همین که میشینم یکم درس بخونم یاد دوران تخمی کنکور میفته به جونم و انگار یه غمی ته دلمو میگیره. انقدر اون دوران برام از لحاظ روحی سخت ووتحمل خونه و شرایط برام دشوار بود که هنوزم معتقدم همون رتبه ای که آوردم معجزه بوده. من بشدت با افسردگی دست و پنجه نرم میکردم و اوضاع روحیم و خانواده م اصلا خوب نبود. روزها مینشستم گریه میکردم و شب ها فقط آرزو میکردم زودتر به خواب برم تا از دنیای واقعی دور باشم.
فک کن یه بچه ۱۶_۱۷ ساله چرا باید انقدر خسته باشه؟
هیچ کس درکم نمیکرد و من رو نمیفهمید حتی خودم! حتی خودم نمیدونستم چمه و خودمو سرزنش میکردم که چرا حالم اینطوریه و نمیخونم!
به نظرم غمگین ترین قسمت ماجرا همینه که خودت به خودت حق ندی، اون موقع میشی تنها ترین آدم دنیا...
ولی هلی عزیز الان اون دوران نیست. خداروهزارمرتبه شکر گذشت. الان نه چیزای اون موقع اذیتت میکنن که آدماش...
و مهمتر از همه تو تنها نیستی. خودت با خودتی!