امروز رفتیم یکی از مکان های دیدنی شهر مادریم، عجب جایی بود! عجججججب جایی بود! واقعا لذت بردم و به این فکر کردم که من بیست سال تو خونه زندانی بودم و فقط یکبار اومدن اینجا! در این حد خانواده ی بی حوصله ای دارم نسبت به دیدنی رفتن و اینا.
بعد برگشتنی با دیدن قیافه ی دومادمون، همون که کلی تعریف و تمجیدشو قبلا کردم و خواهرم که کاملا اخلاق اونو گرفته، کاملا ریده شد به احوالاتم. از وقتی رسیدم خواهرم فقط بهم تیکه میندازه و اذیتم میکنه و واقعا صبرمو لبریز کرده. بخاطر اینکه دامن بلند نپوشیدم و سارافون پوشیدم بهم میگه لخت و...
نمیدونم چطور تا فردا صبح سر کنم که میخوان برن.
این هفته قرصامو یادم رفته بود بخورم امشب خیلی زود انداختمشون بالا بلکه یکم از دردم کم کنه.
امروز سومین روزیه که اینجام و طبق معمول بیشتر از سه روز نمیتونم دووم بیارم.
ولی خب مجبورم بمونم تا سیزده بدر تموم میشه. روز بعدشم وسایلمو میبندم و بعدش الفراااار
بدیش اینه که به موقشنگ هم چیزی در مورد رو مخ بودن خانواده م و مشکلات گسترده ای که باهاشون دارم نمیتونم بگم. ولی مطمئنم اگر بفهمه خیلی خوشحال میشه چون همیشه میگه م نمیخوام با خانواده طرفم رفت و امد داشته باشم