انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

کرونا

توسط ... | چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ | 21:19

من و داداشم دو روزه یه حالت سرماخوردگی داریم.

امروز داداشم چشاییش کم شده 

خدایا بخیر کن:|

لعنت به این کرونا که زندگی نذاشته

خصوصی ترین ها

توسط ... | چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ | 16:30

به من چه اخه که بعد لیزر چند درجه ناحیه تناسلیش روشن شده.

یا به من چه که به ارگاصم نمیرسه.

واقعا موندم کسی که هیچ صمیمیتی هم باهاش ندارم و کاملا جدیم چرا باید این جزئیات چندش آور زندگیشو بهم بگه

وات د فاک

کامنت باز

توسط ... | چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ | 13:57

یه بخش کامنت میذارم تو پیوندهای روزانه تحت عنوان «احوال پرسی از من» با کامنتای بدون نیاز به تایید که اگر اتفاقی برای من یا بلاگفا افتاد، در حالت اول دوستم بیاد اونجا بنویسه، درحالت دوم خودم و اونجا از حال هم باخبر شیم.

یک عدد کسل

توسط ... | چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ | 12:29

ساعت ۱۲:۳۰ و من هنوز تو رخت خوابم و نای بلند شدن ندارم.

پاشو هلی... پاشو خودتو جمع و جور کن

۲۹ مهر ۹۹

توسط ... | چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ | 1:24

خیلی دلم گرفته

کاش آدم تو رابطه باشه اوکی باشه با طرفش که خلاص شه ازین همه آسیب روحی

هفته‌پیش به پسر فامیلمون که قبلا خودش خواستگارم بود گفتن که یکیو میخایم معرفی کنیم و بهت و اینا نمیدونم اسممو گفتن یانه و گفته بود نه من میخام دکترا بگیرم فعلا قصد ازدواج ندارم!!

این هفته م که این پسره که بهم معرفی کردن باهاش حرف زدم و انقدر تو همون سه ساعت چت حس بدی ازش گرفتم که با وجود اینکه از لحاظ موقعیت و خانواده و قیافه و همه چی اوکی بود گفتم یگین دیگه پیام نده.

امشبم که یه پسره دوستم بهم گفت که تو بلد نیستی عشوه گری کنی و پا بدی.

گفتم به جهنم! من خودمو برای کسی تغییر نمیدم. نخواستن به سلامت. بیام عشوه یاد بگیرم و فلان کنم که ملت بیان بهم پیشنهاد بدن؟ گفت نه لازمه!

والا من و اقای دوست هیچ مشکلی ازین لحاظا نداشتیم. یا حالا من تو رابطه فرق داشتم یا اون به روم نمیاورد.

خلاصه که حالم از هرچی رابطه س بهم میخوره

یه مدت مدیدی احتمالا نیاز به تنهایی دارم. بدون هیچ مزاحمتی! خولستگار و...

از طرفیم با خودم میگم خواستگار میخای رد کنی شاید یه خوبش بود ۲۴ سالت شده

نمیدونم چمه اصن

دلم برای اقای دوست و روزای با اون بودن تنگ شده

حس

توسط ... | چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹ | 0:2

حس‌میکنم دارم اعتماد بنفسمو از دست میدم.

میشم مثل قبل دانشگاه

چقد داغون بودم! چقد اعتماد بنفس نداشتم!

چقدر طول کشید تا دانشگاه اصلاحم کرد و شدم چیزی که اللن هستم.

ولی الان با برگشتنم به اینجا انگار همه چیز داره مثل قبل میشه.

حدود یه سال و نیم میگذره

اینجا کسی ازم تعریف نمیکنه، کسی باهام گرم نمیگیره. کسی بودن با منو ترجیح نمیده. کسی باهام نمیخنده، باهام دردودل نمیکنه. فقط هرروز خوردم میکنن و عیبامو میارن جلو چشمم که بگن تو هیچی نیستی.

البته موارد بالارو (گرم نگرفتن و...) رو خودمم دارم نسبت به بقیه. ولی چیکار کنم که این حس نفرتم مرتبط با مردم اینجا از بین نمیره.

خصوصا از وقتی آقای دوست نیست خیلی اوضاع بدتر شده‌. قبلا حمایتا و حسای خوب اون بود و الان منم و اطرافیانی که همیشه همه تلاششون اینه که خودشونو برتر نشون بدن و تو هرچیزی خوردم کنن.

