تمام طرحی های سهمیه دار ایثارگری، حتی سهمیه های خیلی کوچیک دارن تبدیل وضعیت میشن و ما طرحی های بدون سهمیه وزارت بهداشت یه مدت طولانی فعالیت میکردیم که کار کردن تو کرونا رو هم ایثارگری حساب کنن و مارو هم تبدیل وضعیت کنن. چند ماه گذشت اما نتیجه ای نداد. کلی خرج و انرژی و... اما هیچی!
من از گروه اومدم بیرون اما اونا هنوزم دارن فعالیت میکنن. تداوم و استمرار چیز خوبیه اما نمیدونم چرا آخراش حس احمق بودن داشتم. حس میکردم یک احمقم که دارم از این سیستم همچین تقاضایی میکنم وقتی میدونم چقدر بی رحم و نا عادلن! ماهانه 500 تا فقط پرستار تو تهران درخواست خروج از کشور میدن. حالا بماند چند نفر هم مثل من میخوان برن اما موقعیتشو ندارن، برای نگه داشتن این پرستارا و پرستارایی که ممکنه در آینده فرار کنن قضیه تبدیل وضعیت رو رد نکردن و هی میگن حالا 40 روز دیگه! حالا یه ماه دیگه! حالا دو ماه دیگه! دوور از جون همه پرستارا و کادر درمان، عین حیوونی که میخوای یه بارو برات بکشه و خسته س و تو یه تیکه غذا جلوش نگه میداری تا بیاد جلو و هی میاد جلو و غذا رو میبری جلوتر تا بیاد دنبالت و بار رو برات بیاره.
+ دیروز داشتم با موقشنگ حرف میزدم که وسط ابراز احساسات و این صوبتا یهو شروع کردم به عر زدن و عین ابر بهار گریه کردم. چند باری تو زندگیم این حالت برام پیش اومده که به ظاهر کاملا قوی و خوشحال و شادم بعد که یکی ارومم میکنه و انگار اسلحه م رو بعد یک جنگ طولانی و زخمی شدن های پیاپی میذارم زمین یهو بغضم میترکه و بدون هیچ دلیلی در اون لحظه شروع میکنم به گریه کردن انگار درد همه اون زخما یادم اومده و در اون لحظه دارم براشون با صدای بلند گریه میکنم.
+کاری که قرصای افسردگی میکنن با ادم اینجوریه که حالت خوبه و نرمالی انگار کل دردایی که تا دیروز تو رو از کار انداخته بودن رو دفن کردی،
فراموششون کردی اما گاهی یادت میاد هنوزم هستن و انگار دیگه عصبای پایی که درد میکنه رو نداری و قطع شدن و بی حسی!