خب امروز از اولش تخمی طور شروع شد
صبحش از شیفت شب اومدم خوابگاه و همین که درو باز کردم یه مارمولک رو دیدم تو اتاقم و هنوزم همین گوشه کنارا قایم شده. بعدشم دیدم تابلو مورد علاقم افتاده شکسته.
بعدشم که موقشنگ گفت کنکور خیلی سخت بوده.
زیاد پیشش بروز ندادم اما حالم خیلی بد بود. تصور اینکه بخاد یه سال دیگه هم کنکور بده واقعا تاسف باره و غیرقابل قبول
وقتی داشت از کنکور مجدد حرف میزد یه لحظه حس کردم مردد شدم از قبول این شرایط. شاید نباید این رابطه رو شروع میکردیم که نه اون اذیت بشه و تحت فشار قرار بگیره برای ازدواج و وقت گذاشتن برای من و نه من که تو اوج جوونی دو سال منتظر بمونم و طرفم انگار نباشه!
دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم اما نگرانم که صبرم تموم بشه و اذیتش کنم. طوری که اونم از رسیدن به آرزوهاش بیفته.
تو این هفت ماه و نصفی اصلا براش کم نذاشتم. ناراحت بودم به روی خودم نیاوردم که تمرکزش بهم نریزه. دلتنگ بودم بهونه نگرفتم که اذیت نشه. حتی از دلتنگی گریه کردم اما اذیتش نکردم.
تحت فشار اطرافیان بودم اما تحمل کردم. اما نمیدونم واقعا میتونم یه سال دیگه اینجوری دووم بیارم؟؟؟ حتی اگر دووم هم بیارم ممکنه دیگه اون آدم سابق نباشم باهاش.
+ خب غرامو زدم بهتره لعنت بر شیطون بفرستیم و یه ماه صبر کنیم بلکه قبول شد.