از عوارض استقلال تنهاییه، یعنی شما اگر بخوای مستقل باشی باید تنهایی رو هم بپذیری.
من خواستم مستقل باشم، پس تنهام! من خواستم مستقل و ازاد باشم پس کسی رو انتخاب کردم که این استقلال و ازادی رو ازم نگیره اما در عوض کمتر کار به کارم داره حتی توی سختی ها!
وقتی با اقای دوست بودم اون خیلی تجربه داشت در مورد همه چیز! خیلی وقتا نجاتم میداد و هوامو داشت با تجربیات و راهنماییاش اما! بیشتر از اون به خاطر گیرهاش که چرا اون کارو به فلان مدل انجام دادی من میدونم فلان مدل درسته (مثلا چرا گوشی از فلان جا خریدی وقتی من میگم ارزونتر پیدا میکنم و...) باهاش مشکل پیدا میکردم و بحثم میشد و انگار نیاز داشتم که خیلی چیزهارو خودم کشف کنم و کسی مجبورم نکنه که به دلخواه اون انجامش بدم.
مثل الان که با موقشنگم و این خوبی رو داره ولی بدیش اینه که حتی وقتی راهنمایی لازم دارم بازم کمکی نمیتونم به اون صورت ازش بگیرم و خودمم و خودم!
زندگی همینه و هردوتا چیزو نمیشه باهم داشت پس من دومی رو انتخاب کردم.
+اگر میخوای آزاد باشی، باید آمادگی روبه رو شدن با خطرات راهت رو داشته باشی.
مثل پرنده ای که توی قفس یک خونه و کنار یک خانواده خطر پیدا نکردن غذا و شکارچی و... رو نمی چشه اما آزاد نیست! و زمانی که بخواد آزاد بشه، این آزادی براش یه بهایی داره. دیگه باید خودش مراقب خودش باشه.
وقتی اسارت طولانی میشه ترک اسارت سخته با وجود اینکه میدونیم آزادی چقدر خوبه اما میترسیم! همیشه اوایل آزادی بعد یک اسارت طولانی با سختی های زیادی همراهه و ممکنه طرف ارزوی اسارت دوباره کنه!
مثل همون پرنده اگر تمام عمرش تو قفس بوده باشه و بعدا که ازادش میکنن حتی دلش نمیخواد پرواز کنه و میترسه.
مثل کسی که میخواد از ایران مهاجرت کنه اما انقدر احساس تنهایی و غربت میکنه که چند مدت اول ممکنه ارزو کنه کاش مهاجرت نمیکرد.
در مقیاس کوچیکتر مثل من که از شهر خودم اومدم اینجا و تنهام و مثل چند وقت پیش که یخچالم خراب شد و حتی نذاشتم خانوادم بفهمن ممکنه خیلی اتفاقات بیفته و مجبور باشم تنهایی راست و ریستشون کنم.
اما بازم من دومین حالت رو ترجیح میدم.