امروز 25 مرداد 98 جمعه دلگیر خصوصا صبحش
کلی کار کردم. حموم ورزش جارو برقی اشپزی بند انداختن یکم درس و...
دیگه یه ده روزی بود دست نزده بودم به صورتم عین میمون شده بودم. البته زیاد دست نمیزنم به صورتم جدیدا نچرالیت پیشه گرفتم :d
بدجور امروز ذهنم درگیر بود. ارشد بخونم نخونم؟ اگه کیس خوب بود ازدواج کنم نکنم؟ دنبال پیشرفت باشم یا پول؟
ولی واقعا من آدمی نیستم که بتونه یه جا بشینه و امیدوارم هرگز مجبور به این نشم.
مشکل اینجاست تو درس خوندن تنبلم و موقع درس خوندن انگار جون میدم. تو رشته های هنریم که خوندن و نخوندن واقعا فرقی نداره و چرته ارشد و دکتراشون. رشته خودمم که باید کچل شم تا ادامه تحصیل بدم انقد سخته. ولی خب اگه جون خوندن داشته باشم و مشغله ای تو زندگیم پیش نیاد فکر خوبیه.