هلی مجبور شده بره تهران و امشب بلیط داره و استرس داره
براش دعا کنید
هلی مجبور شده بره تهران و امشب بلیط داره و استرس داره
براش دعا کنید
الون ماسک حدود ۵۵۰ هزار میلیارد تومن پول داره
منم ۵۵۰ هزار تومن تو حسابم دارم
شاید باورتون نشه ولی این سوزش چشما از بی خوابی بود!
منی که همیشه معروف بودم به اینکه زیاد میخوابم و حتی وقتی افسرده میشدم دفاعم خواب بود این چند روز انقد تحت فشار بودم که خیلی بد خواب بودم ولی متوجه نشده بودم. امروز گوشیمو گذاشتم سایلنت و هرچقدر شد خوابیدم و چشمام و سرم خوب شد خداروشکر :/
نمبدونم شبا چرا انقد چشمام میسوزه
از ساعت هشت چشام میسوزه تااا میخابم
البته با وجود فشارهای ذوانی این مدت کلا این عواقب جسمی رو بعید نمیدیدم
مشکل دیگه ای که امروز پیش اومده اینه که اگر خواهرم بخواد طلاق بگیره بابام برای ازدواج من خیلی سخت خواهد گرفت
خداکنه به این زودیا مشکلاتشو علنی نکنه
+فردا هم فاکینگ تهران تعطیله و نمیتونم دنبال مدرکم باشم
کس قابل اعتمادی میشناسین تو تهران پول بدم بهش و بره وزارت بهداشت برام سوال بپرسه؟ احتمالا پس فردا باز باشه ادارات
امروز اومدم تسویه حساب
از امروز یعنی از دیروز، رسما بیکار محسوب میشم.
اومدم امضا جمع کنم که برخوردم به یه دختر هم دانشگاهیم که مدارک پزشکی بود.
سالهای آخر ازدواج کرد، امروز که دیدمش گفت استخدام شدم، تبریک گفتم و یکم احوالشو پرسیدم که گفت اولین روز بعد مرخصی زایمانشه و بعد اینکه استخدام شده حامله شده و الان یه دختر تپل داره.
نه اینکه حسودی کنم من خودم این زندگی رو نخواستم اما واقعیتش حس تهی بودن کردم. منی که بعد دانشگاه از نظر دستآورد صفر صفرم و کسایی مثل اون یا بقیه دوستان که بعضیاشون علاوه بر این مراحل، ارشدشونم گرفتن. در حالیکه همیشه فکر میکردم باید از بقیه جلوتر باشم.
امروز طرح اختیاریمم تموم شد. ناشکری نمیکنم اما شاید به ده درصد اون چیزی که حس میکردم بعد طرح اختیاری میرسم هم نرسیدم. در نقطه ای معلق قرار گرفتم که حتی برنامه آینده م هم معلوم نیست. نه پس انداز درست درمونی نه درسی نه هیچی
اصلا باورم نمیشه ۲۶ سالم شده و تو این نقطه م
توط نقطه ای که هنوز دارم برای مدرک دانشگاهی که حقمه میجنگم و بهم نمیدنش
If feeling this pain is mental maturity, I wanna be immature again.
چرا خاطرات خوب تبدیل به غم میشن؟
انگار خودمون به زندگی قبلی خودمون حسودیمون میشه
حسودی میکنم به دوران دانشگاهم، حسودی میکنم به سفر کوچولویی که به وان داشتم.
یعنی میشه برگردن روزای انقد خوب؟
+ سه روزه دیگه طرحم تموم میشه. سه سال و نیم گذشت از روزی که به طور چدی شروع به نوشتن اینجا کردم. چقد زندگی زود میگذره... حتی اگر تخمی باشه
چقدر عوض شدم تو این سه سال. چقدر همه چی عوض شده!
و بازم سردرگمی و اینکه نمیدونم قراره بیکار شم یا چی؟ تو یه خونه با کرایه زیاد تو یه شهر غریب با فشار خانواده ها و...
چه کنیم؟
+ دوستم انتقالی گرفته بود تهران، امروز یه ماهی میشه اونجاست و زنگ زده بود و زار زار گریه میکرد. میگفت تهران دووم نمیارم. اینجا باید کل روزتو بذار یو نصف حقوق یه ماهتو تا بتونی یه ساعت بچه هاتو ببری شهربازی
میگفت گرونه، پر غمه و شلوغ
میخواد برگرده و منم تشویقش کردم
این شرایط سخته
ولی برای کسایی مث من که از ژن های قوی وسواس و افسردگی رنج میبرن و از ۸ سالگی باهاشون دست و پنجه نرم کردن و باید خیلی زندگی خوبی داشته باشن و تلاش کنن تا از شرشون خلاص شن، خیلی خیلی سخت تره.
بعد از ده روز خونه بالاخره خالی شد و وقت دارم یکم با خودم تنها باشم و اصلا حالم خوب نیست و نمیدونم چرا چند روزه یهو اینطوری شدم.
یعنی دلیل برای حال بد که کم نیست! ولی حال الانم یکم متفاوته.
بی تفاوتم. انگار کرخت شدم. برخلاف همیشه اصلا گریه م نمیاد. بغض هم نکردم! تمام احساسات جنسی و... رو از دست دادم و مثل یه سنگ شدم.
انگار معلقم.
خیلی خوشحالم خونه خالی شد.
یک هفته حضور پنج نفر که خیلی خیلی نویزی بودن رو تو خونه پنجاه متریم تحمل کردم و واقعا سخت بود.
مشکلات زندگی خیلی زیادن و من همونطور که گفتم ژنتیک خوبی ندارم. باید خیلی قوی باشم برای مقابله با شرایط. خیلی خیلی قوی!
زبان خوب پیش نمیره. یک ماه آفم درس نخوندم با اینکه کلی برنامه داشتم.
ده روز دیگه اتمام قراردادم با بیمارستانه و آیا قراره بیکار بشم یا بیفتم یه بیمارستان که نمیدونم کجاست و خیلی میترسم که جای خوبی نباشه.
بعد همون ده روز باید دوندگی کارای گرفتن دانشنامه م رو بعد از سه ماه انجام بدم و انرژی زیادی میطلبه.
و ارتباطم با موقشنگ گاهی برام اذیت کننده س.
مشکلی نداره، ینی نمیدونم مشکلم چیه!؟ حس میکنم تلاش نمیکنه برای آینده مون. حس میکنم باهام راحت نیست و عین این شوهرایی که یه زن دهاتی دارن که درکشون نمیکنه باهام حرف میزنه انگار همه چی اوکیه و در حد چه خبر و فلان و در مورد چیزایی حرف میزنه که علاقه ای بهش ندارم و وقتی میگم ناراحتم حسمو میگم و... فقط سر تکون میده.
مادرم حالش خوب نیست. احتمالش هست عمل ستون فقرات داشته باشه که قطعا من باید کاراشو بکنم.
اخیرا خسته م از قبول مسئولیت کارای بقیه.
به بهانه ی اینکه من درست انجامشون میدم و منم خرم همه کاراشونو میندازن گردن من. برای پدر مادر خاهر داماد موقشنگ، فی.لتر شکن بخر هر دفعه نصب کن، قبضاشونو پرداخت کن، صبح زود پاشو براشون اسنپ بگیر، دکتر پیدا کن، نوبت بگیر، جواب آزمایش بگیر و...
خلاصه سگ شدم این چند روز خیلی اهمیت ندادم به بقیه.
نزدیک پریودمم نیست که احساسمو بهش ربط بدم.
واقعا چه مرگمه؟
نیاز دارم بخابم خیلی طولانی
ولی متاسفانه چهار صبحه و هفت باید بیدار شم برم یه سری کار اداری بیخود دارم.