از نظر روحی نیاز دارم بشینم برای اون کسی که تو آهنگِ « آی لیلی ,ش نجفی» شکست عشقی خورده گریه کنم.
وقتی میگه «تو بالای تلار(بالکن) من در زمینم، تو نارنج پوست کنی من دل غمینم» چقددددر احساس توشه خدا
اون دختر چش سیاه لب قرمز و مو فرفری شمالی رو میبینم روی بالکن آخرای پاییز داره نارنج پوست میکنه و پسر سربازی که اون پایین نشسته نگاهش میکنه و غمگینه که نمیتونه بهش برسه و بعدشم دختره رو شوهر میدن و پسره میمونه و یک دنیا غم عشق.
عجب ذهن مریضی دارم :)
میدونین چیه آخه تو داستان و شعر، عشق با نرسیدنش قشنگه.
عشقی که بهش برسی کمرنگ میشه در حالت خوب میشه صمیمیت یا در حالت بد میشه هم خونه بودن.
ولی عشقی که طرف بهش نرسیده تو دنیای خیال همیشه تازه و زیبا میمونه. انگار هیچ بدی از طرف ندیده که بخواد کمرنگ شه و ازشم سیراب نشده.
+ دیشب طبق معمول وسط دعواهای زن و شوهری با موقشنگ گریه م گرفت و گریه مو قورت دادم و از همون موقع بغض تو گلومه و گلو درد دارم. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. راهکاری دارین؟