توسط ...
| چهارشنبه دهم فروردین ۱۴۰۱ | 2:56
از طرفی هم قضیه تبدیل وضعیت نیروهای سهمیه ای اعصابمو بهم دوخته بود این مدت. یعنی چیزیه که باهاش کنار اومده بودم ها! ولی این چند روز داغ دلم تازه شد.
رفتم یه شهری که یه ساعت فاصله داره خونه اون دوستم که باهاش رفتم وان. این دوستم که از حق نگذریم، خیلیم دختر خوبیه، با سهمیه قبول شد دانشگاه و باباشم یه سر و سری تو ارتش مرتش و اینا داره ظاهرا.
یعنی یه مغازه داره ولی به طرز عجیبی هر روز به ثروتش اندوخته میشه طوری که از یه خونه قدیمی که دوسال پیش دیدم و یه ماشین معمولی، رسیده بودن به یه قصر! و یه ماشین خوب خارجی!
حالا تهمت نمیزنم بهش ولی خب دیگه! خدا میدونه!
بعد این دوستم که دوسالم از من کوچیکتره شش ماهه رفته سر کار و داره رسمی قطعی میشه!!!! بخاطر سهمیه پنج درصدیش!
میگفت اصلا برام مهم نیست که تبدیل شم یا نه؟!
بعد داشتم خونه و کاشونه شونو نگاه میکردم و با خودم میگفتم اصلا هم نباید برات مهم باشه والا! تو داری قشنگ ذویای منو زندگی میکنی!
تک دختری که یه پدر و مادر جوون داره که کلللی بهش میرسن و از اتاقش سفارش خوردنی میده و مامانش با حوصله براش میاره و کل لباس و وسایلش اصل خارجیه. یه کمد داشت قشنگ سه نفر توش میخوابیدن، فقط مال مانتوهای بی نهایتش بود! و یه تخت دو نفره با تشک لحافی که همیشه آرزوشو داشتم.
حالا این تا اخر عمرشم کار کنه یه دونه اتاق خودشو نمیتونه بخره چه برسه به این خونه و ارثی که قراره بهش برسه.
پولاشم یه قرون خرج نمیکنه و همه خرجشو باباش میده.
بعد این رسمی میشه و منی که لنگ چند میلیون پولم و با هزاااار بدبختی تو شرایط سختتتت کنکور خوندم و رتبه یک دهم ایشون اوردم و دو سال تو کرونا جون دادم، قراره ۹ ماه دیگه در کمال نامردی بندازنم بیرون از بیمارستان!
انقد حالم بد بود که سفرم بر خلاف همیشه که با دوستم بودم اصلا بهم نچسبید.
اخرشم برگشتنی یه دل سیر گریه کردم و هزار بار لعنت به مسئولین فرستادم که فکر کنم تا دم در هم نرفت طبق معمول.
الانم برگشتم خونه و دارم به مادرم نگاه میکنم که از عصر از درد بدنش ناله میکنه چون امروز پدر خودشو دراورده که جای خریدن نون، نون رو درست کنه که کمتر خرج کرده باشه و به بابام که به تلویزیون مکعبی زشتش خیره شده و دری که از جا کنده شده و دیوارایی که داره فرو میریزه...
و فکر اینکه من چقدددددر گیر کردم!
چقدر بی هدف شدم و سرگردون...
چقدر نمیتونم کاری کنم!
غصه چی رو بخورم؟ فرهنگ عهد بوق خانواده و شهرم که حتی از قاصله ۲۵۰ کیلومتری هم پدرمو در اورده و شش ماه یکبار هم دیدن خانواده م برام سخته؟
یا فقری که سالها توش دست و پنجه نرم کردم و از دیدن دوباره درو دیواراش متنفرم.
یا وضع فاکینگ مملکتم و آینده نامعلومم؟
یا بیکار شدنم و وضع نامعلوم خودمو و موقشنگی که از منم وضعش بدتره؟
امروز مادرم افتخار میکرد که هفت تا بچه دنیا اورده و بزرگ کرده.
خواستم بگم روزی باید به خودت افتخار کنی که بچه ت هر روز فکر نکنه که «چرااااا دنیاش آوردی؟» واقعا چرا؟ یعنی فکر نکردی بچه ت شرایط میخواد برای زندگی؟ بچه ت نیاز به توجه و محبت داره و همزمان همراه با بی نهایت مشکل زندگیت نمیتونی به هفت تا توجه و محبت کنی؟ فکر نکردی تو که این همه خودتو زجر میدی زودتر از اونی پیر میشی که برای بچه آخرت والد باشی؟
تو که افسردگی داشتی و با پدرم مشکل داشتی دیگه بچه ت برای چی بود؟ پدری که ورشکست شدی دیگه بچه ت برای چی بود؟ چرا فکر کردین که دنیا اوردن بچه فقط به دنیا اوردنشه!!!؟
من خیلی چیزا میخواستم که الان یه عقده ی بزرگگگگگ شده توی وجودم. یعنی یه جوریم که یه انگشت کوچیک به این عقده بزنی اشکم در میاد و دیگه نمیتونی بندش بیاری.