سلام دوستای گلم
خیلی وقته که نبودم
ممنونم که حالمو پرسیدین
یه دنیا برام ارزش داشت
نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیرفت
شاید چون غرم کم بود شکر خدا!
خوبید خوشید؟ یه آمار بدین از خودتون
+ برگشتم شهر خودم چند روز پیش
همین که وارد شهر شدم یه غم عمیقی برگشت. انگار که کل خاطراتم زنده شد. چشمم خورد به بیمارستان و خداروشکر کردم که دیگه اینجا نیستم
ماه بعد موقشنگ کنکور داره و باید حسابی هواشو داشته باشم
از طرفی تو بخش طبق معمول همیشگیمون خونشو کردن تو شیشه و دم کنکوری اذیتش میکنن. میگه همکارا خیلیییی بیشعورن! میگم عزیزم تازه فهمیدی؟؟
+ الان پشت بوم خونه باغمونم. جایی که پارسال نشسته بودم. چقققدر اتفاقای خوب و بد بعدش افتاد! کاش اون موقع از همه ش خبر داشتم.
+ مدتیه یا کابوس میبینم یا خواب موقشنگو
هیچوقت انقد دلتنگ کسی نبودم. ما بهم خیلی نزدیک بودیم و یهو الان از اول اسفند ندیدمش و قرار هم نیست تا بعد کنکور ببینمش. بخاطر درسش هم زیاد نمیتونیم صحبت کنیم.
هفته ی پیش بحثمون شد سر اینکه میگفت اگر رتبه خوب بیارم پزشکی میزنم. منم که از پزشکی متنفرم اصرار داشتم که اگر بخای قبول بشی باید دندون یا دارو بزنی
بعدش فکر کردم که من از پزشکی متنفرم چون زندگی فرد و خانواده ش رو نابود میکنه و بشدت آدمو خسته میکنه اما اون جوری که موقشنگ شیفت میداد و درس میخونه به نظرم از پسش برمیاد. پس اگر خواست بزنه من نباید جلوی اهداف و آرزوهاشو بگیرم.
حالا خدا بزرگه ببینیم اصلا قبول میشه یا نه.
+ موهامو کوتاه کردم.
برای دکتر دماغ وقت گرفتم.
برای برنامه ی ورزشی ثبت نام کردم. سه ماهه ورزش نکردم.
شیفت و بیمارستان سبک و خوبه فعلا خداروشکر بعد اذیت های فراوان دیگه تایپیست نیستم و وارد شیفت شدم و عصر و شب هم دارم ولی شیفتام مثل شهر خودم سنگین نیست.
با دوستام گاهی میرم پارک و اینور اونور
هنوز شروع نکردم به درس خوندن
کم کم دارم خرید میکنم برای خودم و وسیله خونه میگیرم.
دختر عموم تو بیمارستان من بستریه و مریضه و تند تند بهش سر میزنم
و...