انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ | 17:26

توی ماشین بودیم با پدر مادرم و دزدکی داشتم اشک میریختم

با خودم فکر میکردم که من چقدر پدر مادرمو دوست دارم چقد ممنونم بابت خوبی هاشون و بابت کارهایی که نادونسته با من کردن هم بخشیدمشون. ولی چقدر جالبه که خبر ندارن همین الان دارم گریه میکنم بابت دعوایی که ۲۳ سال پیش وقتی ۵ سالم بود بالا سر من باهم کردن و من هنوز یادم نرفته.

این اواخر خیلی میرم تو خاطرات کودکیم. دارم لجنای ته مغزمو که افسردگی ناخودآگاهی می آورد سراغم رو شخم میزنم و سعی میکنم بندازم دور.

چه چیزهایی که حتی یادمون هم نیست ولی اثرش بشدت هست.

حداقل امید هست که‌میشه حلشون کرد. اینکه لجنارو پاک کرد و انداخت دور شدنیه. سخته اما کاملا شدنیه.

کیا پایه ن؟

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .