توسط ...
| سه شنبه یکم تیر ۱۴۰۰ | 14:59
تو خوابگاه علوم پزشکی که بودم کمدم قفل نداشت اتاقمونم کلید نداشت! نه درو قفل میکردم نه کمدو. وسایل و لپ تاپمو میذاشتم میرفتم. انقد اعتماد داشتم به بچه ها.
حالا اینجا خدا شاهده جرات ندارم درو نبندم تا سرپرستی برم. یا وقتی لپ تاپمو در میارم همش حواسم هست کسی از لای در نبینه که بفهمن لپ تاپ دارم تو اتاقم.
کنار گاز همه فندکای سیگارشونه که گذاشتن :)
باز شکر خدا تو اتاق تنهام و حمومم جداست.
امروز بالاخره کل حموم و راهرو رو شستم
وقتی اومدم این اتاق انقددددر وحشتناک بود که نگو. فقط مونده بود برینن کف اتاق.
با چندش و زحمت فراوان تمیزش کردم. هنوزم پنجره هاش مونده تمیز کنم.
اینجا با یه آدمایی برخورد کردم که تو عمرم ندیده بودم.
دخترای فراری. کسایی که با افتخار از خوردن اندام تناسلی دوست پسرشون حرف میزنن و با پای لخت میرن دسشویی
زنای مطلقه عجیب و غریب.
یکیشون اندام تناسلیشو سوزونده بودن. دوتا بچه داشت. بیسواد بود. فرار کرده بود. از خونواده خودش و شوهرش. یهو بی اینکه وسایلشو ببره غیب شد!
تازه خوابگاه ما خوبه. سرپرست میگه خوابگاه بغلی هر کی شهریه نداشته باشه سرپرستش آدرس میده دختره شبش بره پیش یکی پولش در بیاد. وقتی هم با سرپرست دعواشون میشه سرپرست زنگ میزنه باباشون میگه دخترتون داره میده بیا جمعش کن!
شاید بگین خب چرا اونجا موندی
باید بگم با کرایه ای که من میدم هیچ جا یه اتاق جدای با این ویو و حیاط و حموم جدا و شش تا تخت خالی و یخچال و فرش نمیدن. جایی که هرروز خدمات اشپزخونه و دسشوییشو تمیز کنه و پول پیش و آب و برق ندم. هرچیم خراب شد خودشون درست کنن و...
تا وقتیم که تو اتاقم تنها باشم باز خوبه و میشه ساخت.