انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

شوخر

توسط ... | پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۸ | 0:37

وسط این کابوس وقتی یهو یکی میپره وسط میگه شوهر دوای درده دوست دارم دهنشو با نخ بدوزم بعد با پیشونی بکوبمش تو دیوار

بدبختی کمه یکی دیگه رو هم اضافه کنم

30 مرداد 98

توسط ... | چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۸ | 23:6

سلام دوستای گل

تو بحران بدی هستم

ان شالله به محض ثابت شدن وضعیتم شرایطم رو بهتون اطلاع میدم

فقط بدونین که پر از شوق و ترس و غمم و آینده ای نامشخص در انتظارمه

29 مرداد98

توسط ... | سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۸ | 21:38

انقدر منگ و غم زده م که نمیدونم چی بگم و چی بنویسم.

28 مرداد 98

توسط ... | سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۸ | 2:51

امروز یکی از بدترین روزهام بود

دارم یه فکرایی میکنم. شاید نرم سرکار دیگه

حالا بعدا توضیح میدم براتون

ببخشید کامنتارم جواب ندادم حالم خوب نبود

27 مرداد 98

توسط ... | دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۸ | 0:16

امروز 27 مرداد 98 و 17 مین روز حکم من و 12 مین روز کاری من

روز بسیار پرکاری بود

با جسارت رفتم و گفتم من شیفت اضافه نمیخام و به دقیقه نرسیده بین همه کارکنا پخش شد و یکی اومد گفت با این حرفا خودتو خراب نکن. گفتم چیزی نگفتم حق خودمو میخام و حق کسیم نمیخورم. راستش نمیدونم ناراحت شدم یا نه. فک کنم نشدم چون انتظارشو داشتم.

انقد خسته بودم که فرصت نکردم یه چیز کوچیک بخورم و از گشنگی پس نیفتم. 

بعد اقا برگشتم ناهار خوردم و بسی خابیدم. ورزش نکردم حمومم نرفتم یکم درس خوندم بقیه شم چت و اشپزی و...

خیلی حساس شدم. فقط داشتم شیفتای مردمو میشمردم و حقوق مشاغلو اضافه کاریاشونو ... رو مقایسه می کردم.

ناراحتم ازینکه حس میکنم بهم دروغ گفتن در مورد تعداد شیفتا. نمیدونم اصن هر لحظه یه فکری می کنم. ذهنم هزار راه میره. هی میگم فلان کارو بکنم فلان کارو نکنم. اگر فلان کارو میکردم فلان اتفاق نمیفتاد و... همش خاب میبینم و وقتی بیدار میشم دلم میگیره. همش میخام انرژی مثبت بدم به خودم اما نمیتونم. خیلی حساس شدم و انگار میرم زندان وقتی میرم سرکار.

خدایا خودت کمکم کن. خودت ارامش رو تو دلم قرار بده . کمکم کن بیشتر کنار بیام و کمتر فکر و اگر و کاش بیاد  سراغم. کارکنا اذیتم نکنن و شیفتای خوبی داشته باشم. یه جورایی این کار رو قبول کنم تو زندگیم و بخشی از زندگیم بدونمش.

میخام امید بدم به خودم بگم بیکار نیستم میون این همه فارغ التحصیل بیکار و انرژی بدم به خودم که وضعیتم خوبه و... واقعا بد نیست ولی نمیدونم چرا دلم انقد اشوبه

خدایا فردا روز خوبی باشه

الهی به امید تو

شب همگی بخیر

حقوق

توسط ... | یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 23:10

ناراضی نیستم فقط یه سوال دارم

اگر همه حقوقا کمه

این خونه و ماشین های ان چنانی و این همهههه لوازم خونه گرون و... از کجا اومده تو خونه مردم؟

تقصیر خودمه

توسط ... | یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 18:46

حقمه که شب و روز افسرده بشم

حقمه هرچی سرم بیاد

من که میدونستم اینطور میشه و اینارو پیش بینی کرده بودم چرا برگشتم؟؟ چرا نموندم تو همون شهر؟؟

دششوری

توسط ... | یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 0:40

فقط کافیه من چشام گرم شه که بخابم یا خیلی خابم بیاد وسطش حتما بیدار میشم از شدت دسشویی

یادش بخیر خابگاه که بودم زیاد میرفتم مستراح. یهویی هم دسشوییم میگرفت. هانی میگفت باید بهت سوند و کیسه وصل کنن.

26 مرداد 98

توسط ... | شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ | 23:47

امروز روز بشدت دلگیری بود

شاید بگین چقد همش دلم میگیره و اینا ولی من قبلا اینجوری نبودم ینی در طی هشت ماه از مهر 97 تا خرداد. 8 ماه میشه؟  نمیدونم هرچی. اصلا دلم نگرفت و همیشه شاد بودم. یکی از دوستان گفت به خودت بقبولون که شرایطت خوبه. ناشکر نیستم ولی نمیتونم

صبح که رفتم سرکار و طبق معمول از رفتارای کارکنان اعصابم خورد شد و تصمیم گرفتم ازین ببعد هرچیزی که حقمه رو بگیرم حق کسیم نخورم.

من در هر صورت پنج روز مرخصی رو اجبارا ماه بعد باید بگیرم اونم به خاطر اینکه کارکنان عزیز بتونن مرخصی بگیرن مرخصیای منو میخان هروقت دلشون خاست بندازن ولی من میخام بندازم اخر شهریور که یادرس بخونم یا برم سفر.

بعد شیفت برگشتم رفتم اداره خاهرم با سرویس و ازونجام با تاکسی اومدیم. کتلت درس کردم و کلی خابیدم. همشم کابوس میبینم و کارای روزانه م جلو چشممه تو خواب. بیدار که شدم غم دنیا تو دلم بود رفتم پشت بوم و گریه کردم یکمم با دوستام چت کردم. بعد اومدم شام درس کردم و یه ذره درس خوندم.

فردا قراره روز شلوغی باشه چون دکتر بعد تعطیلات میاد. ورزش و اشپزی و حمومم دارم

ان شالله که فردا روز بهتری باشه

شببخیر اوری وان 3>

هععععیییی

توسط ... | شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ | 7:58

ینی انقد دلم گرفته دوس دارم سرمو بکوبم به دیوار

الان تو سرویس آهنگ "نیمه پنهان" رو گوش دادم از امیرحسین افتخاری

این اهنگو اولین بار آخرین شبی که تو دانشگاه بودم و با دوستام خدافظی کردم شنیدم. وقتی اسنپ گرفته بودیم که عجله ای برگردیم و تو ترافیک یه راننده با قیافه پر از غم کنار ماشینمون تا آخر ترافیک این آهنگو گذاشته بود

هعیییییی چقدددرررر دلم برا دانشگاه تنگ شده

25 مرداد 98

توسط ... | شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ | 0:44

امروز 25 مرداد 98 جمعه دلگیر خصوصا صبحش

کلی کار کردم. حموم ورزش جارو برقی اشپزی بند انداختن یکم درس و...

دیگه یه ده روزی بود دست نزده بودم به صورتم عین میمون شده بودم. البته زیاد دست نمیزنم به صورتم جدیدا نچرالیت پیشه گرفتم :d

بدجور امروز ذهنم درگیر بود. ارشد بخونم نخونم؟ اگه کیس خوب بود ازدواج کنم نکنم؟ دنبال پیشرفت باشم یا پول؟

ولی واقعا من آدمی نیستم که بتونه یه جا بشینه و امیدوارم هرگز مجبور به این نشم.

مشکل اینجاست تو درس خوندن تنبلم و موقع درس خوندن انگار جون میدم. تو رشته های هنریم که خوندن و نخوندن واقعا فرقی نداره و چرته ارشد و دکتراشون. رشته خودمم که باید کچل شم تا ادامه تحصیل بدم انقد سخته. ولی خب اگه جون خوندن داشته باشم و مشغله ای تو زندگیم پیش نیاد فکر خوبیه.

دلتنگی

توسط ... | جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ | 10:21

دلم گرفته. هر وقت میگیره متوجه میشم این شرایط دلخواه من نیست که توش دارم زندگی میکنم. الان مثلا خوابگاه که بودم سال آخر جز یکی دو مورد اصلا این حالت نمیشدم. الانم نمیدونم مشکل چیه. از طرفی اصلا نمیرم بیرون از خونه جز مسیر بیمارستان و دوستی هم ندارم. از طرفی کار و شغل مسئولیت و ترس از همکارای نابابی که کم کم رو بشن. از طرفیم درسی که باید بخونم و گیر افتادنم تو این شهر کوچیک. دیگه بیشتر ازین فک نکنم دلیلی واسه دلتنگی لازم باشه

24 مرداد 98

توسط ... | جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ | 10:16

وای خدایا چقد که جمعه هاق خونه شخمیه

دیشب نفهمیدم کی و چجوری خابم برد در نتیجه شرح دیروز رو ننوشتم

دیروز صبح روز نسبتا شلوغی بود. یه موردی که داشتم و خیلی حالم گرفته شد یه پیرزن بود که پا نداشت و یه تیکه گوشتبهش وصل بود که رو دستم اینور و اونور کردم. هم ترسناک بود هم دردآور

بعد شیفت برگشتم خونه ناهار و خواب و بازی با گوشی و بعد شیش بیدار شدم شام درست کردم و درس خوندم تا اینکه پای کتاب خابم برد.

دیروز خیلی دلم گرفته بود. انگار امروزم دست کمی ندارم

اعصاب شخمی

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸ | 18:54

اعصابم ریده س

باباااا من باید اسمم در میومد!!

بین یه سری جوجه که بزرگترینشون بودم کلا هم صد نفر شرکت کردن ده تا رو انتخاب کردن چرا نباید اسمم باشه؟؟؟ 

 

+ از طرفی حس میکنم باعث مرگ یه گنجشک شدم.  از دیروز تو حیاط بود نه بال میزد نه چیزی میخورد منم به یاد چیزایی که تو بچگی دیدم و مغز خرم برش داشتم دو بار از بالا پرتش کردم بلکه بپره که سرش خورد به دیوار عین فلجا شد. بعدش خوب شد ولی الان که بیدار شدم دیدم مرده. همش میگم نه اگر اینکارم نمیکردم میمرد چون چیزی نمیخورد. از طرفیم میگم نه شاید زنده بود اگه پرتش نمی کردم تا مثلا پرواز یاد بگیره

 

+امروزم تو بخش متوجه شدم اروم ترین و بهترین کادری که همه تعریفشو میکنن حداقل با دوتا از کادری که کلا یازده نفر باشن دعوای بدی کرده دیگه بقیه شون بماند. خیلی ناراحت شدم و امیدوارم که من با کسی دعوا نکنم چون واقعا اعصابشو ندارم. من موقعی که با کسی دعوام میشه حتی اگه تقصیر اون باشه خیلی اعصابم خورد میشه.

سرویس

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸ | 7:36

هر روز صبح دیرتر از دیروز میرسم

امروز سرویسو از دور دیدم، جون دادم انقد دویدم. آبرومم رفت 

تا آخرش یه روز از سرویس جا نمونم متنبه نمیشم من خودمو میشناسم :)

لیلی مرا تنها گذاشت

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸ | 0:42

بعضی وبارو میخونم دلم میگیره

پر میشم از حس دلتنگی و یاد روزایی میفتم که خودم بعضی ازین حسا رو تجربه کردم

 

 

+ آاااای لیلی... شب های غریبانه ات چگونه گذشت؟؟

23 مرداد 98

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸ | 0:24

سلام سلام

امروز صبح سرکار اولش خلوت بود بعد حسابی شلوغ شد. یه پیرزن کیس روان داشتم یه سرباز و یه بچه شیش ساله مشکوک به تجاوز که بعد از تحقیق و تفحص فراوان فهمیدم که لگنش شکسته و احتمالا تجاوز یا توهم خودشه یا مامانش یا اینکه بهش تجاوز شده و بعدا کتکش زدن مشخص نشد در هر صورت.

یکم درس خوندم. خیلی ناراحتم که انقد کندم تو درس خوندن.  بعد بربگشتم رفتم یه شیر خریدم یه بسته صابون چهارتایی یه عسل کوچیک شد شصت هزارتومن!!!

دیگه دارم رفیق میشم با این یارو فروشگاه کوروشیه

بعد اومدم ناهریدم خابیدم. پی پول طراحیامو گرفتم که کارفرما ریخت برام. بعد ورزش و حموم و املت درست کردم و مامانم اومد و خاستم درس بخونم که هانی پیام داد و کلی حرفیدیم. گفت کارش هنوز جور نشده و کلی درگیره که جور بشه و اینا. دیگه درس نخوندم تا الان. این گوشی اخرش نمیذاره من استخدام شم. 

ان شالله فردا روز حوب و خلوتی باشه

شب بخیر اوری وان💙❤

صبح 23

توسط ... | چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۸ | 12:17

مشکل اینجاست که من استرس میگیرتم موقع کار و خیلی کشش میدم همه یه بار سر میزنن میگن چیکار میکنی این همه؟

و بدترین قسمتش وقتیه که مریضا تلمبار میشن رو هم و همه هم شاکی

 

مریضای خوبی گیرم نیومد. دوباره یه پیرزن روانی که به زور میخاست از کل بدنش عکس بگیرم و یه سرباز لاس زن 

+ حدسم درست بود اقای دوست رو از شدت درد کلیه بیهوش کرده بودن دیشب

شب لعنتی

توسط ... | چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۸ | 0:45

شب خوبی نیست

وضع گوارشم خرابه و حس مسمومیت دارم. سرمم گیج میره

اقای دوست از ظهر جواب پیام نداده شدید نگرانشم خصوصا که دیشبم خاب بد دیده بود. مشکل قلبی هم داره هزارتا مشکل دیگه داره. هی میگم نکنه چیزیش شده؟؟

با این حال جسمی و روحی یک ساعت و نیمه دقیقا تو رخت خابمم و خابم نبردی

کار قبلی

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 23:16

ازین گروه آموزشی مسخره و بی درو پیکری که خیلیم معروفه و اسمشو نمیارم و پارسال حین کاراموزی اونجا کار میکردم بهم زنگ زدن. میخاستم سرمو بکوبم دیوار که خدایااا چرا دست از سر کچل من برنمیدارن. برداشتم گفت باس زنگ بزنی به بیست تا از دانش اموزات بپرسی ازمون قبول شدن یانه ک اسمشونو بزنیم بعدم بگی باز بیان ثبت نام کنن. با خودم گفتم : حتما!!! با این امکانات شخمیتون حتما میگم بهشون 

یعنی در حد لالیگا منو دوستمو اذیت کردن هشت ماه واسشون کار کردم

 درسته شیفتاش کم بود ولی اندازه یه ماه الانم حقوق گرفتم! بماند که چقد اذیتمون کردن. خدایا شکرت که تموم شد.ولی باز تجربیات زیادی کسب کردم اینش خوب بود

22 مرداد 98

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 22:37

های گایز امروز روز نیمه شلوغی بود! ولی بشدت خابم میومد. فهمیدم یکی از همکارا داره طلاق میگیره خیلی براش ناراحت شدم. بعد آقا برگشتم خونه ساعت سه و سر راه رفتم فروشگاه خرید. مخ پسره صاحابشو زدم :) خوب بود فقط یکم قدش کوتاه بود. خیلی مهربون بود. رفتم تو چندتا چیز گفتم دارین کلا اشتباه فهمید! بعدم کلی بهم شکلات اضافه داد و سفارشمم کرد به صندوق ؛) بعد بربگشتم و یادم رفت سفارش طراحیا رو تحویل بدم خابم برد. بیدار که شدم ساعت شده بود هفت و کارفرما صداش دراومده بود که طراحیا کو!؟ تحویلشون دادم و نشستم مثلا درس بخونم. کلا هفت تا سوال حل کردم امشب. حتما استخدام میشم اینجوری! شام داداشم برامون شیرینی درامد جدیدش پیتزا گرفت. چسبید جاتون خالی. هرچند خاهرم دوس نداشت و میگه پیتزا خونگیامون بهتره. الانم ظرفای ظهر و هنوز نشستم. برم بشورم که فردا روز سنگینیه. برا ناهارم ماکارونی دیروز مونده. برا شامم کتلت در نظر دارم. ان شالله روز خوبی باشه الهی به امید تو شبتون بخیر💓

پروفایل

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 20:4

عاقا حدودا یه ماه پیش بود. عاقای دوست گفت به نظر من عکس پروفایل نذار. منم باهاش دعوا نمودم گفتم مگه بذارم چی میشه و چرا گیر میدی و غیرمستقیم مگه تو چیکاره منی که گیر میدی و ازین حرفا آخرش گفتم هر وقت خودت عکساتو پاک کردی منم پاک میکنم. نامرد زد هرچی داشت و نداشت از همه جا پاک کرد:)

هیچی دیگه منم مجبور شدم پاک کنم. تا امروز که یه نیمچه عکس نامشخصی بود گفتم میخام بذارم پروفایل. گفت بذار. یه ساعت بحث کردم چرا گیر نمیدی حتما زشته :d

بعد از مدتی یکم به رفتار خودم فک کردم خنده م گرفت. بدبخت گیر میده میگم چرا گیر میدی گیر نمیده میگم چرا گیر نمیدی :d

کی انقد رسواس؟

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 15:42

رفتم پای یخچال آب بخورم

یه بطری دلستر دیدم. فهمیدم مال داداشمه. برداشتم گفتم یکم از کش برم بخورم. یه نصف استکان ریختم تو لیوان دهنیم با خوشحالی اومدم پذیرایی لم دادم که بخورم. نزدیک دهنم که آوردم یه بوی نعنای تندی حس کردم. تازه یادم اومد دیروز خودم بطری عرق نعنارو از حیاط اورده بودم گذاشته بودم یخچال!

چون دهنی بود لیوانه نمیتونستم برگردونم تو بطری.

هیچی دیگه... دارم عرق نعنا میخورم جاتون خالی ://// 😂

پیرزن

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 10:33

یه پیرزنه رو آورده بودن

بدنشو سفت سفت کرده بود عین سنگ!

پاهوشو جمع کرده بود بعد که رفتم بالا سرش باز کرد.

گفتم پاهاتو جمع کن. میگفت نمیتونم :/

گفتم لعنتی الان جمع کرده بودی! اسکول کردی!

البته تو دل خودم گفتم وگرنه ماشالله مریضای اینجا قورتت میدن بخای حرفی بزنی بهشون.

بعد جالبش اینجا بود همراهش از خودش بدتر بود. تنظیمش میکردم باهزار بدبختی بعد مثلا میومد کمک کنه تکونش میداد مث اول میشد!

میگفت دراز نمیتونم بکشم استخونم شکسته نمیدونم بدنم درد میکنه و... همینجوری نشسته بود. گفتم چطور میخابی پس؟ گفت اخه کلی بالش زیرمه تو خونه. چادرشو گذاشتم زیر سرش به ضخامت پنج سانت. خابید! :/

21 مرداد 98

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 0:28

سلاااام من بربگشتم

امروز صبح که باغ بودم بعد برگشتیم و یه ناهار الکی خوردم و ورزش کردم و رفتم حموم و خابیدم و با خاهرم پاشدیم رفتیم خرید. عینک طبیی که شیش ماه پیش بهم انداخته بودن و حدود صد تومن گرون تر از قیمت اصلیش داده بودن رو بردم عوض کنم درحالی که دوسه جاشو چسب زده بودم که تو دست همون مغازه دار اولی شکست. تو این شهر خراب شده چهار تا عینک فروشی هست که سه تاشو رفتم و عینک مورد نظرمو پیدا نکردم. انقد اعصابم داغون بود که تو مغازه سوم خیلی بلند حرف زدم. بیچاره خاهرم که با یه بچه تو بغل و شوهرش و یه بچه بزرگتر معطل من شدن و من فحش گویان اومدم بیرون.

تصمیم گرفتم یه روز برم یه شهر اطراف اینجا که سه ساعت دوره اونم بدون حقوق این ماهم نمیتونم چون خرج راه دارم و دوستمم باید دعوت کنم ناهار خوب و عینکای اونجام گرونتره یکم و اگه برم میخام یکم خرید کنم کلا یهو و البته بهم مرخصی نمیدن تا اون موقع

بعدم ماکارونی درس کردم و یکم اتاقو مرتب کردم

خداکنه فردا بیمارستان شلوغ نباشه

شب بخیر اوری وان💚

20 مرداد 98

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 0:20

این شرح روز دیروز رو دیشب تو یادداشتام نوشتم چون باغ بودم و نت نداشتم نتونستم اپلود کنم.


امروز روز خلوتی بود تو بیمارستان. ولی رفتم بخش سی تی مثلا واسه یادگیری. انقد خابم میومد داشتم میمردم گهگاه فقط یه زور میزدم و حرفای مربیو باسر تایید میکردم. بعد فهمیدم ازمون استخدامی شده مهرماه کلی شوکه شدم چون خیلی عقبم.
بعد اومدیم خونه و فوری اومدیم باغ کتاب متابامم اوردم مثلا شروع کنم به خوندن ک دیدم خاهرم اینا اومدن. امروز و فرداهم پر. مامانم زونا گرفته کلی نگرانش شدم نگران خودمم شدم چون آبله مرغون و زونا نگرفتم قبلا. شبم که تصمیم گرفتم بمونم چون فردا تعطیله.

همکار

توسط ... | یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۸ | 8:7

دختره ی بیشعور

اندازه یه شکم برای یه دماغ اشعه میده به مریض بدون هیچ محافظتی

مریض داره جون میده بیرون میگه عکس نمیگیریم برو یه ساعت دیگه بیا چون خانوم داره صبونه میخوره

خدایا چقد بعضیا بی فکر و بی مسئولیتن

19 مرداد 98

توسط ... | یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۸ | 0:35

امروز روز وحشتناک پرکاری بود

صبح که شیش بیدار شدم رفتم حموم بعدم رفتم سرکار. بکوب مریض داشتیم تا سه که رسیدم خونه. یه سری لوازم ارایشی ازین پکای کوروش گرفتم. سه تا پک سه تایی. داشتم از ذوق میمردم. ولی حیف نصفش به درد نمیخوره رنگاش ولی باز خیلیییی به نفعم شد قیمتش. بعد اومدم خونه ناهار خوردم خابیدم تا شش که با زنگ تلفنم بیدار شدم و دوتا سفارش گرفتم و تا خود الان مشغول طراحی بودم.

الانم که دارم دیر میخابم. ینی فردا خاهم مرد

الهی به امید تو

شب همگی بخیر💙

جوونا

توسط ... | شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸ | 16:12

پسر جوون میاد دستو پا و اینور و اونورشو دست میزنم تکون میدم تا تنظیم کنم

بعد یه پارچه سنگین حدود 20*20 پر میکنم رو اونجاش میگم اینجا نگهش دار و تکون نخور! بدبخت میگرخه :d

هعیییی

توسط ... | شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸ | 16:6

هی خدا

همیشه تو دعوا فحش خور و اونی که کوتاه میاد منم

چقد طول میکشه یکیو مث من پیدا کنه که انقد باهاش بسازه؟

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .