خدا خیرت نده پسر طرحی
انقد منگم که نمیدونم چیکار کنم کل روزم پرید
همیشه بعد شیفت شب همینه حالا بماند که شب شلوغی بود و چند روزم هست خیلی خسته م
+راستی گفتم یه جوجه لپ تاپ فینگیلی لمسی خریدم؟
دوران ولخرجی هات به سر رسید هلی خانوم، موقع پس اندازه
خدا خیرت نده پسر طرحی
انقد منگم که نمیدونم چیکار کنم کل روزم پرید
همیشه بعد شیفت شب همینه حالا بماند که شب شلوغی بود و چند روزم هست خیلی خسته م
+راستی گفتم یه جوجه لپ تاپ فینگیلی لمسی خریدم؟
دوران ولخرجی هات به سر رسید هلی خانوم، موقع پس اندازه
پریروز دو ساعت خوابیدم و چهار صبح پاشدم رفتم شهر دانشگاه.
رسیدنی سوار ماشین دوستم شدم، اولش ازش میترسیدم! هیچوقت تنها سوار ماشین یه پسر نشده بودم و حس بدی داشتم اما کم کم ترسم ریخت چون مثل همیشه مهربون و باحال بود. فقط به شدت میترسیدم یکی مارو باهم ببینه بخاطر همین ماسکمو اصلا برنمیداشتم.
اول رفتیم ستاد دانشگاه، چندتا ساختمون رو گشتیم تا مشخص شد که مسئولش تو بیمارستانه و مام رفتیم بیمارستان و بعد کلی اصرار و صحبت با مسئول و کلی صحبتای اون که اره نیرو نمیخایم و فلان راضی شد یه راه حل بهم نشون بده و برای این کار باید بیمارستان خودم رو راضی میکردم که یه رضایت و ده روز مرخصی بدون حقوق بدن که قراره فردا برم دنبال کاراش و اونم اعصاب خوردیای خودشو داره و امیدوارم زیاد اذیت نکنن و برام حلش کنن.
بعد اونجا رفتیم خوابگاه هارو دیدیم افتضااااااح بودن. خیلی کثیف و کوچیک و بشدت گرون. جوری که اخرش پشیمون شدم و گفتم که خونه میگیرم و خونه هم خیلی گرون بود و پول پیش میخواست اما از خوابگاه بهتر بود.
بعد اینکه وضع خونه و خوابگاه هارو دیدم تصمیم گرفتم که تا دی ماه نرم شهر دانشگاه و وقتی رفتم یه چند هفته تو همون خوابگاه های افتضاح بمونم و بعدش دنبال خونه مناسب باشم نزدیک محل کارم که هنوز مشخص نیست کجاست.
چون اگر الان خونه پیدا کنم باید قرارداد ببندم و قرار داد هم مدتش طولانیه و تا محل کارم مشخص نشه نمیدونم باید کجا خونه بگیرم.
وسطای گشتن دنبال خونه و وقتی وضع خوابگاه ها و قیمتا رو دیدم حس ناامیدی بهم دست داده بود و حس میکردم که چقدر قراره سختی بکشم. اما حضور دوستم خیلی خوب بود و بهم امید داد و گفت که اولاش سخته و بعدا ان شالله جاگیر میشی و به ثبات میرسی. امیدوارم که اینطوری باشه.
بعد اون رفتیم پارک و یکم هوا خوردیم و یه عکس خوشکل ازم گذاشت و پست کردم و یه ساندویچ خیلی بزرگ خوردیم و برگشتم ترمینال.
برگشتم شهر خودمون و از ده شب خوابیدم تا شش صبح و فرداشم صبح و عصر بودم. اقای دوست بابت عکسی که گذاشتم پدرمو دراورد انقد که گفت برش دار برش دار
فرداش که بشه دیروز بیدار شدم و از شادی اینکه طرح اجباریم داره تموم میشه و اینا پاشدم و یکم ارایش کردم و مقنعه کراواتی خوشکلمو سر کردم. کت جینم و شالگردن رنگارنگم و کیف قرمزمم برداشتم و عین امیلیا کلارک تو من پیش از تو کاملا رنگی رنگی رفتم سرکار و همش میترسیدم که بهم گیر بدن.
همینکه رسیدم بخش پسر طرحی جدید گفت وااای چه خوشکل شدی :| خودتو برا من خوشکل کردی یا همکارمون :|
اینو که گفت میخواستم جفت پا برم تو صورتش! گفتم خجالت بکش. یه بار میگی چرا ارایش نمیکنی یه بار میگی چرا ارایش میکنی اصلا به تو چه
خلاصه تا عصر هی منو نگاه میکرد میگفت بخدا عوض شده :|
یه چیز که تا حالا برداشت منه از پسر طرحی جدید، درسته که خیلی وقتا حرفای بیشعورانه میزنه و چرت و پرت میگه اما در کل چیزی تو دلش نیست و ظاهر و باطنش یکیه و مثل منشی و رئیس و بقیه همکارامون کثافت نیست.
یک مثال عرض کنم خدمتتون که منشی دیروز در مورد شاشیدنش با من حرف میزد و میگفت من زیاد اینجا میشاشم و امار شاشیدن همه رو دارم :| نیست که دسشویی رو به رومه.
یا یه بار گفت چرا اینجوری نشستی و پسر طرحی از زیر میز خواست پاهامو ببینه چطور نشستم، ده بار بهش گفت چرا از زیر نگاهش میکنی؟ :|
خلاصه اینجوریا. تا عصر گذشت و عصر پسر طرحی جدید گفتش که راستش قبلا خیلی ازت بدم میومد ولی دوماهه خوشم میاد و ناراحتم که میری. خواهش میکنم امشب بمون حوصله بقیه همکارا رو ندارم. منم گفتم برو بابا :|
رفتم پاویون و تا اومدم گفت زنگ زدم به همکار شیفت شب و گفتم که نیاد و تو جاش وایمیسی :| اونم گفت بخدا مشکل برام پیش اومده و وای چقد خوشحالم و فلان.
خلاصه مجبورم کرد که بمونم و منم کلی بهش فحش دادم. شب نشستیم و حرف زدیم و گفت چرا میخوای بری و فلان. یکم از خودم براش گفتم و گفت بابا من نمیدونستم همچین ادمی هستی! جلو چشم من یه ادم تخس بودی که بی دلیل داشت فرار میکرد. خلاصه در اخراش عاشقم شد و گفت: دارم کنکور میدم و دندونپزشکی میخام قبول شم و بعدش میام خواستگاریت :) البته با لحن شوخی گفتیم.
درسته که خیلی رکه و چرت و پرت میگه و اما خیلی پسر ساده ایه و مشخصه تا حالا دوست دختر نداشته و خودشم اعتراف کرد.
خلاصه بسی لاس زدم و اخر شب حالم از خودم بهم خورد :)
پارسال 28 و 29 ابان پیش اقای دوست بودم و امسال هر روزش رو با یکی دیگه گذروندم. واقعا داشت حالم از خودم و از دنیا بهم میخورد. چرا نباید یکی باشه که فقط با اون باشی کامل و تمام.
نمیدونم شایدم دلیلش فرار از افسردگی ناشی از سالگردمون بود.
الحق که بیدار شدن صبح زود سخته و دقیقا همیشه خوابم میاد جز شب موقع خواب!
وقتایی که چهار صبح راه میفتم سمت جایی حس دیوونه بودم بهم دست میده
امشب ساعت یک خوابیدم و سه بیدار شدم و الان دارم میرم سمت شهر دانشگاه که داشته باشیم یک روز فشرده رو
خدایا توکل به تو
+ اصلا باورم نمیشه خیلی از مسافرای اتوبوس ماسک ندارن و تازه رو صندلیای کنار همم میشینن
چرا هیچکس از هلی حال نمیپرسه که فردا میخاد با پسر غریبه بره شهر دانشگاه دنبال کارایی که یه سال و نیمه بهش فکر میکنه؟ :/
چرا بهم توجه نمیکنین؟
خانوم ز از یه بیماری روانی به اسم «بقیه چیکار کردن منم باید بکنم» رنج میبره. تا جایی که از حرص اینکه بقیه کرونا گرفتن چهار پنج بار تست داده. آخرشم هی منفی شد، به زور رئیسو راضی کرده دو هفته بهش الکی آف بده و امروز میگفت منم مثل شما میرم قرنطینه :|
الهی شفا!
امروز زنگ زدم شهر دانشگاه هنوزم میگن نیرو نمیخایم
و میگن اگر تا شش دی تکلیفت مشخص نشه به معنای انصرافه :(
خدا رحم کنه
خیلی جرات میخواد استعفا از کار تو شرایط الان
به دوران سردرگمی و استرس من خوش آمدید
دوستم تو بودن و نبودن با دوست پسرش به شک افتاده
میگه سر اینکه یه شب رفته جایی که مشخص نیست کجاست و به من نمیگه! ینی همه موارد بد این بشر رو گذاشته کنار و چسبیده به این
ولی من که میدونم ته دلش از بقیه موارد منفی پسره از جمله اینکه قبلا خیلی دختر باز بوده و... ناراحته و اینجوری نشون میده
این دوستم که میگم تاحالا حتی یه پسرو نبوسیده و فقط دوبار با خواستگاراش یه مدت بوده و بعدا نشده
بعد این پسره قبلا بارها رابطه کامل داشته
به دوستم گفتم ینی واقعا برات مهم نیست که هرکار دلش خواسته کرده بعد اومده سراغ دختر افتاب مهتاب ندیده؟
گفت : نه اخه بخایم نخایم تو جامعه ما اینجوریه که پسرا هرکار بکنن اشکال نداره ولی دختر اصلا نباید با پسر حتی حرف بزنه!!!
این حرفو که زد حالم از خودمون و جنسیت خودمون به هم خورد. واقعا از دوستم انتظار همچین چرت و پرتی نداشتم. یه ساعت داشتم میگفتم بهش که تو نباید زیر بار این مسئله بری و ادم ادمه بالاخره چه پسر چه دختر گناه و ثوابش یکیه!
پسره بهش گفته بعد تو توبه کردم و دیگه نمیرم سراغ کسی و فلان. گفتم اوکی بر فرض توبه کرده ولی تو ته دلت راضی نیست و میترسی از خیانت کردنش.
چون خودت میگی قبلا ده تا دوست دختر همزمان داشته و الانم که شبا تلفن جواب نمیده بهش شک می کنی.
به من میگه که پسرا همه همینن هلی! اگر اینطور باشه که اصلا نباید ازدواج کنیم. همه پسرا رابطه کامل داشتن و اگر این ملاک باشه نباید سمت کسی بریم!!! اونا مثل ما نیستن که کاری نکنن تا این سن و سال و رابطه جنسی کامل اونا برابر با صحبت تلفنی ما با یه پسره.
خواستم نظر شما رو راجع به صحبت دوستم بدونم.
پسرای وبلاگ ایا واقعا اینطوریه؟ ایا واقعا اکثر پسرا رابطه جنسی کامل رو قبل ازدواج تجربه میکنن؟ حداقل تو ایران
شاید باورتون نشه ولی یه مدت انقد عاشق شعرای نو و ترانه های سیاوش قمیشی بودم که دوست داشتم شکست عشقی بخورم :|
هرچقدر حساب کردم دیدم که اگر 28م صبح برم شهر دانشگاه و عصر بیام، نمیتونم شش ساعته هم برم ستاد دانشگاه هم دنبال جا برای موندن بگردم پس به یکی از دوستام که پسره و ماشین داره و بهش اعتماد دارم پیام دادم و قبل اینکه خودم بگم گفت اوکی میگردم ببینم کجاها خوابگاه خوب هست و وقتی اومدی میام دنبالت بریم ببینیمشون. اینجاست که دوستی که پسر باشه خیلی از دخترا میتونه بهتر و با مرام تر باشه. البته امیدوارم کسی مارو باهم نبینه که همین اول کاری به باد برم. چون ما تو دانشگاه خیلی انجمن و... باهم بودیم و فک میکنن لابد دوست شدیم باهم و من به خاطر اونه که میرم شهر دانشگاه.
جالب اینجاست که من همه این برنامه هارو ریختم ولی اجازه بابام هنوز دستم نیست :)
من یه دوست پسر مهربون باوجدان صادق ورزشکار میخوام :(
امروز صبح یهو کلیییی مریض ریخت سرمون و فقط داشتم میدویدم بعد یک ساعت و نیم دوندگی یه اقایی سرم داد زد که چرا نوبتش نمیشه. خیلی ریلکس همه دفترچه هارو گذاشتم زمین و بهش خیره شدم و گفتم: دیدی بیکار بشینم؟؟ تو یه ساعت و نیم اخیر دیدی غیر کار شما مشغول کار دیگه ای باشم؟؟؟
پریشب هم سر اینکه همکار اورژانسمون میخواست با دفترچه یکی دیگه پسرعموشو پذیرش کنم دعوام شد باهاش و تهدیدم کرد که اگر کارم بهش بخوره پدرمو در میاره. بهش زنگ زدم و بدون هیچ ترسی گفتم با مترون و رئیس بخشمون خدمتت میرسم ببینم به چه حقی ازم کار غیرقانونی میخای و بعدا تهدیدم میکنی؟ طرف رید به خودش و معذرت خواهی کرد.
خیلی وقته که قلبم خیلی ازین مردم شکسته. خیلی وقته که دیگه سر شدم در مقابل توهین ها و قدر ندونستنا و نامهربونی هاشون. من همونیم که بعد اینکه طرف هرچی از دهنش در اومد بهم گفت بازم به بهترین نحو کارشو انجام دادم و خیلی خودمو کنترل کردم که عصبانیتم تاثیری رو کارم براش نذاره در حالیکه خیلی راحت میتونستم بدون اینکه متوجه بشه یه کار افتضاح تحویلش بدم که دکتر هم نتونه درست تشخیصش بده و بیچاره ش کنم. همون کاری که اکثر همکارام انجام میدن.
دلم میخواد یه شغل ازاد موفق داشته باشم. مثلا یه مغازه یا یه بیزنس خوب. بتونم چند نفرو هم زیر پرو بالم بگیرم و خودم رئیس و مسئول خودم باشم.
+حالتون چطوره؟ چه خبر؟ چند روزه نبودم. با من حرف بزنید
موندم چطور برم شهر دانشگاه و دنبال جای موندن بگردم و کار و بارمو جور کنم. شیفتای فشرده به خاطر کرونا گرفتن همکارا کمرمونو خم کرده. نمیدونم شاید تاریخ 28 صبح برم و شب برگردم. چون نه جای موندن دارم نه وقتشو دارم. نمیدونم با شش ساعت چقدر میشه دنبال جای موندن گشت.
باید یه فکری کنم شاید به دوستم بگم دنبال اسم خوابگاه های اونجا بگرده واسم که رفتنی زود برم همه شونو ببینم.
از طرفی هم تکلیف طرحم تا همون چهار و پنج دی مشخص نمیشه و این چیز خوبی نیست. یعنی شما فکر کن خدایی نکرده اونجا تمدید نشه اونوقت احتمالا تا اخر امسال باید دنبال مطب باشم که توش کار کنم.
سختی های زیادی در پیشه ولی بالاخره روز موعود ماهم ان شالله رسید و ازین بابت خوشحالم
الهی در پناه تو
سرکار من خیلی تغییر کردم. خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم حق خودمو با جدیت و بدون دعوا بگیرم. یاد گرفتم جای مهربون بودن و خل و چل بودن که سوارت شن و جای عصبانی بودن که بازم دردسر شه و دور از انسانیت باشه، حین کار جدی و دقیق باشم.
شیفت قبلم با پسر طرحی قدیم بودم. تصمیم گرفتیم که من ساختمون اول بخوابم و اونم ساختمون دوم و هرکی به مریضای ساختمون خودش رسیدگی کنه تا صبح.
ولی ساعت دو و نیم بود که زنگ زدن و بیدارشدم گفتن که پسرطرحی قدیم از ساختمون دوم مارو فرستاده که برامون پذیرش کنی. زنگ زدم به پسر طرحی و خیلی جدی بهش گفتم اقای محترم چرا باید نصف شب کار شما رو من انجام بدم؟ حالا اگر بیدارهم بودم یه چیزی. ولی دلیلیش چیه خودت اونجا پذیرش نکردی و منو بیدار کردی؟ گفت از کامپیوتر اونجا خوشم نمیاد سخته برم پذیرش کنم :|
گفتم ببخشید سخت نیست من از خواب بیدار شم اماده شم درو باز کنم کلی دستکش و ماسک و ... بزنم برای شما پذیرش کنم؟ من نگفتم بری ساختمون دوم که این کارو کنی.
بعدشم که یه مریض دوباره مستقیم اومد ساختمون اول و کار ساختمون دوم داشت و گفتم اشکال نداره اینم پذیرش میکنم. اونم پذیرش کردم. بازم ساعت 4:30 زنگ زدن و گفتن که همکارت تلفنو برنمیداره!! گفتم خب من چیکار کنم؟؟؟
صبح که اومد بهش تذکر دادم و گفتم خیلی شیفت بدی باهات داشتم و الکی به خاطر تو سه بار بیدار شدم بماند که خودمم مریض داشتم.
باز زیر بار نرفت! بعد که رفت همکارا گفتن که یه مدته تنبل شده و کار مریضا رو هم خیلی بد انجام میده.
امروز باز یاداوری کردم و گفت که پسر طرحی جدید جای اینکه طرف منو بگیره گفته مگه چیه منم برای هلی پذیرش میکنم اما هیچوقت به روش نیاوردم!!!
یه جوری گفته بود انگار که چیز متقابلی نبوده و تو شیفتم باهاش من کوتاهی کردم!! اصلا مسئله من این نبوده. مسئله این بوده که وقتی طرف خوابه دیگه برای پذیرش بیدارش نکنی یا اینکه تو خواب زمستانی نری که همکارت بخاطرت بیدار شه و جواب سوپروایزرو بده!!
بعدشم دیدم که رئیس یه سری از مرخصی هام رو بازم بدون اجازه این ماه رد کرده که ماه بعد نتونم زودتر از موعد برم.
خیلی خوشحالم که از این کثافت خونه دارم میرم فقط همین
از همه شون متنفرم. واقعا ادمایی به این اندازه آشغال هرگز تو زندگیم ندیده بودم.
ترم پایینیم که با سهمیه پیراپزشکی دانشگاه متوسطمون رو قبول شده استوری گذاشته که: این بود جواب زحمتامون و رتبه برتر شدنمون؟ :)))))))
لعنتیِ رتبه برتر!
خب قوز بالا قوز داریم :)
بابام امروز اومده میگه که برات پارتی پیدا کردم که طرحتو همینجا تمدید کنی!!!
مجبورا گفتم که اذیتم میکنن و باز هم راضی نشد و گفت نمیتونن و فلان
دعام کنید بابام مشخصه افتاده رو لج که نذاره برم
واقعا نمیفهمم یعنی چی که تو زندگی یک انسان بالغ دیگه دخالت میکنن و براش تعیین تکلیف میکنن بدون هیچ دلیلی که جایی که اونا میگن باید زندگی کنه!
اگه قرار بود مستقل نباشیم خدا با یه طناب به پدر و مادرمون وصلمون میکرد
چند ماه پیش یه سوالی پرسیدم مبنی بر اینکه اگر موقع ازدواج ازمون گواهی خواستن چیکار کنیم؟ چون نمیشه گواهی بخوان و این توهین رو قبول کنیم و از طرفی هم اگر مقاومت کنیم و جواب رد بخاطر این بدیم میگن لابد یه مشکلی داره.
بهزاد اومد یه چیزی گفت که لعنتی خیلی خوب بود :)
گفت گواهی رو بگیر بده بهشون بعد بگو جوابم منفیه :))))
دمت گرم چرا به ذهن خودم نرسیده بود
آقای دوست دوباره کرونا گرفته
راستش ازش بی خبر نیستم. گهگاه پیام میده و ازش حال میپرسم.
گفت این دفعه خیلی وخیم تره و جونی برام نمونده. اگر مردم حلالم کن
دروغ چرا براش ارزوی سلامتی و زنده موندن نکردم! من ازش متنفر نیستم اشتباه نکنید برعکس... هنوز دوستش دارم. مسئله اینه خسته م از این همه درد کشیدن خودش و خودم. خیلی درد میکشه و این اذیتم میکنه. مطئنم پیش خدا خیلی جاش امن تر از اینجاست. خدا مراقبشه. نمیتونم انقدر خودخواه باشم که ارزوی موندن تو این جهان پر درد رو براش داشته باشم...
+هر روزی که شیفتم چند نفر جلو چشممون میمیرن. دردناک تر از جنازه ها جیغ و دادهای بی امان و ممتد خانومای همراه مرده هاست. قبلا این اتفاق خیلی نادر تر بود. خیلی جا میخوردیم وقتی سروصدا میومد. اما الان... نه کسی سرشو برمیگردونه... نه کسی حتی چند ثانیه کارش رو متوقف میکنه... همه همونجور درحالیکه لبخند روی لب های پنهان زیر ماسکشون مرده به کارشون ادامه میدن انگار که خیلی اتفاق عادیی افتاده!
به کررات در روز مریضایی میان که بعد اینکه سی تی کروناشون رو گرفتم و وخامت حالشونو دیدم در سکوت تو چشماشون نگاه میکنم و با خودم میگم این احتمالا آخرین باریه که میبینمش و تصور میکنم که تا هفته دیگه عکسشونو رو دیوار میبینم... توشون آدم جوون هست، زن هست، مرد هست، کسایی هستن که تنها اومدن و جونی ندارن که درست راه برن حتی. کسایی میان که التماس تو چشم همراهاشون موج میزنه و وقتی میگن که خانوم وضع مریضمون چطوره چیزی ندارم که بهشون بگم جز دروغ اینکه: «من بلد نیستم تفسیر کنم»
حس سربازی رو دارم که وسط جنگه و داره جنازه جمع میکنه. سربازی که فرق بین مرگ و زندگی برای خیلی کمه. براش فرقی نداره دیگه زنده باشه یا مرده! برای کسی هم ارزوی زنده یا مرده بودن نمیکنه. دیگه بی حسه و جز جمع کردن جنازه ها و زخمی های لب گور کاری از دستش بر نمیاد...
+خدایا امیدوارم اینارو ناشکری برداشت نکنی
بازم شکرت
+ وباز هم حس عجیب اون تیکه از فیلم دارک
tell me about paradise...
متوجه شدم که من شبا وقتی تنهام دلم میگیره و دلیلش اینه :(
آخه من رفتنی به شهر دانشگاه احتمالا تنهاتر هم بشم:(
داشتم به دوتا پسر طرحی میگفتم که تست بیمارستان بدرد نمیخوره برن بهداشت
توضیح میدادم و میگفتم که وقتی تست دادم اینجا خیلی سواب رو...
منشی گفت: نبردن تو!
هردو نگاهم کردن خندیدن :/
آشغالای عوضییییی
عهد بستی آنچه بین ماست ابدیست
یادم رفت بپرسم
عشق را می گویی یا رنج؟
هی گایز
دو روز عجیبی رو پشت سر گذاشتم
دیروز صبح بابام یهو زنگ زد و دادوبیداد که اینا میخوان اتاقمو عوض کنن و از اتاق تک نفره انتقالم بدن به اتاق چند نفره. به زور وسیله هامو برداشتن بردن اونجا و گفتن باید پاشی و...
زنگ زدم بخش و گفتم که چرا دارین این کارو میکنین از اول اون اتاقو نمیدادین خب. اگر قرار بر پارتی بازیه که بازم درست نیست وسط راه بیرونش کنین یکی دیگه رو بیارین من خودم همکارم و ایشون پدرمه. گفت اره دستگاه اکسیژنش خراب بوده و خواستیم جلو چشم خودمون باشه و فلان. گفتم اوکی لطفا دیگه تلاش نکنین عوضش کنین.
بعد رفتیم بیمارستان دیدیم که بابام شروع کرده به فحش دادن به پرستارا و خدمات و...
انقدر ناراحت شدم که نگو. عمیییقا قلبم شکست بابت اینکه همیشه از بی ادبی مریض مردم می نالم و اینجا بابای خودم داره فحش میده.
آبرو و اینکه قطعا تو کل بیمارستان خبر فحاشی بابام پیچیده اصلا برام مهم نیست ولی حفظ احترام کادری که همکار منن و بابام میدونه مثل من اونجا خسته ن و اینجا محل کار منه و بیاد فحاشی کنه توش خیلی ناراحتم کرد. انقد ناراحت شدم که برگشتنی وسط راه پیاده شدم هرچند مامانم مخالف بود و تو اون سرما پیاده برگشتم خونه و تو راه هم گریه کردم و به خودم و زمین و زمان فحش دادم و تاسف خوردم برای خودم که همچین خانواده ای دارم. بعد زنگ زدم بخش و از طرف خودم معذرت خواستم و همون یارویی که دفعه پیش پای تلفن گفت اکسیژنش خرابه و فلان گفت که میخواستیم یه مریض دیگه رو بیاریم جاش! اینجا بود که یکم آروم شدم و یه ذره دلم خنک شد که فحش خوردن! بماند که به بابامم تذکر دادم که لطفا نه تنها جایی که محل کار منه بلکه هرجای دیگه احترام خودتو نگهدار و فحش نده. حالا استرس داری عصبانیی ناراحتی مریضی یا هرچی!
امروز صبحم بیدارم کردن که بریم و کارای مرخصیش رو انجام بدیم اما اصلا راغب نبودم چون قول داده بودم به خودم که دیگه کاری به بابام نداشته باشم ولی خب طبق معمول مجبور شدم که برم و بدو بدو همه کاراشو انجام بدم تا اوردیمش خونه. بعدشم که اندازه یک میلیون و نیم خرج اکسیژن و دم و دستگاهش شد که براش گرفتیم و یه سریشو کرایه کردیم و اوردیم خونه براش. اکسیژن و ایناش خوبه ولی یهو یه حالت عجیبی مابین سرفه و تنگی نفس میگیره و اکسیژن لازم میشه.
+از طرفی هم فردا شیفتم. اولین شیفتم بعد از دو هفته س و واقعیتش حس میکنم تو شرایط الان بیمارستان و با توجه به استراحت طولانیم کشش شیفت 24 ساعته رو ندارم. کلی شیفت برام نوشته بخاطر اینکه همکارا سه نفرشون الوده شدن و رفتن استعلاجی
حالا بدن منم این مدت حسابی عادت کرده به تنبلی، جوری که اوایل از ترس عود علائم کرونا 12 ساعت میخابیدم و هنوزم یه جوریم که 9 ساعت خواب لازم دارم. نمیدونم از تنبلی ناشی از خوابیدن این مدته یا اینکه بی حالی ناشی از کروناس که باقی مونده.
ماه بعد قراره شیفتامون رو پخش و پلا تر بنویسه که خیلی خوشحالم ازین بابت. یعنی جای اینکه یه رو 24 باشم و روز بعد اف، هر دو روز 12 ساعت میشم. درسته که وقتم برای خودم کمتر میشه و تایم بیشتری رو توی راه سپری میکنم ولی واقعا شرایط بیمارستان غیر قابل تحمل شده و همین سه تا 24 و چند تا تک شیفت رو نمیدونم چطور وایسم تا اخر ماه.
+حس میکنم چاق شدم و این خیلی غم انگیزه. پهلو در اوردم و شکم! فک کنم بخاطر قرصای ضد افسردگیه که دکتر داده. خب واقعا اگر قرصا نبودن شرایط کمرشکن این روزارو تحمل نمیکردم. خداروشکر باز بهتر از سیگار و مشروبه. خصوصا که زیر نظر دکتره.
+ ماه بعد کلی مرخصی دارم که میخوام از نیمه اذر بگیرم و برم و اما بخاطر استعلاجیای پشت سر هم همکارا مطمئن نیستم بتونم به راحتی بگیرمشون. امیدوارم لازم نشه برای اونم با رئیس جر و بحث کنم.
+زنگ زدم شهر دانشگاه و بازم گفتن که نیرو نمیخوایم و حالا بذا ببینیم بعدا چی میشه و... خدایا کمک کن یه جا به من بدن تو شهر دانشگاه
+برای تحمل شیفت فردام دعا کنید
خواب دیدم جو بایدن انتخاباتو برده بود و کلی خوشحال بودم و اومدم تو وبلاگم پست گذاشتم دقیقا با این متن:
«اینا همه شون سگ یه طویله ن ولی خب اینکه بایدن اومده سرکار یه سوسوی امیدیه که چهار سال آینده جوونیمون هم به فاک نره مثل چند سال قبلش»
انقد خوابم واقعی بود که بیدار شدنی فک میکردم بایدن برنده شده :/
با افسردگی سالگرد آخرین دیدار و آغاز دوستی با آقای دوست چه کنم؟ :/
میشه ۲۶ الی ۲۹ آبان
تهران، کنسرت علیرضا قربانی، بارون، پاییز...
فک کنم بزرگترین درد اینه که تو این دنیا هیچوقت نمیری
خدایا شکرت که مرگ برا همه س!
امروزم چند نفر دیگه فوت شدن.
قسمتی که با مرگای دیگه متفاوته اینجاست که دم مرگ اکثرشون خانواده هاشون تو این گرونی با هزارتا بدبختی رمدیسیویر میخرن هر ویال چهل میلیون تومن و اخرشم فوت میکنن و فک و فامیل فحششون میدن که امپول تقلبی زدین کشتینشون! مثل همین امروزی یا مثل پرستار جوون شوهر خاهر دوستم که هفته ی پیش فوت شد.
قشنگ میشه درکشون کرد که مریضشون تو کماست و نمیتونن که دارو رو نخرن چون حس میکنن اگر فوت بشه بعدا نمیتونن خودشونو ببخشن که همه تلاششونو نکردن از طرفیم خیلی وقتا این هزینه بالا بی فایده س و مریضشون بر نمیگرده.
فیلم دارک هنوزم که هنوزه یه حس عجیبی در من ایجاد میکنه.
انقدر واقعیت ما دردناکه مثل فیلم که اصلا متوجه نشدم که چرا انقد جهانشون پر از درده
در جایی از فیلم که نواه و الیزابت دنبال درگاه بهشت میگردن تا از غم و درد و رنج دنیاشون نجات پیدا کنن الیزابت که ناشنواست با زبان اشاره به نواه میگه:
tell me about paradise
نواه میگه:
Paradise is free
of pain and suffering
and everything we've ever done is forgotten there.
Any pain we've ever felt is erased
and all the dead live.
چقدر این یه تیکه ش زیبا بود.
گاهی به این بهشت فکر میکنم و ارزوش میکنم. من به خدا و قول وقرار هاش ایمان دارم. امیدوارم لیاقت اینو داشته باشم روزی بتونم این بهشت که نواه ازش حرف میزنه رو ببینم.
امروز صبح که بیدار شدم شروع کردم به ابمیوه گرفتن برای بابام. با چرخ گوشت یک دو سه! بعدشم با پارچه صافی ابشو گرفتم. نابود شد دستام ولی ارزششو داشت. بابام خیلی خوشش اومد یکمم برای خودمون گرفتم.
بعدش رفتیم بیمارستان پیش بابا و ازش معذرت خواستم که بهش گفتم هیستریک بازی در میاری و ابمیوه ها و غذاشو دادیم و اومدیم.
عصرم که کلی خوابیدم جوری که سردرد گرفتم. یه حالیم این روزا که حال هیچی ندارم دوست دارم مفید باشم ولی نمیشه.
حس میکنم در این مرحله از زندگیم در حال درجا زدنم و پیشرفت نمیکنم و این اذیتم میکنه.
+چقد نیستین
دیشب ساعت چهار بیدارم کردن که بابام حالش بده و پاشو بریم بیمارستان میگه حتما تو باید باشی. خیلیییی خوابم میومد و صدبار به خودم فحش دادم که چرا رشته بیمارستانی خوندم که هر دفعه باید همراه همه حتما باشم.
رسیدیم بیمارستان و دکتر برای بابام سی تی نوشت و برای مامانم گرافی
رفتم در بخشو باز کنم دیدم از پشت کلید رو جا گذاشته بودن و نشد باز کنم و در زدم دیدم دختر جدید مهربان شیفت بود. چشماش عین کاسه خون بود. گفت که خیلی شلوغ بوده و بشدت خسته شدن و گفتم که بره بخابه و خودم کاراشونو انجام میدم. کلیدو برداشتم و رفتم ساختمون دوم. حس عجیبی بود که بابای خودمو میخوابوندم رو تختی که همیشه مریضای دیگه رو میخوابوندم.
حال ریه ش نه زیاد خوب بود و نه زیاد بد. کرونای لعنتی درگیرش کرده بود و بد عذاب وجدان گرفتم بابت اینکه این چند روز خیلی اذیتش کردم و هی گفتم الکی داری ناز میکنی.
بستریش کردن و تو بخش قرنطینه کرونا بدون هیچ لباس و محافظی و با یه ماسک ساده رفتم و وقتی پرستار منو دید چشاش گرد شد از تعجب و گفت خانوم کجا با این وضع؟؟؟ گفتم نگران نباش همکارم مثبت هم هستم!! بابام دیابتیه کروناییه اوردیم بستری شه.
هیچی دیگه بابامو گذاشتیم وصبح اومدیم و تا ظهر خوابیدم و کابوس دیدم.
ناهار برای اولین بار دلمه پختم و غروب رفتیم پیش بابام و غذا بردیم براش. متاسفانه به مغزشم زده و هذیون میگه.
اصلا یه وضعیه که نگو. مامانم هی سرفه میکنه. از صبح کل طایفه زنگ زدن برای احوال پرسی و این صحبتا سرفه مامانمو بدتر میکنه.
بیشترین ناراحتیم بابت عذاب وجدانمه. آخه بابام هیستریکه و فک میکردیم واقعا داره هیستریک بازی در میاره.