امروز اومدم تسویه حساب
از امروز یعنی از دیروز، رسما بیکار محسوب میشم.
اومدم امضا جمع کنم که برخوردم به یه دختر هم دانشگاهیم که مدارک پزشکی بود.
سالهای آخر ازدواج کرد، امروز که دیدمش گفت استخدام شدم، تبریک گفتم و یکم احوالشو پرسیدم که گفت اولین روز بعد مرخصی زایمانشه و بعد اینکه استخدام شده حامله شده و الان یه دختر تپل داره.
نه اینکه حسودی کنم من خودم این زندگی رو نخواستم اما واقعیتش حس تهی بودن کردم. منی که بعد دانشگاه از نظر دستآورد صفر صفرم و کسایی مثل اون یا بقیه دوستان که بعضیاشون علاوه بر این مراحل، ارشدشونم گرفتن. در حالیکه همیشه فکر میکردم باید از بقیه جلوتر باشم.
امروز طرح اختیاریمم تموم شد. ناشکری نمیکنم اما شاید به ده درصد اون چیزی که حس میکردم بعد طرح اختیاری میرسم هم نرسیدم. در نقطه ای معلق قرار گرفتم که حتی برنامه آینده م هم معلوم نیست. نه پس انداز درست درمونی نه درسی نه هیچی
اصلا باورم نمیشه ۲۶ سالم شده و تو این نقطه م
توط نقطه ای که هنوز دارم برای مدرک دانشگاهی که حقمه میجنگم و بهم نمیدنش