انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱ | 14:59

کاشف به عمل اومد اون دختر ۲۲ ساله که بچه شو سقط کرده دانشجوی دندان پزشکی دانشگاه خودمون بوده.

بعد حالا همکارا اومدن میگن واااای دختر بیچاره دوست پسرش بهش تجاوز کرده و پسره عوضی و... :)))

واقعا چرا فک میکنید که خودش نخواسته؟؟

چرا فک میکنید که دخترا نمیخوان و اگر چیزیم بشه حتما تجاوزی صورت گرفته؟ :)

خواسته کرده نوش جونش متاسفانه با بدشانسی پای لرزشم داره میشینه

بعدم پسر بدبخت باهاش رفته که سقط کنن دیگه بیشتر از این چیکار کنه؟

اینجا ما یک نمونه مرد آزاری داریم :)

توسط ... | سه شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۱ | 15:27

دیشب خواب دیدم حامله م :/

مونده بودم چطور حامله شدم اصن؟

بعد ازدواجم نکرده بودم

در به در دنبال جایی بودم که برم بچه مو سقط کنم

یه حس بد وحشتناکی داشتم

صبح پاشدم اومدم شیفت

اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم یه دختر ۲۲ ساله بود که حامله شده بود از دوشت پسرش بعد رفته سقط غیر قانونی کرده، بقایای بارداری مونده بود تو رحمش و خانواده ش جز باباش فهمیده بودن چه غلطی‌کرده و بد حال بود و این داستانا😑

توسط ... | یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱ | 22:40

داداشم تو راه که برمیگشته هوم تاون بزرگوار، یه توریست آمریکایی_ایرانی رو میبینه و باهاش اشنا میشه و ۶۰۰ تومن پول هتلشو با تعارف کاری پرداخت میکنه و بعد دو شب تو هتل دوشبم میبرتش خونمون و میگردن و...  آخرش یارو یه صد دلاری با یه سیم کارت ترکیه براش میذاره رو میز تلویزیون و میره ادامه سفرش.

الحق که خجالت کشیدم. من اگر بفهمم یکی پول داره از هزار تومنم نمیگذرم براش و انقد حساب و کتاب میکنم و دق میکنم تا بهم پس بده :) بعد داداشم انقد دلش بزرگه. تازه شم من فک میکنم همه غریبه ها، چه خانم و چه آقا، سواستفاده گرن مگر خلافش ثابت شه :)

بعد داداشم انقد با مهربونی یکیو راه میده خونش پ با اینکه میدونسته وضعش خیلی بهتر از خودشه چون مهمون بوده پول هتلشم داده و اخرشم یارو انقدر متاثر شده که دو سه برابر خرجاشو برگردونده بهش.

تازه چند روز هم فان داشتن باهم و کلی تجربه ازش گرفته برای مهاجرت خودش.

البته نمیخوام توجیه کنم ولی اینکه داداشم کل عمرشو تو همون شهر کوچیک زندگی کرده و بابام همیشه ساپورتش کرده و من با چنگ و دندون و با بدبختی های موجود برای یه دختر جوون تنها تو ایران زندگی کردم همچین غیر قابل پیش بینی هم نیست که اون دلش بزرگ باشه و خوشبین باشه به دنیا و منم با قانون جنگل زندگی کنم.

 

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۱ | 14:50

امروز رئیسمون آفم کرد و رفتم جلسه دفاع پایان نامه ارشد برادرم و به سلامتی رید! ولی خب بخاطر اینکه دانشگاه غیر انتفاعی بود و تا خرخره پول کرده بود تو حلقشون بهش ۱۷.۵ دادن. خود پایان نامه رو هم طبیعتا کس دیگه ای نوشته بود.

توسط ... | چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 21:39

خب به سلامتی قرمه سبزیم مزه خاک میداد.

بیچاره داداشم که روزه نبود و مجبور بود برا ناهار بخورتش.

یعنی انقدر بد مزه بود که گفتم صد رحمت به قرمه سبزی دانشگاه.

قیافه ش خیلی خوب بود و سبزیشم آماده بود و دستورشم دقیق و از یه پیج معتبر بود. دیگه واقعا نمیدونم چرا؟؟

حیف اون گوشتایی که ریختم توش، چه آبگوشتی میشدن.

توسط ... | چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 0:52

تنهایی زندگی کردن اینش خوبه تا دلت خواست میتونی رسپی جدید امتحان کنی و در صورت گند زدن باز خودت بخوری و کسی نفهمه.

منم این مدت همینکارو کردم و هر وقت کسی اومد پیشم غذاهایی که خوب دراومدن رو براش درست کردم واسه همین همه فک میکنن آشپز خوبیم! اما در واقع بنده بلد نیستم قرمه سبزی بپزم! و قرمه سبزیم شبیه آش میشه! امشب یه بار دیگه بار گذاشتم که تا صبح جا بیفته. دعا کنید خوب در بیاد برای اولین بار! چون داداشم فردا میاد و مهمونمه.

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۱ | 13:56

یه خدمات تخم سگ داریم، خودش روزه نمیگیره بعد میاد آشپزخونه بس میشینه هرکی میاد یه چیزی بخوره رو دعوا میکنه.

من پریودم همکارمم که بیچاره کلا مریضه، هزارتا قرص باید بخوره، از صبح ساعت هفت تا هشت عصرم اینجاییم.

بعد رفتیم چایی بخوریم با عصبانیت اومده میگه چه خبرتونه

اخه آدم چقد بیشعور؟

این ازوناست که هر غلطی دلش خواست میکنه بعد میاد با زور و فشار مردمو هدایت میکنه.

اون عکس شهدای پروفایلت بخوره تو سرت ان شالله

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۱ | 0:13

گیاه خواری چه سمیه که خام گیاهخواری چی باشه

من دو روز گوشت نخورم جان به جان آفرین تسلیم میکنم

بدتر از من موقشنگه که غذایی که توش گوشت نباشه نمیخوره کلا!

حق ‌‌وحقوق ضمن عقد

توسط ... | شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ | 13:53

یکی از دوستام همیشه میگفت که حتما حقوق ضمن عقدشو در ازای مهریه ش میگیره. این دوستم یه دوماهی میشه که ازدواج کرده.

امروز بهش پیام دادم و ازش پرسیدم که موفق شد یا نه؟ هرچند به نظرم سوال شخصیی بود و قبلش کلی معذرت خواستم ولی نیاز داشتم که یکیو که این حقوق رو گرفته ببینم که واقعا تونسته و چجوریه و این حرفا.

گفت اره تونستم و یه برگه از اینترنت گرفتم شوهرم بعد عقد امضا کرده و بردیم ثبت اسناد و اینا. گفت خانواده ش خیلی خیلی اذیتش کردن سر این مسئله.

حالا خانواده ی این چنددد نسل جلوتر از خانواده ی منن از لحاظ لارج بودن! طوری که من انقد برای بچه هام روشن فکر نخواهم بود! و بازم این همه اذیتش کردن! چه برسه به خانواده ی من که آبرومو میبرن اگر بفهمن همچین چیزی میخوام. البته طوری که دوستم گفت میشه یه طوری انجامش داد که خانواده ها نفهمن. یعنی مهریه رو موقع تحویل حق و حقوق و چند روز بعد عقد بخشید.

ولی واقعیتش از طرفی هم اگر با موقشنگ ازدواج کنم بهش اعتماد ندارم که بعد عقد برگه رو امضا کنه و باهام بیاد ثبت اسناد!! موقشنگ ادم بد ذاتی نیست ولی شدیدا آن استیبله و حرفشو عوض میکنه و اینکه یکمم ترسیده ازین قضیه حق و حقوق و اینا و قلبا راضی نیست به این کار انگار. و البته بنده هیچوقت به مردا اعتماد کامل ندارم. اگر کس دیگه ای هم بود باز من این ترس رو داشتم.

توسط ... | شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ | 2:24

شبا وقتی تو رخت خواب مشغول کاربا گوشیم، یکی از انگیزه هام برای خوابیدن اینه که زود بخوابم تا دسشوییم نگرفته

توسط ... | جمعه نوزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 20:42

جذاب تر از مرد سیاهپوست سیکس پک دار فقط میتونه ایلیاس و انریکه و تام هاردی باشه

با کراشای بنده آشنایی دارین که

توسط ... | جمعه نوزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 14:38

منم میتونم تو جنبش می تو شرکت کنم؟ :/

درسته قضیه سینمایی نیست ولی من و دوستم چهارسال پیش دو هفته دنبال کار گشتیم و شاید باورتون نشه هنوزم گاهی یه شماره ناشناسایی مزاحم میشن، میبینیم اون کارفرماهان که پیششون رفتیم مصاحبه یا حتی فقط زنگ زدیم بهشون! :/

توسط ... | پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۱ | 23:15

خب یه چند روزی دوباره به کرم دوری از وبلاگ دچار شدم و خوشحالم که برگشتم

 

باید بگم که کلاس زبان ثبت نام کردم و یه جلسه رفتم و خداروشکر بد نبود، کاش زودتر میرفتم. اما خب فک نکنم بتونم به یکی از اهدافم که پیدا کردن دوست اونجا بود برسم چون همکلاسیام فقط سه تا پسرن و دوتا دختر دبیرستانی عجق وجق.

 

+ خبر خاصی دیگه ای نیست. فقط اینکه پریودم و کلا موودم بهم ریخته.

و اینکه کولر خریدم! و قراره یکشنبه برسه ان شالله! حالا چرا انقد زود؟ چون من تحمل گرمارو ندارم و البته میترسم که گرون بشه.

پس دو میلیون فعلا برای کولر پیاده شدم.

توسط ... | یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ | 17:42

یکی بیاد جمعم کنه

واقعا این همه کسلی از کجا میاد؟

 

+ جاتون خالی رفتم ۱۳ ترکوندم، حالا میام تعریف میکنم

امروز هم اگه خدا قبول کنه روزه م. ولی هنوز بوی دود و عرق دیروز رو از بدنم نشستم، یادمم نیست آخرین بار که غسل کردم کی بود. عجب روزه ای شود.

روز سوم، خانه پدری

توسط ... | پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۱ | 23:1

امروز رفتیم یکی از مکان های دیدنی شهر مادریم، عجب جایی بود! عجججججب جایی بود! واقعا لذت بردم و به این فکر کردم که من بیست سال تو خونه زندانی بودم و فقط یکبار اومدن اینجا! در این حد خانواده ی بی حوصله ای دارم نسبت به دیدنی رفتن و اینا.

بعد برگشتنی با دیدن قیافه ی دومادمون، همون که کلی تعریف و تمجیدشو قبلا کردم و خواهرم که کاملا اخلاق اونو گرفته، کاملا ریده شد به احوالاتم. از وقتی رسیدم خواهرم فقط بهم تیکه میندازه و اذیتم میکنه و واقعا صبرمو لبریز کرده. بخاطر اینکه دامن بلند نپوشیدم و سارافون پوشیدم بهم میگه لخت و...

نمیدونم چطور تا فردا صبح سر کنم که میخوان برن.

این هفته قرصامو یادم رفته بود بخورم امشب خیلی زود انداختمشون بالا بلکه یکم از دردم کم کنه.

امروز سومین روزیه که اینجام و طبق معمول بیشتر از سه روز نمیتونم دووم بیارم.

ولی خب مجبورم بمونم تا سیزده بدر تموم میشه. روز بعدشم وسایلمو میبندم و بعدش الفراااار

بدیش اینه که به موقشنگ هم چیزی در مورد رو مخ بودن خانواده م و مشکلات گسترده ای که باهاشون دارم نمیتونم بگم. ولی مطمئنم اگر بفهمه خیلی خوشحال میشه چون همیشه میگه م نمیخوام با خانواده طرفم رفت و امد داشته باشم

توسط ... | چهارشنبه دهم فروردین ۱۴۰۱ | 3:16

مادر شش تا دختری که ما باشیم هیچوقت در مورد پریود شدن یا شیو موهای زائد از دوران بلوغ با ما حرف نزد! طوری که همه مون تو دوره بلوغ دچار کلی شوک و ترس شدیم.

بعد افتخار میکنه کلی بچه بزرگ کرده!

البته من انتظاری ازش ندارم چون خودش تو شرایط بدتری بزرگ شده.

شاید بگین بدتر از این چجوریه؟

اینجوریه که مادرش از بدو تولد فوت شده و وقتی پریود شده و زن عموش فهمیده بهش گفته وفت شوهرته و مادرم کلی گریه کرده. بعدشم بردتش کوه و مجبورش کرده دور نمیدونم چی بچرخه و دعا بخونه که بختش باز شه.

پس نتیجه میگیریم که نسبت به نسل قبلی که وحشی های به تمام عیار بودن، پیشرفت قابل توجهی داشتن.

آها اینم عرض کنم که تا دقیقا زمان تولد من اینجا رسم بود که وقتی یکی از یه طایفه یا خانواده با یکی ازدواج میکنه. حتما طایفه مقابل هم باید یکیش با اون یکی طایفه ازدواج کنه! البته جنسیت های معکوس.

بذارین بیشتر و به زبان خودشون توضیح بدم!

وقتی یکی زن میگیره! یعنی دارن بهش دختر میدن! پس یه دختر هم باید از خانواده ش بستونن! وگرنه دختر بی دختر!

حالا خیلی وقتا میشد در ازای ازدواج دوتا جوون، مجبور میشدن یه دختر بچه رو بدن به یه پیرمرد یا مردی که خودش زن داره و بشه دومین زنش و یا خیلی اتفاقات عجیب دیگه فقط واسه اینکه معامله کالا(زن) به کالاشون سر بگیره.

توسط ... | چهارشنبه دهم فروردین ۱۴۰۱ | 2:56

از طرفی هم قضیه تبدیل وضعیت نیروهای سهمیه ای اعصابمو بهم دوخته بود این مدت. یعنی چیزیه که باهاش کنار اومده بودم ها! ولی این چند روز داغ دلم تازه شد.

رفتم یه شهری که یه ساعت فاصله داره خونه اون دوستم که باهاش رفتم وان. این دوستم که از حق نگذریم، خیلیم دختر خوبیه، با سهمیه قبول شد دانشگاه و باباشم یه سر و سری تو ارتش مرتش و اینا داره ظاهرا.

یعنی یه مغازه داره ولی به طرز عجیبی هر روز به ثروتش اندوخته میشه طوری که از یه خونه قدیمی که دوسال پیش دیدم و یه ماشین معمولی، رسیده بودن به یه قصر! و یه ماشین خوب خارجی! 

حالا تهمت نمیزنم بهش ولی خب دیگه! خدا میدونه!

بعد این دوستم که دوسالم از من کوچیکتره شش ماهه رفته سر کار و داره رسمی قطعی میشه!!!! بخاطر سهمیه پنج درصدیش!

میگفت اصلا برام مهم نیست که تبدیل شم یا نه؟!

بعد داشتم خونه و کاشونه شونو نگاه میکردم و با خودم میگفتم اصلا هم نباید برات مهم باشه والا! تو داری قشنگ ذویای منو زندگی میکنی! 

تک دختری که یه پدر و مادر جوون داره که کلللی بهش میرسن و از اتاقش سفارش خوردنی میده و مامانش با حوصله براش میاره و کل لباس و وسایلش اصل خارجیه. یه کمد داشت قشنگ سه نفر توش میخوابیدن، فقط مال مانتوهای بی نهایتش بود! و یه تخت دو نفره با تشک لحافی که همیشه آرزوشو داشتم.

حالا این تا اخر عمرشم کار کنه یه دونه اتاق خودشو نمیتونه بخره چه برسه به این خونه و ارثی که قراره بهش برسه.

پولاشم یه قرون خرج نمیکنه و همه خرجشو باباش میده.

بعد این رسمی میشه و منی که لنگ چند میلیون پولم و با هزاااار بدبختی تو شرایط سختتتت کنکور خوندم و رتبه یک دهم ایشون اوردم و دو سال تو کرونا جون دادم، قراره ۹ ماه دیگه در کمال نامردی بندازنم بیرون از بیمارستان!

انقد حالم بد بود که سفرم بر خلاف همیشه که با دوستم بودم اصلا بهم نچسبید.

اخرشم برگشتنی یه دل سیر گریه کردم و هزار بار لعنت به مسئولین فرستادم که فکر کنم تا دم در هم نرفت طبق معمول.

الانم برگشتم خونه و دارم به مادرم نگاه میکنم که از عصر از درد بدنش ناله میکنه چون امروز پدر خودشو دراورده که جای خریدن نون، نون رو درست کنه که کمتر خرج کرده باشه و به بابام که به‌ تلویزیون مکعبی زشتش خیره شده و دری که از جا کنده شده و دیوارایی که داره فرو میریزه...

و فکر اینکه من چقدددددر گیر کردم!

چقدر بی هدف شدم و سرگردون...

چقدر نمیتونم کاری کنم!

غصه چی رو بخورم؟ فرهنگ عهد بوق خانواده و شهرم که حتی از قاصله ۲۵۰ کیلومتری هم پدرمو در اورده و شش ماه یکبار هم دیدن خانواده م برام سخته؟

یا فقری که سالها توش دست و پنجه نرم کردم و از دیدن دوباره درو دیواراش متنفرم.

یا وضع فاکینگ مملکتم و آینده نامعلومم؟

یا بیکار شدنم و وضع نامعلوم خودمو و موقشنگی که از منم وضعش بدتره؟

امروز مادرم افتخار میکرد که هفت تا بچه دنیا اورده و بزرگ کرده.

خواستم بگم روزی باید به خودت افتخار کنی که بچه ت هر روز فکر نکنه که «چرااااا دنیاش آوردی؟» واقعا چرا؟ یعنی فکر نکردی بچه ت شرایط میخواد برای زندگی؟ بچه ت نیاز به توجه و محبت داره و همزمان همراه با بی نهایت مشکل زندگیت نمیتونی به هفت تا توجه و محبت کنی؟ فکر نکردی تو که این همه خودتو زجر میدی زودتر از اونی پیر میشی که برای بچه آخرت والد باشی؟

تو که افسردگی داشتی و با پدرم مشکل داشتی دیگه بچه ت برای چی بود؟ پدری که ورشکست شدی دیگه بچه ت برای چی بود؟ چرا فکر کردین که دنیا اوردن بچه فقط به دنیا اوردنشه!!!؟

من خیلی چیزا میخواستم که الان یه عقده ی بزرگگگگگ شده توی وجودم. یعنی یه جوریم که یه انگشت کوچیک به این عقده بزنی اشکم در میاد و دیگه نمیتونی بندش بیاری.

توسط ... | چهارشنبه دهم فروردین ۱۴۰۱ | 2:43

بعد از حدود شش ماه! اومدم شهرم! خونه پدریم.

و بعله! همه چیز همون قدر عجیب و غریبه که بود!

خوش میگذره خداروشکر. ولی!!!! چون خیلی وقته نیومدم و قرار نیست خیلیم اینجا باشم :) 

امروز مادر و خواهرم نون درست میکردن.

نشستم پیششون یه ساعت سرزنشم کردن که چرا نوبت ام آر ای برای فامیلای دورشون نمیگیرم :) پودرم کردن و انواع لقب: بی رحم! بی انصاف! و قدرنشناس رو بهم دادن. بابت نوبت ندادن به اعجوبه هایی مثل رفیق شوهر دوست دوست خواهرم که نوبت دو ماهه رو میخواست برای همون روز و ساعت جور کنه. بعد تو فکرم داشتم خودمو با اون دوتا همکارم مقایسه میکردم که اهل شهر دانشگاه بودن و میگفتن که پدر و مادرشون به کل فامیل تذکر دادن که کاری باهاشون نداشته باشن.

بعدم داشتن خبر دوقلوی دختر عمومو میدادن به این صورت که «دختر عموت داره پسر میاره! اونم دوتا!» :)))) چند بار تکرار کردن بعد گفتم منظورتون اینه دوقلو حامله ست دیگه؟

وااای که چقدر خوشبخته که بچه ش پسره! اونم دوتا!

بعدم گوشی خواهرمو که صدهزار بار زنگ خورد اوردم و گفتم بیا ۱۵ تماس بی پاسخ از رفیقت داری.

گفت حالا بعدا زنگ میزنم بهش. داره میمیره از فضولی بابت اخبار امروز. گفتم چه اخباری؟ گفت هر روز زنگ میزنیم کل آمار فامیل و آشنا رو درمیاریم.

گفتم وااای چقد فضول! گفت فضول نه عزیزم! کنجکاو! تو بچه ای و بی تربیت! نمیفهمی فعلا! انگار مال ما نیستی اصلا! تو نمیفهمی این چیزا واجبه؟

هیچی دیگه! از بالای تنور به افق پیوستم...

بعدشم رسیدم به ابرها و به نشانه شکر سجده بر آوردم که دووووورم ازشون دووووور!!!!

 

توسط ... | شنبه ششم فروردین ۱۴۰۱ | 7:21

یه چیز بگم کرک و پرتون بریزه

شما ممکنه دوروبرتون یه همجنس خودتونو داشته باشین که روتون کراش داره!

کسی که بهتون فکر کنه، خوابتونو ببینه و...

و حتی ممکنه عاشق دلشکسته شما شده باشه! یا فقط بهتون میل داشته باشه!

توسط ... | شنبه ششم فروردین ۱۴۰۱ | 4:46

حالم از مریض دیوانه ای که ساعت ۱۲ شب برای نوبت ام آر ای زنگ زده بدتره

توسط ... | چهارشنبه سوم فروردین ۱۴۰۱ | 19:6

من کاری ندارم که اینجا هرشب برف میباره و ممکنه اهل تسنن سیزدهم رو رمضون اعلام کنه

من چند ساله نرفتم سیزده بدر و اگر امسال هم نشه دق میکنم :( چون فقط به ذوق اون بعد شش ماه میرم خونه

وات د ففففف

توسط ... | سه شنبه دوم فروردین ۱۴۰۱ | 16:58

آها امروز صبح خواب دیدم حامله م :/

حاملگی دومم هم بود.

هر دوبار رحم اجاره ای بود برای خواهرام. یعنی بچه خودم نبود.

خدایا شفا بده این ذهن مخدوش و مشوش منو :/

هلی در خواب زمستانی

توسط ... | سه شنبه دوم فروردین ۱۴۰۱ | 14:12

خیلی خیلی میخوابم

و واقعا نمیدونم چیکار کنم

امشب هم یازده ساعت خوابیدم و با سردرد و گرفتگی بدن بیدار شدم

کابوس میبینم و تو کابوسم قفل میشم و دیگه نمیتونم بیدار شم

تو خواب همش میخوان بهم آسیب برسونن

نمیدونم چرا کابوسا دشت از سرم بر نمیدارن

شایدم مال زیاد خوابیدنن! والا!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .