توسط ...
| یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ | 17:26
توی ماشین بودیم با پدر مادرم و دزدکی داشتم اشک میریختم
با خودم فکر میکردم که من چقدر پدر مادرمو دوست دارم چقد ممنونم بابت خوبی هاشون و بابت کارهایی که نادونسته با من کردن هم بخشیدمشون. ولی چقدر جالبه که خبر ندارن همین الان دارم گریه میکنم بابت دعوایی که ۲۳ سال پیش وقتی ۵ سالم بود بالا سر من باهم کردن و من هنوز یادم نرفته.
این اواخر خیلی میرم تو خاطرات کودکیم. دارم لجنای ته مغزمو که افسردگی ناخودآگاهی می آورد سراغم رو شخم میزنم و سعی میکنم بندازم دور.
چه چیزهایی که حتی یادمون هم نیست ولی اثرش بشدت هست.
حداقل امید هست کهمیشه حلشون کرد. اینکه لجنارو پاک کرد و انداخت دور شدنیه. سخته اما کاملا شدنیه.
کیا پایه ن؟