برای خودم متاسفم که اعتمادبنفسم وابسته به برخورد دیگران با منه. ولی خب ظاهرا بوده که داره اینطور میشه دیگه.

مژه

توسط ... | سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ | 19:29

این مژه و آت و آشغالی که میره تو چشممون و در نمیاد میره کجا؟

توسط ... | دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۹ | 3:19

به قصد آشنایی یه دوستی منو یکی دیگه رو بهم معرفی کرده

کار احمقانه ای بود

از صحبت باهاش پشیمونم

موندم چطور بپیچونمش

چاقال

توسط ... | یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۹ | 19:24

فهمیدم سه چهار کیلو اضافه وزن دارم :/

حالا شما به روم نیارین

توسط ... | یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۹ | 14:15

یعنی انقدر درد ریختم تو این وبلاگ که جرات خوندن ارشیوشو ندارم :)))

خدایی خسته نمیشین از خوندن غرای من؟

توسط ... | شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۹ | 17:27

یه ماگ خیلی خوشکل داشتم که همون روز اول که رفتم بیمارستان و فک میکردم خبریه با خودم برده بودمش. دیروز اما برش گردوندم و جاش یه لیوان عسلی قدیمی بردم.

به نظرم اون ماگ باید تو خونه میبود و بیمارستان لیاقتشو نداشت.

ولی به طرز عجیبی از وقتی اوردمش هیچی توش نخوردم و تا میبینمش حس بد بیمارستان بهم دست میده.

به کدوم سمت رفتین؟

توسط ... | شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۹ | 17:7

کنکوریایی که قبول شدن بیان بگن چی و کجا قبول شدین؟

25 مهر 99

توسط ... |

بیمارستان نشین

| شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۹ | 16:52

دیروز رو ثبت میکنم به عنوان سخت ترین شیفت کرونایی که تا به حال داشتم.

انقدر روز دردناکی بود که نمیتونم وصفش کنم. اینجا شهر خیلی کوچیکیه و هفته ای یه نفر شاید تو بیمارستان بمیره با این وجود صبح که رسیدیم یه دختر هفده ساله دیالیزی رو کرونا کشته بود. دو ساعت نگذشت که دوتای دیگه فوت شدن و پشت بندش یکی دیگه...

بعدشم یه نفر که از درخت گردو افتاده بود و کاراشو کردم خبر فوتش رسید.

بعدشم رفتم قرنطینه تو دل کرونا و مریضای ان تیوبه و بدحال. انگار میدون جنگ بود. یه لحظه حس کردم در حال جهاد وسط جبهه م. اصلا تخت خالی نبود و چند تا بخش رو قاطی کرده بودن تا مریضای کرونایی رو توش جا بدن. دکتر و پرستارا همه در حال دویدن بودن و صدای سرفه و پیس پیس کپسولای اکسیژن بود که توی سالن میپیچید. سینی های پر دارو و سرم هایی که پشت سر هم گذاشته بودن تا نوبتی تزریق کنن. پنج تا مریض پشت سرهم داشتم و برای همه ش کل پله هارو با کاستای سنگین میدویدم. حتی خدمات درست و حسابی هم نداشتیم چون که خدماتای بیمارستان نصفشون کرونا گرفتن و خونه ن و بقیه شونم در حال دویدن از قرنطینه به اورژانس و سردخونه بودن. سر یه مریض کرونا هم داد زدم که خاطر اینکه وسط کار تلفنشو جواب داد و کارو خراب کرد و باعث شد ده دیقه بیشتر تو اون لباسا باشم و تو پله ها باز بدو بدو کنم. بعدش عذاب وجدان گرفتم.

با لباس حفاظتی و سه تا ماسک و یه شیلد بزرگ رفته بودم و واقعا دیگه نمیشد نفس کشید. انقد عرق کرده بودم که حس میکردم تازه از حوض بیرون اومدم و انقد صورتم زیر ماسک و شیلد فشار داده شده بود که تا چند ساعت بعد ردش نرفت.

انقد دیروز مریض تنفسی پذیرش کردم که قیمتای طولانیشون رو حفظ شده بودم و سریع میزدم!

سریال دارک رو دانلود کرده بودم و تا صدای جیغ و داد خانواده های داغ دار میومد سریع هندزفری میذاشتم گوشم و صداشو تا ته باز میکردم.

همه اینا به کنار چیزی که بیشتر از همه اذیت میکرد این بود که منشی نداشتیم و یکی در میون باید با مردم کم عقل بحث میکردیم. یکی سر اینکه چرا دفترچه ی جانبازی داره و داره پنج تومن پول میده دعوا میکرد و اون یکی میگفت من به ماسک حساسیت دارم نمیتونم بزنم و یکی کلا همین که اومد فحش میداد انگار که ما از درخت پرتش کردیم پایین.

واقعا تو این یکسال یاد گرفتم که انسان ها چقدر میتونن نفهم و کم عقل و بیشعور و بی درک و بی رحم باشن. قبلا خیلی از انسان ها انتظار داشتم. انتظار داشتم بیشترشون همو درک کنن و به هم کمک کنن و فک میکردم اونایی که بی رحمن و به هم اسیب میرسونن جمعیتشون خیلی کمه و یه سریاشونم که مال فیلمان! اما امسال فهمیدم که بیشتر ادما واقعا بی رحمن. هم نسبت به خودشون و هم اطرافیانشون. تو بیمارستان کادر بدبخت دارن جون میدن زیر فشار و عین میدون جنگ شده و هی کشته میده اونوقت وسط شهر 98 درصد مردم بدون ماسک تو خیابون علافن و مهمونی و خوش گذرونی و عزا و همه چی مثل قبل پا برجاست و انگاااار نه انگاااار... حتی موارد زیادی رو شنیدم که کرونا  دارن و بدون ماسک میرن پارک و اینور و اونور و معاشرت میکنن با مردم و به تخمشونم نیست. حتی برای مرده های کرونایی مراسم ترحیم میگیرن!

خیلی وقته که خیلی دلم ازین مردم شکسته...

امروز پدر و مادرم دعوتم کردن باغ و نرفتم. من دیروز حداقل 50 تا مریض کرونا رو دیدم. آیا رواست برم پیش پدر و مادر پیرم؟

 

+یه خدمات خر سیگاری داریم که قبلا هم سر سیگار کشیدنش با دکتر تو پاویون مشترک باهاش دعوام شده بود. ایشون دیروز صبح اومد و گفت که یه بچه 8 ساله هم در اثر کرونا مرده و من باورم نمیشد با خودم میگفتم که بابا اخه بچه هشت ساله خیلیییی احتمالش کمه با کرونا بمیره اگرم اینجوری باشه خبرش عین بمب منفجر میشه و تا الان باید میشنیدیم از این ور و اون ور و از طرفی هم همین خدماتمون بود که از صبح داشت جنازه هارو با خودش میبرد سردخونه و چنتد بارم ازش پرسیدم و قسم خورد که یه بچه هشت ساله فوت شده.

بعد که رئیس داخلی بیمارستان اومد ازش پرسیدم راسته که یه بچه 8 ساله فوت شده؟ گفت نه بابا! یه هفده ساله دیالیزی متولد 82 فوت شده.

بعد که رفت به خدمات گفتم اقا چرا شایعه پراکنی میکنی؟ با یه حالت خشمی نگاهم کرد انگار که کار بدی کرده باشم زیر لب یه چیزی که نمیدونم چی بود گفت و رفت! انقد شایعه و تهمت و حرف چرت تو این بیمارستان میاد و میره که ادم میمونه والا!

 

+بعدشم خانوم ز بهم پیام داد که تهرانم و کیست تیروئید دارم و احتمالا بدخیم باشه و باید اینجا بمونم لطفا شیفتمو وایسا. همونطور که اشاره کرده بودم خانوم ز امکان نداره هر ماه حداقل یکبار یه بهونه نیاره و بهم شیفتشو نده و منم هی بهونه میارم و این هی از رو نمیره.

فک میکنه یادم رفته که چطوری بهونه های الکی میاورد و به همکارا میگفت به جام وایسین و بعدش هار هار میخندید. منم الکی گفتم دارم میرم شهر دانشگاه و کار انتقالیمو باید انجام بدم.

 

+ به پسر طرحی جدید گفتم که چرا حرفای خانوم ز رو که خیلی هم خصوصیه میای و به من میگی؟ گفت تو این زنو نمیشناسی میاد حرفای خصوصیش رو پیش من میگه که من به همکارا بگم و منم به همه میگم :|

خودشم مشخصه ادم اشغالیه وگرنه این چیزارو نمیاد برای من تعریف کنه :|

 

آه خدایا چقدر خوشحالم که دارم ازینجا میرم اگر بخای...

کرونا

توسط ... | جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۹ | 8:52

چقد شرایط مزخرفی شده

دوتا کد احیا همزمان خورد

تو بیمارستان به این کوچیکی

جفتشم فک کنم کرونا بود

بدجور پخش شده و فقط خدا میتونه نجاتمون بده

گووز

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۹ | 23:7

اینا که متاهلن، چجوری تو خونه میگوزن؟

کافه

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۹ | 22:41

از پست نسترن یاد یه قراری با خودم افتادم که هیچوقت عملی نشد

با خودم قرار گذاشته بودم که یه روز پاییزی سرد و بارونی برم کافه دم در باشگاهمون تو شهر دانشگاه و تنهایی رو به بیرون بشینم و کتاب بخونم.

ینی میشه عملیش کنم؟

 

+‌من یه همچین توانایی هایی داشتم تو شهر دانشگاه که دیگه ندارم.

مثل تنهایی قدم زدن یا رفتن به پارک و کافه و...

23 مهر 99

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۹ | 21:36

خب تا لپ تاپ روشنه یکم بنویسم :)

خبر خاصی نیست و همچنان میرم شیفت و میام

دیروز پسر طرحی جدید پرده از رازهای جدیدتری برداشت و بنده باز از تعجب دهانم باز ماند

+دارم یه سریال جدید میبینم و تو یه روز 7 قسمت 50 دیقه ای دیدم. اونم کی؟ من! منی که اصلاااا جذب فیلم نمیشم و همیشه سریالارو نصفه ول میکنم.

اولش که فیلمو دانلود کردم دیدم زبان المانیه خواستم ادامه ندم ولی همون اولش جذبم کرد و واقعا باید بگم سریال خفنیه.

اسمش دارک هست. تقریبا علمی تخیلیه و مرموزه. چون صحنه تقریبا لخت کامل شدن زنا رو نشون میده نمیخواستم به داداشم معرفی کنم اما نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم :| و الان گفت میرم میبینم و من در خجالت اون سکانسای اولشم که از تخت خواب طرف شروع میشه :|

یادش بخیر اقای دوست بهم فیلم صحنه دار معرفی کرد بخاطر جایزه اسکارش، دو روز باهاش دعوا میکردم که چطور نشستی اینارو میبینی :|

+دیشب ساختمون دوم خابیدم و دلم بشدت براش تنگ شد. اون شبایی که اونجا بودم و تلفنی باهاش حرف میزدم رو هرگز فراموش نخواهم کرد...

 

ادامه مطلب

...

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۹ | 8:56

غربت وحشتناک است

بخصوص وقتی

در کشور خودت باشی...

خواستگار

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹ | 21:48

واقعا برام غیر قابل درکه اینایی که میگن یه خواستگار داشتم دلیلی برای ردش نداشتم و عیبی توش پیدا نکردم.

لعنتی من کسیو نداشتم بتونم تا حدودی با مشکلات موجودش بسازم لااقل!

من زیادی سخت می گیرم یا اونا زیادی اسون؟ یا من شانس ندارم اونا شانس دارن؟

پول

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹ | 20:20

بچه ها چه راهی برای کسب در آمد وجود داره؟

چندتا راه ممکن بهم بگین که یه دختر تنها بتونه انجام بده

سرمایه اندکی هم دارم

فامیل

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹ | 17:43

خب پسر فامیل هم پر :)

هم اکنون من سینگل ترین آدم زمینم و راستش زیاد ناراحت نیستم و خوشحالم تکلیف اینم مشخص شد.

ان شالله خدا هرچی به صلاحمونه برامون پیش بیاره

سوگند پزشکی

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹ | 17:22

پسر طرحی جدید گفت:«ساختمون دوم هم خراب شد دیگه نمیتونیم به بهونه کار به زنا بگیم لباستونو در بیارین.»

گفتم: «خجالت بکش مگه تو سوگند پزشکی نخوردی؟»

گفت:«نه من موقع سوگند خوردن داشتم مجری رو دید میزدم» :)))

بوی پاییز

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹ | 16:56

واقعا چرا بارون نمیاد؟ مگر نه که امروز 22 مهره؟ مگر نه که تقریبا یک سوم پاییز گذشته؟ :(

+ یه هفته دیگه تولدمه و میدونم طبق معمول نه کادویی نه کیکی و نه سورپرایزی در راهه

+ پسر عموی یکی از دوستام که بشدت مذهبیه برای انتخاب رشته ش به من پیام داد و راهنماییش کردم و کلی کیفور شد. خیلی جوزگوله :)))) انقد ساده س. از اون روزم انگار مشعوف من شده هی پست میفرسته برام. نظرتون چیه با یه 18 ساله رل بزنم؟ :)

20 تا 22 مهر 99

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹ | 16:46

خب به لحظه شیرین پشت لپ تاپ بشین و تا جون داری تایپ کن و خودتو بریز بیرون رسیدیم :)

دو روزه یه جوریم منگم و هنگم! دیروز به برادرم گفتم برام لپ تاپ بخره تو مناسب ترین جای ممکن تو ایران برام قراره بخره 15 میلیون تومن. بیشتر پولامو از بورس کشیدم بیرون که بتونم بخرمش. داشتم به این فکر میکردم که چقددددر این پول من بی ارزشه و در فکر و حساب و کتاب اینکه چقدر پولم از شش ماه پیش تا حالا بی ارزش شده و این تورم تا کی ادامه داره دچار افسردگی شدم و چند مرحله فکری رو رد کردم از جمله اینکه اول که کلا ناامید شدم از مهاجرت. بعدا تصمیم گرفتم در لحظه زندگی کنم و یک میلیون و نیم جنس اینترنتی سفارش دادم برای خودم. بعد که جنسا رسید دیدم اینم خوشحالم نمیکنه و اتفاقا بیشتر افسرده م میکنه که چقدر پول دادم و چه چیزای بی کیفیتی خریدم. بعد تصمیم گرفتم پولم رو صرف خیریه کنم که شاید این خوشحالم کنه. امروز صبح زنگ زدم دانشگاه و یارو گفت خانوم دلت خوشه چجوری میخوای طرحتو بیای اینجا؟ بعد حرف اون تصمیم گرفتم پولمو نگهدارم که شاید نمیرم از گرسنگی مدت نامعلومی که قراره علاف باشم تو شهر دانشگاه.

احتمالا اگر تحت درمان نبودم و قرص نمیخوردم این چند روز افسردگی بدی میگرفتم چون واقعا وضعیت ریده ایه.

به طرز بی سابقه ای ناامید و بی هدف و تنبل شدم و حس میکنم هرچی میدوم بیشتر اون چیزایی که میخوام ازم دور میشن.

فکر دیگه ای که به ذهنم خطور کرد این بود که شاید اگر شوهر کنم یکم از بلاتکلیفی در بیام. حداقل بدونم کجا زندگی قراره کنم و نگران نباشم اگر مدتی کار نداشته باشم بی پول و آواره شم.

ولی خب خیلی نگرانم عین چندتا تصمیم قبلیم که از روی شرایط بد روحی گرفته بودم اینم اشتباه باشه که اگر اشتباه باشه دیگه واقعا زندگیم تباه میشه.

البته زیاد جای نگرانی نیست چون کیس ازدواج ندارم. همون یه فامیلمونه که اونم رو هواست.

+فردا و پس فردا و پس اون فردا یعنی 8 تا شیفت با پسر طرحی جدید دارم و اصلا حوصله شو ندارم. خدا رحم کنه باز حالم بد نشه از هم صحبتی باهاش. البته من علاقه ای به صحبت باهاش ندارم.

+ دیشب یه طرح عشقی زدم با عکسی که خودم تو حیاطمون گرفته بودم و اقای دوست دایرکت داد و گفت که غلط املایی دارم. تپلی هم برام کامنت گذاشت. اصلا باورم نمیشه این چرا برا من کامنت میذاره و تگم میکنه و...

مگر نه که این دو سال خواستگار من بود و باهم حرف میزدیم؟ چطور در حالیکه زن داره این کارارو میکنه؟ اخه واقعا در نظر من ادم نجیب و به شدت پایبند و مذهبی بود.

طرحی که زدم در ادامه ست با رمز: فصل زرد

ادامه مطلب

چالش: این من هستم

توسط ... | یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ | 21:38

1_ خیلی فداکارم ولی اگر لازم بشه خیلی راحت بقیه رو کنار میذارم.

2_ عاشق تحرک و سفرم و چیزی که نابودم میکنه رکوده.

3_ در درون با احساس و مهربونم ولی در ظاهر محکم و تندم.

4_ عاشق نظم و قانونم ولی در کنارش خیلی شوخ طبعم و مسخره بازی رو دوست دارم.

 

_____________________________________________________________________

ممنون از خاتون عزیز که دعوتم کرد. به خاطر اینکه نمیخوام وبلاگم شناخته بشه و لینکش جای دیگه باشه با عرض معذرت چرخه رو همینجا قطع میکنم.

شب ترسناک

توسط ... | شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۹ | 20:5

دیشب ساعت ۱۲ به پسر طرحی جدید دقیقا با این لحن گفتم:«گمشو برو ساختمون دوم بخواب، کم فک بزن»

اونم هی نمیرفت تا ساعت ۱۲:۳۰ یهو سروصدا از اورژانس بلند شد

چشمتون روز بد نبینه چهل تا لات بی سروپا ریختن تو بخش بدون ماسک و بدون گوش شنوا!

هی میگفتم اقا نرین تو و فلان! هیچی نمیشنیدن!

مشخص بود همه مشروب خورده بودن و همراه یه نفر بودن.

خود مریض هم که با موتور خودشو کوبیده بود به یه جایی و همکارم میگفت بوی سگ مرده میداد انقد که خورده بود.

 گفت که همون پذیرش بمون و نیا داخل

خودش رفت و کاراشو سریع انجام داد بدون وسواس و دقت! فقط یه جوری که زودتر بزنه بره!

بعد که اومد گفت که مریض انقد مست بوده که پای خورد شده شو میچرخوندم نمیفهمید!

گفتم اگر من بودم کاراشو نمیکردم تا همه اینا که ماسک نداشتن و تو دست و پا بودن، نرن بیرون.

گفت مطمئن باش یه دست کتک میخوردی زیر دستشون :/ اینجاهم نه دوربین داره نه نگهبانی که درست حسابی باشه و بخواد به داد آدم برسه.

هیچی دیگه یه بارم شده این بشر به درد خورد.

 

میگفت دقیقا ۱۰ روز پیشم این اتفاق ساعت یک شب افتاده

دختر نیروی جدید هم میگفت یه بار دو هفته پیش تو سالن با اسلحه چند نفر همو زدن پلیس هم جرات نداشته بره. همه درارو قفل کردن از ترس.

 از دیشب بیشتر عاشق شغلم و امنیتش شدم.

۱۸ مهر ۹۹

توسط ... | شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۹ | 0:0

امروز کلا خیلی دلم تنگ اقای دوست بود

صبح که از دلتنگی نزدیک بود گریه کنم تو بخش

الان خوب بودم که از بیکاری زدم پستای پارسالو خوندم.

انقد دلتنگ شدم که نگو

قشنگ همه اون حسا برگشت

همگوه

توسط ... | جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ | 22:0

بازم با پسر طرحی جدید شیفتم و افشاگری های جدیدش از کثافت کاریای کارمندای بخش و البته حرفای پشت سرم.

میگه خانوم ز نشسته بحث کردیم درباره این که چرا تو بیمارستان ارایش نمیکنی.

گفته مشخصه دوست پسرش اینجا نیست اگر اینجا بود ارایش میکرد.

کلا به تعداد سوراخای دمپایی منم کار دارن

مناسب ترین تصویری که برای همکارام پیدا کردم این بود

توسط ... | جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ | 19:39

غذای بیمارستان مرغ بود

سیاه بود و بوی گند بدی میداد

یکم از برنج آغشته به آب مرغشو خوردم امیدوارم نمیرم

 

+اومدم بیرون ساندویچ بگیرم، انقد کثیف و بدون ماسک درستش میکرد که از وسطاش دیگه نگاهش نکردم که بتونم بخورم :/ امیدوارم نمیرم

 

+اومدم حیاط نشستم با روپوش سفید ساندویچ میخورم. امیدوارم نگیرنم

# چه شام دل انگیزی

هوای پاییزی

توسط ... | جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ | 19:18

یکی بیاد تو پاییز هی منو ببره بیرون :(

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .