دیشب ساعت چهار بیدارم کردن که بابام حالش بده و پاشو بریم بیمارستان میگه حتما تو باید باشی. خیلیییی خوابم میومد و صدبار به خودم فحش دادم که چرا رشته بیمارستانی خوندم که هر دفعه باید همراه همه حتما باشم.
رسیدیم بیمارستان و دکتر برای بابام سی تی نوشت و برای مامانم گرافی
رفتم در بخشو باز کنم دیدم از پشت کلید رو جا گذاشته بودن و نشد باز کنم و در زدم دیدم دختر جدید مهربان شیفت بود. چشماش عین کاسه خون بود. گفت که خیلی شلوغ بوده و بشدت خسته شدن و گفتم که بره بخابه و خودم کاراشونو انجام میدم. کلیدو برداشتم و رفتم ساختمون دوم. حس عجیبی بود که بابای خودمو میخوابوندم رو تختی که همیشه مریضای دیگه رو میخوابوندم.
حال ریه ش نه زیاد خوب بود و نه زیاد بد. کرونای لعنتی درگیرش کرده بود و بد عذاب وجدان گرفتم بابت اینکه این چند روز خیلی اذیتش کردم و هی گفتم الکی داری ناز میکنی.
بستریش کردن و تو بخش قرنطینه کرونا بدون هیچ لباس و محافظی و با یه ماسک ساده رفتم و وقتی پرستار منو دید چشاش گرد شد از تعجب و گفت خانوم کجا با این وضع؟؟؟ گفتم نگران نباش همکارم مثبت هم هستم!! بابام دیابتیه کروناییه اوردیم بستری شه.
هیچی دیگه بابامو گذاشتیم وصبح اومدیم و تا ظهر خوابیدم و کابوس دیدم.
ناهار برای اولین بار دلمه پختم و غروب رفتیم پیش بابام و غذا بردیم براش. متاسفانه به مغزشم زده و هذیون میگه.
اصلا یه وضعیه که نگو. مامانم هی سرفه میکنه. از صبح کل طایفه زنگ زدن برای احوال پرسی و این صحبتا سرفه مامانمو بدتر میکنه.
بیشترین ناراحتیم بابت عذاب وجدانمه. آخه بابام هیستریکه و فک میکردیم واقعا داره هیستریک بازی در میاره.