دسشب شیفت بودم و چه شب یلدایی بود!
این بیمارستانی که من هستم، معمولا پاییز و زمستون تا ساعت یک شب مریض میاد بعد تا هفت یا نمیاد یا یه دونه مثلا.
دیشب از هشت تا ۱۲ مریض نبود از ۱۲ تا ۵ صبح ریختن سرمون!
یلداییاشونو کردن اومدن مارو هم بکنن.
صبح ساعت ۵ یه خانومی اومد با دلدرد شدید گفتم حامله ای؟ گفت نمیدونم! گفتم اسکل پنج صبح چرا پس اومدی اینجا!
برو آزمایش بده بعد بیا. پرستارش گفت یه ساعت و نیم دیگه میاریمش، انقدر خوابم میومد که گفتم بابا بیخیال این شک داره مثلا ۱۰ درصد که حامله باشه! بذا عکسشو بگیریم بره. بعد گفتم بر شیطان رجیم لعنت! من یک انسان متشخص و کارمند با مسئولیت هستم! خانوم برو آزمایش بده برگرد. شاید باورتون نشه ولی خانومه برنگشت!!! حامله بود گویا!! هیچی دیگه خدا در موقعیتی بسی دشوار منو امتحان کرد.
صبح شیفتم ساعت هشت تموم میشد ولی اتوبوس گفته بود ۹:۴۵ میرم منم عین خرس خوابیده بودم که همکارم ۹:۱۵ با لگد بیدارم کرد و زنگ زدم دیدم اتوبوس بزرگوار ۱۰ میره و خواب مونده!
ازونجایی که تو شهر ما مرغ پیدا نمیشه رفتم مرغ پیدا کردم کیلویی بیست تومن گرون تر! البته بنده قیمت رو نمیدونستم وگرنه آدمی نیستم زیر بار قیمت گرون تر از روش بره و دیگه افتادم تو عمل انجام شده اونجا.
نتیجه میگیریم وقتی خوابتون میاد مرغ نخرید!
الانم اتوبوس بزرگوار ۱۰ حرکت کرد و قراره ۱۲ برسم خونه ان شالله. ببینیم موقشنگ دست از سرمون بر میداره یه دوساعت بخواییم یا نه