چقد دختر بودن خوبه :)
از کنار این ستادای انتخاباتی رد شدم یکی جشن گرفته بود یارو منو دید پرید سه تا کیک گنده انداخت تو بغلم :)))
حالا اگه پسر بودم زباله کیکه رو هم نمیدادن
چقد دختر بودن خوبه :)
از کنار این ستادای انتخاباتی رد شدم یکی جشن گرفته بود یارو منو دید پرید سه تا کیک گنده انداخت تو بغلم :)))
حالا اگه پسر بودم زباله کیکه رو هم نمیدادن
فروردین ماه دوست دوستم با یه پسری نشون شده و رفتن خونه خالی و یه گوهی خوردن که به قول خودش دخول کامل نبوده :)
ولی دختره علائم حاملگی داشت و داشت جون میداد از استرس، ماه پیش سه روز خونه دوستم بود و هردو خجالت میکشیدن برن بیبی چک بخرن. منم احساس بتمن بودن کردم و یه حلقه دستم کردم و پاشدم رفتم دوتا بیبی چک خریدم و براش بردم :/
رو بیبی چکا نوشته بود ۹۹% درست و استفاده کرد و تستش منفی بود و بسیار شادمان بودم که تونستم بهش کمک کنم و استرسو ازش دور کنم. بعد دو هفته دوستم اومد گفت بابا حامله س :/ سونوگرافی و آزمایش داده و گفتن حامله شدی :/
میگفت همیشه کوچیکی سایز دوست پسرشو مسخره میکرد و میگفت قدرت حامله کردن نداره الانم به قول خودش بدون دخول حامله شده بود :/
پسره راضی نمیشد سقطش کنه و اصراااار داشت که باید بچه رو نگهدارن و هرچه زودتر عقد کنن. دختره میگفت بابا الان نزدیک دو ماهش شده تا بخایم عقد کنیم و یه خونه ساده هم بچینیم شده حداقل چهار ماهش :/ بعد نمیگن این بچه از کجا اومد تو دامنت :/
هیچی دیگه دختره بدون اطلاع پسره سقطش کرد و بعدش پسره خیلی عصبانی بود.
الان پسره جواب تلفن و پیامشو خیلی کم میده و همش برای خواستگاری مجدد و عقد امروز و فردا میکنه انگار پشیمون شده :/
شما رو از ادامه ی زندگی این زوج خوشبخت مطلع میکنم. با ما همراه باشید... :/
هفته پیش با دوستم رفتیم یه جای فوق باکلاس شام خوردیم. بیرون که اومدیم دم در همونجا یه وانت نگه داشت یه مرد پیاده شد اومد لای درختای پیاده رو وایساد و از فاصله چند متری داشت با من حرف میزد! منم داشتم با تلفن حرف میزدم یکم نزدیک شدم ببینم چی میگه، دیدم به پایین اشاره میکنه. پایینو نگاه کردم دیدم دقیقا یه مقدار از زیپ شلوارشو کشیده پایین و از تو اون خرطومشو ریخته بیرون :/ یک جیییییغی کشیدم و فرار کردم که همه مردم برگشتن نگاه کردم ببینن چی شده.
تا یه ساعت حالت تهوع داشتم و همش فک میکردم اون غذاهای گرون قیمتو بالا نیارم :/
+دو روز بعدش تو بخش برای اولین بار هیستروسالپنگوگرافی دیدم یه آزمونی که توش با یه چیز دراز به مریض تجاوز میکنن :/ تازه داخل دیواره رحمشم زخمی میکنن و... (جهت تشخیص و درمان ناباروری)
بالا سر مریض حالم بد شد داشتم بالا میاوردم :/ به زووور خودمو کنترل کردم هیچی نگفتم که مریض نترسه و سعی کردم با وجود اینکه دم غش کردن بودم با لبخند ادامه بدم :/
جالبه که همکارم میگفت دهانه رحم از جاهاییه که یه روزه زخمش ترمیم میشه :)))))))))) جالبه نه؟
من هیچوقت اندام تناسلی زن و مرد رو به وضوح ندیده بودم. حتی توی عکس و فیلم! تو این هفته جفتشو دیدم! اما چطوری!؟
بازم دولت عوض شد و دلم گرفته
عوض شدن دولت برای من همیشه برابر با اضافه شدن مشکلات جدیدتر بوده نه کمتر شدن قبلیا
حالا یه سری از انقلابیون میگن نه بهتر میشه و اینا
والا من که از خدامه
من اصلا برام مهم نیست که کی میاد و کی میره فقط میخوام دیگه دستام نلرزه وقتی دفترچه رو برمیگردونم به مریضا و میگم برین رسید صندوق بیارین
میخوام با وجود تنها زندگی کردنم سر ماه پول کم نیارم و همه زندگی و فکر و ذکرم پول و شغل و آینده نباشه
اون موقع ها که میخواستم بیام خوابگاه همه میگفتن بابا خوابگاه خودگردان نرو امنیت نداره و دختراش معلوم نیست کین و چین
منم گفتم نهههه اتاق تنها میگیرم و دیگه کار به کسی ندارم
روزی نیم ساعت برای دسشویی و آشپزی از اتاق میام بیرون و یه دسشویی و یه گاز و یه پشت بوم مشترک دارم و سر همینا روزی نیست که نرینن به اعصابم این همسایه ها
طبقه پایین هم که بودم همین داستان بود یه همسایه داشتم شرتشو هرروز تو ظرفشویی میشست و آویزون میکرد به آب چکان
اینجام از دزدی دمپایی و فندک و نردبون و... گرفته که اصلا امنیت ندارم هیچی رو بیرون جا بذارم تا کثیف کردن دسشویی و... و درخواستای بیخود هرروز بابت رد شدن از اتاقم و رفتن به پشت بوم و خواستن تخم مرغ و روغن و هر کوفتی
امروزم یه مرغ خراب انداختن تو سطل آشغال یه بوی گندی تو سالن راه انداختن که فقط نفسمو میگیرم و میدوم نه میتونم اشپزی کنم نه دسشویی برم تو طبقه خودمون
یه دخترایی اینجان که اصلا معلوم نیست کین و چین و از کجا اومدن و اصلا چرا اینجان. اکثرشون احتمالا فراری از خانواده باشن. یه رفتارای عجیبی ازشون میبینم که شاخ در میارم
خدا بهم صبر بده والا
لپ تاپ خریدم دماغمم میخام عمل کنم
احتمالا مجبور شم یه کلیه مو بفروشم :/
+چیزی نمونده به کنکور مو قشنگ و هردو استرس داریم
خداشاهده ما که نخواستیم شوهرمون دکتر شه
ولی واقعا طاقت ناله هاشو در صورت قبول نشدن ندارم و دلم میسوزه چون خیلی زحمت کشیده
رفتم رفاه خرید کردم
دیدین بعد یه مقدار خاصی از خرید شماره تو میگیرن برا قرعه کشی؟
شماره مو دادم یه نامردی اون دورو بر حفظش کرده بود و شب مزاحم شد :/
امنیت نداریم به مولا
هرچند که اصلا برام فرقی نمیکنه که کی بره و کی بیاد
فقط دعا میکنم ازین بدتر نشه اوضاعمون
به دلایل اینکه نظر هرکسی به خودش مربوطه و معتقدم نباید نظر خود را در چش همدیگر فرو کنیم از دادن فحش در ملا عام معذوریم :)
انقد تنبل شدم که نگو
امروز سه و نیم از تختم اومدم بیرون، ناهار خوردم و رفتم یکم خرید کردم و تازه برگشتم :/ بدون هیچ کار مفیدی
کسی هست مث من باشه؟
+اوضاع اقتصادی رو اعصابمه
واقعا دلم شغل دوم میخواد
کاری که دوسش داشته باشم
من که شانس ندارم آسانسوری که همیشه به روم باز میشه باید حمل بیماران کرونایی باشه :///
منم که گشااااد، همونو سوار میشم.
تازه حواسم نبود کلا خومو مالیدم به دیوارش
خدایا رحم الیسن :/
بعد مدتهااااا شیفت شلوغی داشتم
ولی شلوغیشم خوبه خداروشکر
رفتم اتاق عمل و حالم بد شد😑 یه مریض بیچاره سرطانی بود دقیقا نصف احشای شکمیشو درآوردن. صفرا، آپاندیس، طحال، قسمتی از روده، رحم و ضمائم و...
پا میشدم با صحنه شکم دریده ش مواجه میشدم 😐 مینشستم میدیدم زیر پام تیکه گوشت کوچولو کوچولو ریخته
میرفتم بیرون سر راه پر گاز خونی و ازین بانکه هایی که نمیدونم اسمش چی چیه و خونابه مریض رو میکنن توش بود. در نهایت هم کیسه ادرار مریض یه شیر داشت جلو چشمم باز کردن و تخلیه ش کردن 😐
بعدشم رفتم بخش نوزادان عین جهنم گرم بود. عرررق کردما. یه نوزاد هم بود اندازه کف دست که چهارتا سوزن فروکردن تو پاشنه پاش که خون بگیرن ازش و داشتم غش میکردم 😐
و اینگونه بود که خدای را شکر گویان سر به بخش خودمان نهادیدمدی و در خنکا و تمیزی آن خوش نشستم!
داره اذان صبح رو میگه و من همچنان مثل جغد بیدارم
واقعا برای خودم متاسفم :/
طی یک اقدام شجاعانه و گهی پشت به زین و گهی زین به پشتانه خودمو دادم زیر اشعه و یک سی تی نازال گرفتم و فهمیدم دماغم کجه :/ فک کنم بخاطر همینه که از بچگی یک عن دماغو بودم
کلا انگار اینور و اونور صورتم فرق داره
ناشکری نباشه حس میکنم قرینگیم خیلی کمه :/
اون از گردنم اینم از دماغم
تازه تخمدانامم دکتر گفت یکی بزرگتر از اون یکیه :/
خلاصه خدا رحم کنه
موندم چطور مونگول نیستم :) شایدم هستم خبر ندارم!
اسم وبلاگو میذارم یادداشت های یک کج و کوله :)
+ رفتم عکاسی عکس هم گرفتم برای بینیم
یارو گفت خب حتما قبلا اومدین برای عکس. گفتم نه والا بعد عکس سه در چهار هفت سال پیشم اولین باره میام :) گفت آخه اصلا اذیت نکردی خیلی خوب ژستارو اجرا کردی :) گفتم آخه خودم تو کارشم داداااا :))))
سلام دوستای گلم
خیلی وقته که نبودم
ممنونم که حالمو پرسیدین
یه دنیا برام ارزش داشت
نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیرفت
شاید چون غرم کم بود شکر خدا!
خوبید خوشید؟ یه آمار بدین از خودتون
+ برگشتم شهر خودم چند روز پیش
همین که وارد شهر شدم یه غم عمیقی برگشت. انگار که کل خاطراتم زنده شد. چشمم خورد به بیمارستان و خداروشکر کردم که دیگه اینجا نیستم
ماه بعد موقشنگ کنکور داره و باید حسابی هواشو داشته باشم
از طرفی تو بخش طبق معمول همیشگیمون خونشو کردن تو شیشه و دم کنکوری اذیتش میکنن. میگه همکارا خیلیییی بیشعورن! میگم عزیزم تازه فهمیدی؟؟
+ الان پشت بوم خونه باغمونم. جایی که پارسال نشسته بودم. چقققدر اتفاقای خوب و بد بعدش افتاد! کاش اون موقع از همه ش خبر داشتم.
+ مدتیه یا کابوس میبینم یا خواب موقشنگو
هیچوقت انقد دلتنگ کسی نبودم. ما بهم خیلی نزدیک بودیم و یهو الان از اول اسفند ندیدمش و قرار هم نیست تا بعد کنکور ببینمش. بخاطر درسش هم زیاد نمیتونیم صحبت کنیم.
هفته ی پیش بحثمون شد سر اینکه میگفت اگر رتبه خوب بیارم پزشکی میزنم. منم که از پزشکی متنفرم اصرار داشتم که اگر بخای قبول بشی باید دندون یا دارو بزنی
بعدش فکر کردم که من از پزشکی متنفرم چون زندگی فرد و خانواده ش رو نابود میکنه و بشدت آدمو خسته میکنه اما اون جوری که موقشنگ شیفت میداد و درس میخونه به نظرم از پسش برمیاد. پس اگر خواست بزنه من نباید جلوی اهداف و آرزوهاشو بگیرم.
حالا خدا بزرگه ببینیم اصلا قبول میشه یا نه.
+ موهامو کوتاه کردم.
برای دکتر دماغ وقت گرفتم.
برای برنامه ی ورزشی ثبت نام کردم. سه ماهه ورزش نکردم.
شیفت و بیمارستان سبک و خوبه فعلا خداروشکر بعد اذیت های فراوان دیگه تایپیست نیستم و وارد شیفت شدم و عصر و شب هم دارم ولی شیفتام مثل شهر خودم سنگین نیست.
با دوستام گاهی میرم پارک و اینور اونور
هنوز شروع نکردم به درس خوندن
کم کم دارم خرید میکنم برای خودم و وسیله خونه میگیرم.
دختر عموم تو بیمارستان من بستریه و مریضه و تند تند بهش سر میزنم
و...