونا هنوزم دارن فعالیت میکنن. تداوم و استمرار چیز خوبیه اما نمیدونم چرا آخراش حس احمق بودن داشتم. حس میکردم یک احمقم که دارم از این سیستم همچین تقاضایی میکنم وقتی میدونم چقدر بی رحم و نا عادلن! ماهانه 500 تا فقط پرستار تو تهران درخواست خروج از کشور میدن. حالا بماند چند نفر هم مثل من میخوان برن اما موقعیتشو ندارن، برای نگه داشتن این پرستارا و پرستارایی که ممکنه در آینده فرار کنن قضیه تبدیل وضعیت رو رد نکردن و هی میگن حالا 40 روز دیگه! حالا یه ماه دیگه! حالا دو ماه دیگه! دوور از جون همه پرستارا و کادر درمان، عین حیوونی که میخوای یه بارو برات بکشه و خسته س و تو یه تیکه غذا جلوش نگه میداری تا بیاد جلو و هی میاد جلو و غذا رو میبری جلوتر تا بیاد دنبالت و بار رو برات بیاره.

 

 

+ دیروز داشتم با موقشنگ حرف میزدم که وسط ابراز احساسات و این صوبتا یهو شروع کردم به عر زدن و عین ابر بهار گریه کردم. چند باری تو زندگیم این حالت برام پیش اومده که به ظاهر کاملا قوی و خوشحال و شادم بعد که یکی ارومم میکنه و انگار اسلحه م رو بعد یک جنگ طولانی و زخمی شدن های پیاپی میذارم زمین یهو بغضم میترکه و بدون هیچ دلیلی در اون لحظه شروع میکنم به گریه کردن انگار درد همه اون زخما یادم اومده و در اون لحظه دارم براشون با صدای بلند گریه میکنم.

 

+کاری که قرصای افسردگی میکنن با ادم اینجوریه که حالت خوبه و نرمالی انگار کل دردایی که تا دیروز تو رو از کار انداخته بودن رو دفن کردی،

فراموششون کردی اما گاهی یادت میاد هنوزم هستن و انگار دیگه عصبای پایی که درد میکنه رو نداری و قطع شدن و بی حسی!

توسط ... | شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 1:19

از عوارض استقلال تنهاییه، یعنی شما اگر بخوای مستقل باشی باید تنهایی رو هم بپذیری.

من خواستم مستقل باشم، پس تنهام! من خواستم مستقل و ازاد باشم پس کسی رو انتخاب کردم که این استقلال و ازادی رو ازم نگیره اما در عوض کمتر کار به کارم داره حتی توی سختی ها! 

وقتی با اقای دوست بودم اون خیلی تجربه داشت در مورد همه چیز! خیلی وقتا نجاتم میداد و هوامو داشت با تجربیات و راهنماییاش اما! بیشتر از اون به خاطر گیرهاش که چرا اون کارو به فلان مدل انجام دادی من میدونم فلان مدل درسته (مثلا چرا گوشی از فلان جا خریدی وقتی من میگم ارزونتر پیدا میکنم و...) باهاش مشکل پیدا میکردم و بحثم میشد و انگار نیاز داشتم که خیلی چیزهارو خودم کشف کنم و کسی مجبورم نکنه که به دلخواه اون انجامش بدم.

مثل الان که با موقشنگم و این خوبی رو داره ولی بدیش اینه که حتی وقتی راهنمایی لازم دارم بازم کمکی نمیتونم به اون صورت ازش بگیرم و خودمم و خودم!

زندگی همینه و هردوتا چیزو نمیشه باهم داشت پس من دومی رو انتخاب کردم.

 

+اگر میخوای آزاد باشی، باید آمادگی روبه رو شدن با خطرات راهت رو داشته باشی.

مثل پرنده ای که توی قفس یک خونه و کنار یک خانواده خطر پیدا نکردن غذا و شکارچی و... رو نمی چشه اما آزاد نیست! و زمانی که بخواد آزاد بشه، این آزادی براش یه بهایی داره. دیگه باید خودش مراقب خودش باشه.

وقتی اسارت طولانی میشه ترک اسارت سخته با وجود اینکه میدونیم آزادی چقدر خوبه اما میترسیم! همیشه اوایل آزادی بعد یک اسارت طولانی با سختی های زیادی همراهه و ممکنه طرف ارزوی اسارت دوباره کنه!

مثل همون پرنده اگر تمام عمرش تو قفس بوده باشه و بعدا که ازادش میکنن حتی دلش نمیخواد پرواز کنه و میترسه.

مثل کسی که میخواد از ایران مهاجرت کنه اما انقدر احساس تنهایی و غربت میکنه که چند مدت اول ممکنه ارزو کنه کاش مهاجرت نمیکرد.

در مقیاس کوچیکتر مثل من که از شهر خودم اومدم اینجا و تنهام و مثل چند وقت پیش که یخچالم خراب شد و حتی نذاشتم خانوادم بفهمن ممکنه خیلی اتفاقات بیفته و مجبور باشم تنهایی راست و ریستشون کنم.

اما بازم من دومین حالت رو ترجیح میدم.

فور ناستنکا

توسط ... | شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 0:33

+میم عزیز که اومدی پستای منو خوندی ممنونم ازت به وب من خوش اومدی :) ممنون از لطفت

+و ناستنکای عزیزم یار همیشگی ببخشید که در این مدت حساس انقد دیر دارم جوابتو میدم.

واقعیتش من روانشناس یا مشاور نیستم که بخوام نصیحتی بکنم یا چیزی بگم اما به نقل از دکتر چاووشی چیزی که خودمم قبول دارم میتونم بگم که هر چیزی داخل رابطه باید با رضایت طرفین باشه. نمیگم عکس فلان مدل دادن درست یا غلطه یا رابطه ی جنسی و فلان درست یا غلطه و بحثم اصلا این چیزا نیست. بحثم احترام در رابطه س که هرچیزی که قراره انجام بشه مطمئنا باید رضایت هردو طرف توش باشه. پس اگر هم احیانا خواستیم یه گوهی بخوریم با رضایت طرفین باشه که تجاوز نکرده باشیم به احساس و حریم طرف مقابل و بی احترامی نکرده باشیم بهش :)

و خب نهایتا اینکه بخوای با کسی که به خواسته ت احترام نمیذاره و میخواد به حریمت تجاوز کنه بخوای دوست بشی یا نه بازم میل خودته ولی هر تصمیمی که گرفتی بعدا از خودت شاکی نباش و مسئولیت انتخابت رو بپذیر و ده سال دیگه هم اگر پشیمون شدی که چرا باهاش بهم زدی یا اینکه چرا هنوز باهاشی و به انتخابات احترام نمیذاره یادت بیاد که با آگاهی به این مسئله خودت این راه رو انتخاب کردی.

در مورد اینکه لازمه ی یک دوستی پایدار هم ایا رابطه ی جنسی هست یا خیر واقعیتش چیزی نمیدونم. شاید بشه عرفی و شرعی گفت که خیر لازمه رابطه این نیست اما مسئله اینه که عرف و شرع اصلا دوستی رو قبول نداره که بخواد در موردش حرف بزنه!!

توسط ... | سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰ | 12:45

شاید بنظرتون دیوونه بیام ولی دماسنج جیوه ای خریدم :)))) و کلی هم ذوق مرگم

تو یه داروخونه دیدم و نتونستم خودمو کنترل کنم

من از دوران طفولیت عاااشق دماسنج جیوه ای بودم ولی چون هیچوقت چیز واجبی نبوده، فقط یه بار داشتمش اونم انقد بی کیفت بود و بردمش همه جا بعد چند روز شکست

توسط ... | سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰ | 11:30

موقشنگ به همه عالم و آدم گفته که ما دوستیم

واقعا نمیدونم با دهنِ لقِ این بشر چه کنم؟

نه به آقای دوست که خدا خیرش بده نذاشت هیشکی تو دنیا باخبرشه نه به این!

توسط ... | یکشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۰ | 16:10

I got stock...

توسط ... | یکشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۰ | 9:42

خریدای سری اول بلک فرایدی که از دی جی کالا کردم خوب بود اما سری دوم و سوم همه رو از دم مرجوع کردم، جز یه میزی که به خاطر پول پستش دلم نیومد پس بدم.

واقعا دی جی کالا داره خودشو زیر سوال میبره

انقد که جنس فیک و غیر مشابه میفرسته

 

بی نهایت

توسط ... | شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۰ | 19:11

یه روز یه بچه رو دیدم با باباش کنار خیابون مشغول بودن نمیدونم چی میفروختن

تابستون بود و بچه روسری داشت، صداش کردم دیدم پسره! باباش خم شده بود. لهجه عجیبی داشتن، خلاصه! بچه رو دستشو گرفتم بردم دکه بغل و گفتم هرچی دلت میخواد بردار!

اول از آرزوهاش شروع کرد اسباب بازی برداشت. بعد از چیزایی که خیلی بعید بود بخوره مثل رانی و پسته. در آخر هم آدامس برداشت که بفروشه! کم کم از ذوق خرید بی نهایت رسید به زندگی سخت خودش!

برام خرج زیاد برداشت اما دلچسب بود. اینجا نمینویسم که خودستایی کنم، اینجا مینویسم که شاید یکی خوند و اونم دلش خواست این کارو کنه یا خودم بعدا دوباره بخونم و این کارو کنم.

خدایا بهمون پول بی نهایت و قلب بزرگ بده که ازین کارا بکنیم.

تبعیض؟

توسط ... | جمعه دوازدهم آذر ۱۴۰۰ | 14:12

مدرسه بودیم، کلی درس خوندیم، اما هر روز به کسایی که سهمیه داشتن جایزه میدادن، حتی یه بار دوستم که سهمیه داشت گفت ازمون پرسیدن کدوم دوستاتون باهاتون خوبن که بهشون جایزه بدیم و با کلی ذوق میگفت تورو گفتم و منم در اوج بچگی از این تبعیض در تعجب بودم!

کنکور دادیم باز به طرز فجیعی هر کی سهمیه داشت هزار قدم از ما جلوتر بود.

رفتیم دانشگاه باز هرکی سهمیه داشت انتخاب واحد راحت تری داشت و اصولا مشروطی براش مشکلی نبود!

خوابگاه میموندیم بازم اولین کسانی که اتاق انتخاب میکردن و جاهای خوب گیرشون میفتاد سهمیه دارا بودن و مونده ها میموند برای ما.

دانشگاه تموم شد و رفتیم تسویه حساب و از سهمیه دارا همون پول خابگاه رو هم نگرفتن.

رفتیم طرح و جر خوردیم با استرس استخدامی و بی کاری و... و تو کرونا کلی کار کردیم و بازم سهمیه دارا بدون ازمون و مستقیما استخدام شدن.

همه استخدام شدن و سهمیه دارا حقوقشون کلی بیشتر از بقیه بود...

خواستیم خونه بگیریم وام خواستیم بازم سهمیه دارا.... خواستیم ازدواج کنیم وام ازدواج دادن بازم سهمیه دارا... خواستیم ... بازم سهمیه دارا...

و این داستان ادامه دارد!

خدایا شکرت که لااقل پیش تو و بعد از مرگمون به خاطر کارایی که پدر و برادرمون کردن یا نکردن بازخواست نمیشیم یا کسی از ما جلو نمیزنه و... و همه چی به خودمون و اعمال خودمون مربوط میشه.

خیلی وقتا از بس هیچ حقی ندارم در مقایسه با سهمیه دارا حس میکنم کشور مال اوناس و من یه پناهنده خارجیم!

نمیدونم ولی شاید اگر زمانی توانایی مهاجرت داشته باشم و این کارو نکنم گناه کردم بخاطر دامن زدن به اسیب به جان و روح خودم!

این چند روز

توسط ... | جمعه دوازدهم آذر ۱۴۰۰ | 14:5

خب قضیه یخچال اینطور شد که درست شده بود و من توهم زدم که درست نشده. چون فک میکردم روشن خاموش نمیکنه و منتظر بودم یخچال تو خاموشیاش کلا خاموش شه نگو فقط صداش کم و زیاد میشه!

بعد اون سه روز پدر و مادرم اینجا بودن، کلی رفتیم دکتر و این ور و اون ور و خودتون میدونین دیگه دکتر رفتن چقدر اعصاب میخواد.

خیلییییییی خسته شدم اون سه روز آفم ولی بازم با رفتن پدر و مادرم دلم تنگ شد.

یه میز تحریر داشتم که از دی جی کالا سفارش داده بودم و خیلی دوستش داشتم اما یه چند تا جاش خیلی کوچولو شکسته بود. داداشم خوشش اومد گفت من میبرمش تو یکی دیگه سفارش بده. منم سفارش دادم.

پریروز یه سری خریدام از دی جی کالا رسید و خوشحال و خندان بودم که خریدام خوب از اب در اومده. اما امروز یه جا کفشی و اون میزه که سفارش داده بودم  رسیدن و انقدر افتضاح بودن که واقعا اعصابم ریده س. باید پسشون بدم و حالا اگرم قبول کنن باز پول پستم میپره.

جاکفشیه که انگار اسباب بازی بود و میز هم شبیه میز قبلیم بود ولی با پایه های کوتاه! منم که گردنم مشکل داره نمیتونم از میز پایه کوتاه استفاده کنم و باید پس بدم و بازم پول پست بدم که یکی دیگه بیاد! نمیدونم شایدم خودم یه فکری کنم براش که یکم پایه هاش بلند شه! وگرنه 50 تومن میشه پول هر دو پست و من خواهم سوخت.

دیگه عرض کنم خدمتتون که دارم مکرومه بافی یاد میگیرم و مامان اینا هم برام چرخ خیاطی اوردن و دو تا تیکه پارچه خریدم که یه چیزی برای خودم بدوزم. امیدوارم چیز قابل پوشیدنی در بیاد :)))

 

توسط ... | شنبه ششم آذر ۱۴۰۰ | 12:50

تعمیرکار یخچال اومد و 350 ازم گرفت یه قطعه هم عوض کرد اما یخچال درست نشد

دارم سکته میکنم

توسط ... | جمعه پنجم آذر ۱۴۰۰ | 15:31

تو پیج دکتر چاووشی در مورد یه تحقیق علمی روانشناسی صحبت کرده بود که میگفت فحش دادن به مقدار زیادی تحمل انسان رو در مقابل رنج افزایش میده :))))))) پس نریزین تو خودتون و فحش بدین

اما خب یه مسئله ای هم هست که به هرچی که فحش میدین انرژی منفی میفرستین پس به فلان جام و به فلان جام نداریم! فحشای با ادب تر و سالم تر در حدی که دل خونوک کن باشه لطفا :)))))

توسط ... | جمعه پنجم آذر ۱۴۰۰ | 15:24

داشتم ازون ور به اونور تو بخش میدویدم که دیدم یه پسر بدقواره ای وایساده بود بین مریضا، یه لحظه نگاش کردم گفتم ایییششش چه بی ریخته شبیه دوست پسر نچسب دوستمه. داخل پرانتز عرض کنم که این دوست پسر دوستم رو من خیلی بدم میاد ازش و یه دوباری هم غیر مستقیم باهاش دعوا کردم.یه ادم به شدت جوگیریه. دوستم همیشه از قیافه ش تعریف میکرد که واااای از کل دانشگاه خوشکل تره و فلان و بهمان ولی وقتی دیدمش دیدم واقعا نچسبه و هیچ تحفه ای نیست.

اقا! از بحث دور نشیم. رفتم استراحت بعد دااااد میزدن همه تو بخش که هلییی هلیییی بیا یکی کارت داره. حالا بخش شلوغ! رفتم دیدم همون پسره س و دریافتم که همون دوست پسر دوستمه و من بدون ماسک نشناختمش. اشاره کرد برم تو سالن و رفتیم و گفت که دوستت ازم جدا شده و افسرده شدم و فلان و بهمان و شماره تونم دارم ولی انگار یه عددش غلطه، بی زحمت شماره تونو دقیق بدین که من زنگ بزنم بهتون حرف بزنیم. به دوستتون هم نگین من گفتم.

در این حین چندتا اشنا هم رد شدن و سلام دادن.

بعد که رفت حالا من خوشحال و خندان ازینکه جدا شدن و عصبی ازینکه پاشده اومده محل کار من زنگ زدم به دوستم گفتم این از کجا شماره منو پیدا کرده؟

گفت از کارگزینی بیمارستان گرفته. گفتم کار ندارم اومده ابروی منو برده تو بیمارستان، همه داشتن نگاه میکردن که یه پسر جوون چیکار داره با من که بهم اشاره میده. دفعه بعدی سروکله ش پیدا شه میگم پلیس بیمارستان بیاد جمعش کنه.

بعدشم رفتم کارگزینی، یارو گفت شماره شمارو ندادم. فقط گفتم اینجا کار میکنین. اونم تهدید کردم که دیگه امار نده و به دوستمم گفتم این پسره رو جمع کن تا ندادم حراست جمعش کنه.

وایت فرایدی

توسط ... | پنجشنبه چهارم آذر ۱۴۰۰ | 20:43

امروز اومدم بازار به امید آف بلک فرایدی

بیشتر با آن روبه رو شدم تا آف :/

استخدامی

توسط ... | پنجشنبه چهارم آذر ۱۴۰۰ | 12:57

کسی که سربازی باباش شش ماه تو اشپزخونه محل جنگی بوده داره رسمی میشه اونوقت من که دوسال جونمو گذاشتم کف دستم و تو دهن مریضای کرونایی بودم به یه ورشون هم نیستم.

حس مهاجرای غیر قانونی رو دارم از بس هیچ حقی ندارم تو این مملکت

 

انیورسی

توسط ... | دوشنبه یکم آذر ۱۴۰۰ | 19:13

خب...

سالگرد من و موقشنگ مبارکمون!

 

تو این روز فرخنده به رابطه خودم و آقای دوست خیلی فکر کردم. به اینکه اون موقع جدایی چقدر برام ترسناک بود! هرچند میدونستم خیلی بهتر از اون، اون بیرون هست اما اینکه یکیو قبول کنی در کنارت و اینده تو باهاش متصور بشی یهو برج آرزوهات فروبپاشه و یه روز صبح پاشی و ببینی همه چی تموم شده و اون برای همیشه رفته و هیچ راه برگشتی نیست، طول میکشه تا درک کنی چه اتفاقی افتاده، جون دادن رویاها و آرزو ها هم درد داره هم زمان میطلبه. باید باورت بشه که دیگه نیست! که چقدر تنهایی و چقدر دنیا نامرده، احساس خلا، عدم اعتماد بنفس و صدتا احساس دیگه میاد سراغت! اما بدان و آگاه باش که موقتیه. ممکنه شب های زیادی بی خوابی بکشی و گریه کنی، یا اینکه خوابشو ببینی یا ناخودآگاه دستت بره سمت گوشی یهو یادت بیفته نیست! یا تو سالگردا یادش بیفتی ‌‌و یهو با یه آهنگ اشک از چشمت سرازیر شه. دنیا همینه! تحمل کن تا بگذره... درمانش یه چیزه، زمان... زمان... زمان... 

بعد یه مدت برمیگردی میبینی چقدر آزادی! چقدر خوشبختی که دیگه نیست! چقدر رویاهات بزرگتر شده! چقدر قوی تر و عاقل تر دوباره بالهاتو باز کردی و بلند شدی و چقدر خداروشکر میکنی که قدرت جدایی رو بهت داد تا جا برای بهترها باز بشه.

روابط خوب رو برای همه مون آرزو میکنم. رابطه ای که نیازی به درد جدایی توش نباشه و پر باشه از آزادی و آسودگی خیال و عشق و حس اینکه بودنش چقدر از نبودنش بهتره و وقتی هست چقدر خوشحالترم!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .