چرا خاطرات خوب تبدیل به غم میشن؟
انگار خودمون به زندگی قبلی خودمون حسودیمون میشه
حسودی میکنم به دوران دانشگاهم، حسودی میکنم به سفر کوچولویی که به وان داشتم.
یعنی میشه برگردن روزای انقد خوب؟
+ سه روزه دیگه طرحم تموم میشه. سه سال و نیم گذشت از روزی که به طور چدی شروع به نوشتن اینجا کردم. چقد زندگی زود میگذره... حتی اگر تخمی باشه
چقدر عوض شدم تو این سه سال. چقدر همه چی عوض شده!
و بازم سردرگمی و اینکه نمیدونم قراره بیکار شم یا چی؟ تو یه خونه با کرایه زیاد تو یه شهر غریب با فشار خانواده ها و...
چه کنیم؟
+ دوستم انتقالی گرفته بود تهران، امروز یه ماهی میشه اونجاست و زنگ زده بود و زار زار گریه میکرد. میگفت تهران دووم نمیارم. اینجا باید کل روزتو بذار یو نصف حقوق یه ماهتو تا بتونی یه ساعت بچه هاتو ببری شهربازی
میگفت گرونه، پر غمه و شلوغ
میخواد برگرده و منم تشویقش کردم