توسط ...
| جمعه هفدهم مرداد ۱۴۰۴ | 23:49
موقعی که عقد بود قبل عروسی یادمه به خواهر کوچیکش که ۱۴ سالش بود گفت: من که ازدواج کردم میرم، تو میمونی و بدبختیای تو این خونه، آدمای دیوونه و فقر و بدبختی و فلاکت! چیکار میخوای بکنی؟
سه ماه گذشت طلاق گرفت و برگشت...
انشالله خدا به سر کسی نیاره ولی خب شاید نفهمیم اما زندگی خوشبختانه یا متاسفانه خیلی خیلی عادل و عاقله.
حالا جالب اینه نه اون دختربچه بدبخت بود! نه اون خونه فلاکت داشت! نه فقیر بود... تمام مشکل همون خواهر بزرگ تر و سر کوفت و انرژی منفی و تلقیناش بود.