انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

۲۹ دی ۹۸

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ | 20:43

امروز تو بحران روحی به مراتب سخت تری قرار دارم

شاید ارشد خوندنو ول کنم

نمیدونم

بهم گفت که تو تو زندگیت هیچ مشکلی نداری و بیماری که ناراحتی! بعد مشکلات‌خودش در نظرش بزرگن!

کاش با حرف هامون دل هیچکسو نشکنیم

کاش خودمونو جای دیگری قرار ندیم. شرایط زندگی ریده منو نمیبینه، میگه مشکلت فقط بیمارستانه! انگار اونجا خیلی مشکل کوچیکیه، بماند که بقیه چیزارو نمیبینه

میگن رفتی خارج حس غربت میکنی

مگر من اینجا غریب نیستم؟ کی درکم میکنه؟ کی منو میفهمه؟ کی دنبال نفع منه؟ اگر یه زمانی رفتی، اگر موفق شدی، یادت باشه هلی

اینجا هیچکس به فکرت نبود. اینجا خیلی سخت بود.

کاش انقدر فاصله سنیم با پدر و مادرم زیاد نبود.

شرایط اقتصادی گوه باره. برای یه هندزفری و روپوش و یه سفر به شهر دانشگاه موندم چطور حساب کتاب کنم که کل حقوق یه ماهم نره

کسی درکم نمیکنه

و بازهم کسی درکم نمیکنه

هیچ دوست نزدیک و در دسترسی ندارم. با آقای دوست دعوا کردم. حس میکنم یه بار اضافه س روی دوشم. یه غصه اضافه. هم نبودش سخته هم بودنش. در جواب گلایه هام از هرچیزی باشه چه خودش چه چیزای دیگه، فقط سکوت میکنه انقدر سکوت میکنه که اعصابم بهم میریزه و حس میکنم اسکول فرضم میکنه. کلا کم حرفه و روزمرگیمون شده صبح بخیر و شب بخیر و غصه ی مریضیش و راه سخت بهم رسیدن و قول و قرارایی که نمیتونم بزنم زیرش. دلم یه دوست پایه میخاد. یه آدم‌ که حرفی برای گفتن داشته باشه.

هر قدم زندگیم پر ریسکه برای من که هیچوقت آدم ریسکیی نبودم و همیشه به فکر این بودم که طوری باشم که مورد تحسین دیگران و خانوادم باشم و حرف و حدیث پشتم نباشه. ولی این شرایط منو به مرز جنون رسونده. شش ماه گذشته و من به زندگی جدید و به شغلم تو مکان جدید عادت نکردم. گریه و گریه و بازم گریه

تا خونه خلوت میشه میزنم زیر گریه و زار میزنم.

بعدم تا آهی میکشم یا هرکاری میکنم خانوادم منو سرزنش میکنن که آره زندگی خیلی عالیه و من الکی ناراحتم! به خودشون و شرایط خودشونم که میرسه اونا مشکلات به مراتب سخت تر و بزرگ تر از من دارن! و همش منم که الکی مینالم! عین همکارام که فقط شیفتای خودشون سخته و من الکی مینالم! هیچکس درکم نمیکنه، هیچکس جای من نیست. همه میگن دروغ میگی، حساسی...

مگرنه که مواردی که تو پست بیمارستان نشین گفتم برای دیوونگیم کافیه؟ چه جرمی کردم که عادت نکردم؟ چرا چون دختر همسایه عادت کرده منم باید عادت کنم؟

فک کنم باید ارشدو ول کنم و زحمت شش ماهم به باد بره و جواب این همه ادمو بدم و کلی سرکوفت بشنوم. چه از خانواده چه از همکارای طعنه زن چه کسایی که مشاوره گرفتم ازشون و برام کتاب و جزوه فرستادن.

اقای دوست نتونست قولشو عملی کنه و خیلی ناراحتم. نمیدونم چی بگم. نمیدونم چیکار کنم. کاش یه پشتوانه محکم داشتم. کاش یکی رو داشتم منو میفهمید. کاش خدا یه راهی جلو روم میذاشت...

۴ساااال

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ | 2:25

با اون دوستم که شهر دانشگاهه حرف زدم و از شرایط خوب بیمارستان اونجا گفت و بازهم حماقتم برام یاداوری شد. من نباید برمیگشتم:,(((((( چهارسال از زندگیمو تباههههه کردم تبااااهههه

ای خدا

بازم حسرت و حسرت

اگه اونجا بودم شاید خیلی زندگی و روحیاتم فرق میکرد

آهنربا

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ | 0:19

حس میکنم دوقطبی گرفتم

شب از غم خابم نمیبرد و صبح به طرز ناباورانه ای شاد بودم :/

بعد وقتی رسیدم خونه گریه کردم، الانم دوست دارم پاشم برقصم :/

این وسط اتفاقیم نیفتاده

خدایا رحم کن

حس

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ | 0:6

حس فرسودگی دارم

دلم جوونی کردن میخاد :/

یکی بیاد من عاشقش شم بعد بریم دیت

من در آن روزها جاماندم

توسط ... | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | 21:56

من پارسال یه سینگل بی پول و بیکار خوشبخت بودم، خوشبخت!

من امسال یه حقوق بگیر رلم که یه روز در میون گریه میکنه...

رفیق و کیس هایش!

توسط ... | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | 21:54

یه دختر تو بیمارستانمون به آقای رفیق معرفی کرده بودم

گفتم بیا اینو بگیر با خودت ببر خارج! هم آرزوی اون برآورده شه هم تو از تنهایی در بیای. رفته به داداشش که همکارم باشه گفته ::::))))))

خدایا خودت رحم کن :d

+داداشش نمیدونه ماهمو میشناسیم

دماااااغ نه دماغ!

توسط ... | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | 21:32

نمیدونم چرا فک میکنه دیدن عکسش وقتی ناخوش احواله و گوشیو نزدیک کرده و نصف دوربین دماغشه برای من میتونه جذاب باشه :)

کاش پسرا درک میکردن که دیدن قیافه شون برای دخترا یا حداقل من، جذاب نیست

یا اینکه حداقل یاد میگرفتن چطور عکس بگیرن

سونی

توسط ... | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | 20:47

هندزفری نازنینم دیشب موقع تمیز کردنش به فاک رفت :((((((( بشدت غمگینم

یه هندزفری که داخل گوش نره یا یه هدفون کوچیک خوب بهم معرفی کنید

۲۷ دی  ۹۸

توسط ... | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | 16:42

دیروز صبح ساعت ده بیدار شدم اون موقع خیلی ناراحت بودم که زیاد خابیدم ولی الان خیلی خوشحالم با توجه به اتفاقات بعدش!

گوشی رو گذاشتم کنار و شروع کردم به آماده شدن برای شیفت ۲۴ و یه ساعتی هم درس خوندم. بدو بدو رسیدم به سرویس و در اثر دویدن تو گلی که به خاطر آب شدن برفا ایجاد شده بود کل شلوار و پوتینام گلی شد. همین که رسیدم یه ربع مونده بود که شیفتو تحویل بگیرم جفت همکارا رفتن و منو گذاشتن بخش! همون موقع زنگ زدن و ساختمون دوم مریض داشتیم کل حیاط رو گشتم تا همکار سیگاری کونیم رو پیدا کنم و بگم که مریض هست و بیاد که ساختمون اول خالی نمونه و از سیگارش بزنه!

یه مریض بود بدحال! وحشتناک! چهل و پنج دیقه جون دادم تا کارشو انجام دادم. انقدم استرس کشیدم سرش. یه بار نزدیک بود از تخت بیفته، از بسم چاق بود ترسیدم تخت بشکنه. یه بار سوندش در اومد، اصن کلا یه وضعی بود. مادر مترون هم بود! اینو بعدا فهمیدم.

برگشتم دیدم همکارم مریضه! گفت دلم درده و هی دارن بهم مسکن میدن و تو بیمارستانم هیچ متخصصی نیست معاینه م کنه و آزمایشام شدیدا عفونت ادراری و خون و اینا نشون میده توش. چشمتون روز بد نبینه کلللللل شیفت عصر و شبو یه تنه کار کردم از همکارمم مراقبت کردم!! دوتا بخش و یه همکار بدحال که شکمشم داشت بالا میومد و کسی نمیدونست چشه و پاسخگو نبودن و یه من!

انقد شلوغ بود که نگو. شب ک شد بردن بستریش کنن زنگ زدم رئیس گفتم بگو یکی بیاد. گفت کسی نمیاد. گفتم پس مسئولیت هیچ اتفاقی رو قبول نمیکنم.

گفت ما قبلا همیشه تنها میچرخوندیم! باید بچرخونی! تازه صبحتم آف نمیکنم!! دیگه داشت گریه م میگرفت. آخه مرتیکه کونی آشغال اون موقع اولا فقط یه بخش بود ثانیا یک دهم الان مریض‌نداشتین. اخرش سوپروایزر اومد و بهش زنگ زد گفت نمیشه یه نفر اصن قانونی نیست. بالاخره اون پسر طرحی جدید رو فرستادن اونم ساعت ۱۲ شب رسید و هیچیم بلد نبود تا یک نشستم آموزش داذم بهش. بعد رفتم ساختمون دوم بخابم. آقای دوست هم شیفت بود و چون خیلی منتظر بود دلم نیومد زنگ نزنم. زنگ زدم و یه ده دقه یه ربع حرف زدیم. بشذت سرماخورده و اصلا صداش درنمیاد. طوری که گاهی مشکوکم که سرماخوردگی باشه. حین خرف زدن از شدت خستگی همینجوری از چشمام اشک میومد و می سوخت.

اومدم بخابم ولی تا دو از خستگی خابم نبرد. بعدم هر بیست دیقه نیم ساعت یه بار کابوس میدیدم و از خاب میپریدم. انگار روحم زخمی شده بود تو اون همه استرس و فشار روحی و جسمی. دیگه وقتی دو نفریم تو اون فشار نمیتونیم کنترل کنیم من تکی تموم کرده بودم شیفتو.

صبحم رفتم شیفت صبح و از اونجایی ک میدونستم اگر از سختی شیفت بگم یا غر بزنم مسخره م میکنن و بهم میگن خب یه دو شیفت تنها چیه و ما فلان موقع تنها وایمیسادیم و... اصن هیچی نگفتم و خیلی سرسنگین رقتم تو ‌‌‌. انتظار تشکر و خسته نباشید که اصلا نداشتم! میترسیدم یه چیزی بگن بپرم بهشون. چون معمولا وقتی ضعف و کوتاهی خودشونو میبینن بدون اینکه چیزی بگم خودشون اذیت میکنن. حالا اینارو مطمئنم میگفت همون همکاری که پارسال یه نصف شیفتو تنها بود، بخاطر مرگ مادر هم شیفتیش و هنوزم میگه و میگه.

شب موقع رفتنم به ساختمون دوم خوراکی هامو از رو میز جمع کردم که این گرگای همیشه گرسنه مفت خور نخورن و بعدا خودم گرسنه بمونم. گذاشتم کنار کیفم تو پاویون. صبح منشی تو اشپزخونه داشت چایی کوفت میکرد، هیچوقت یه حبه قندم نیاوره. داد زد: قندت کو؟ گفتم قند ندارم. بعد اون خدماتی بیشعور رفته بود پاویون و اومد بیرون جلو همه داد زد این خوراکیا و خرماها مال توئه؟ رفتم دیدم همه رو جابجا و قاطی کرده. حتی شیافای همکارمو گذاشته بود تو کیف من!

بعدم چایی ریخته بود داد زد جلو همه که: خرماهاتو بردارم ببرم برا همکارا؟ دوست داشتم خفهش کنم، فضول متجاوز. اصلا خجالت نکشیدم و گفتم همین چندتا دونه مونده واسه همین نیاوردم‌. گفت عه باشه پس همه شو نمیبرم!! 

بعدم شیفت تموم شد و شادمان از رهایی برگشتم و داداشم که از صبح تو خونه بود ازم خواست ناهار درست کنم! فقط گفتم خدایی از من با این حالم ناهار میخای؟ ولی کو درک و فهم؟ فک میکنن کوتاهی میکنم.  رفتم غذای همکارمو ک دیشب نخورده بود و با خودم اورده بودم خونه، گرم کردم و خوردم الانم با وجود اینکه چشمام داره در میاد از خستگی ولی بخاطر اینکه معده م اذیت نشه گفتم یکم بیدار بمونم و یه پستم بذارم.

الان واقعا یه آغوش‌ میخام که توش گریه کنم. انگار از زندان آزاد شدم یا از بحران خارج شدم. ولی کو کسی که درک کنه؟ هرگز کسی درکم نمیکنه...

بیمارستان کوفتی

توسط ... | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | 15:59

هروقت گلایه کنم میگن شغلی بود که خودت انتخاب کردی!

نمیگن شغلی بود که جامعه به تو تحمیل کرد..

مگر من همون دختر ۱۵ ساله ای نبودم که رفتم مدرسه، بزنم رشته کامپیوتر و دیدم خودشون از قبل برام انتخاب رشته کردن و نشوندنم تو لیست کلاس تجربی؟

 خدایا یکم از صبرت بریز تو کاسه م. لبریزم از خستگی...

۲۶ دی ۹۸

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ | 23:13

نمره امروز به خودم 7

صبح 8:30 بیدار شدم. بعد دوباره ی ساعت و نیم خابیدم :///

کمی درس خوندم. ناهار درست کردم. ورزش کردم. روپوشمو شستم. آه چقدر غمگینم که باید روپوش بخرم :((( متاسفانه تلاشم برای لاغری بی نتیجه بود و همچنان اون یکی روپوشم تنگه و باید هزینه روپوش جدید رو پیاده شم

عصر با افسردگیم مقابله کردم :::)))))

هانی پیام داد و کلی از روزای خوب پارسال گفت و نمک زد به زخمم

فردام شیفتم :/

ظهر تا ظهر، ۲۴

ان شالله ک اتفاق خاصی نیفته

تولد آقای دوست ۲۵ بهمنه. از راه دور چیکار میتونم بکنم؟ پیشنهادتون چیه؟

عای وانت رفیق

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ | 21:51

صبح داشتم فکر میکردم خدایا شکرت که وسط این همه فشار روحی حداقل تو خونه آرامش دارم کسی کاری به کار کسی خصوصا من نداره و آرامش هست که صدای جیغ اومد و از اتاق اومدم بیرون دیدم برادر و خاهرم دارن گیسای همو میکشن :))))

 

+ ناشکری نمیکنم ولی گاهی واقعا حس میکنم با آقای دوست حال نمیکنم اونطور که با هانی(دوست صمیمیم) میکردم. نمیدونم حس میکنم گاهی حرفمو نمیفهمه یا شایدم میفهمه. ولی در هر صورت بعد اینکه من کلی دردودل میکنم میگه اوهوم :/ و بعد ک گله میکنم میگه من که نگفتم مخالفم! و این خیلی رو اعصابمه. بعدم که گله میکنم میگه معلوم نیست چی میخای :/

من تو زندگیم دوتا پسر ک بهم پیشنهاد دادن خیلی اخلاقشونو پسندیدم یکی آقای دوست بود یکی تپلی :))) خدایا چقد جیگر بود. خیلی بیشتر از آقای دوست باهاش حال میکردم ولی حیف که یه درصدِ اونم منو دوست نداشت و پیشنهادش فقط تیری در تاریکی و کاری برای پر کردن جای خالی اکسش بود‌، برعکس آقای دوست خیلی چاق و کوتاه قد بود و قیافه ی خیلییی کیوتی داشت.

الخاصیت

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ | 20:49

به طرز ناباورانه ای به روغن زیتون و سیر علاقه پیدا کردم :///

از بس که به زور کردم تو حلقم الان دیگه بعضی چیزا بدون اونا از گلوم پایین نمیره :////

عصرهای‌ کیفی شهرم

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ | 15:53

اصن عصرو ساختن برای بیرون رفتن :(

و اگر مثل من شش ماه باشه عصر نرفته باشی گشت و گذار تباه ترینی

استضعاف

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ | 12:36

اگر اروپا بفهمه من کارمند مملکت، پالتوی تاناکورامو که خودشون دور انداختن سه ساله دارم هر روز میپوشم و کافی میکسو با چایی و گلاب قاطی میکنم که کمتر ازش مصرف شه همین امروز بهم پناهندگی میدن :))))

غمگین است من

توسط ... | چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ | 23:38

نه نای موندن

نه پای رفتن...

۲۵ دی ۹۸

توسط ... | چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ | 22:51

نمره امروزم به خودم ۶

صبح زودتر بیدار شدم

کمی درس خوندم، مجددا ورزش نکردم

عصر کم خابیدم و مقاومت کردم

از هشت شب باز حال روحیم خوب نیست.

نمیدونم چی درسته چی غلط بین یه هزارراهی موندم

فک کنم یه مشاور باید برم ماه بعد

تاریخ مرخصی هامم فرستادم

۱۲ تا ۱۶ بهمن

برم ببینم چه مرگمه

جسمی و روحی

ماستی ک من باشم

توسط ... | چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ | 21:25

گاهی میگم کاش ایمانم بیشتر بود

اگر زندگیم بر پایه این بنا میشد که این دنیا فانیه و تنها خوبیه که برامون میمونه خیلی زندگی بهتری داشتم و انقدر غصه نمیخوردم.

یا حداقل انگیزه درست و درمون برای بهتر کردن زندگیم داشتم

عین ماست میمونم هیچ کاری نمیکنم فقط میشینم غصه میخورم

مشغله فکری

توسط ... | چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ | 21:0

گیج و منگم

امروز هم دلم گریه میخاد

یه جوریم نمیدونم چه غلطی باید بکنم با زندگیم

ذهنم عین یه تالار بزرگ میمونه که پر از آدمه و همه دارن با صدای بلند حرف میزنن

۲۴ دیماه ۹۸

توسط ... | سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ | 23:31

خب امروز روز آرومی بود شکر خدا، گریه نکردم. ولی از خودمم راضی نبودم. نمره ای که به خودم میدم از ده 4

ورزش نکردم، درس هم کم خوندم در حد دو سه ساعت. صبحم بعد شیفت که اومدم سه ساعت خوابیدم، با اینکه دیشب شش ساعت خوابیده بودم! و کلی تیکه خوردم بابتش :)))

صبح اومدنی رفتم مغازه و بیسکویت و شیر خریدم. پولام داره ته میکشه و وام های دانشگاه هم قسطاش ازین ماه شروع شده و فردا باید صد تومن اونم بدم.

سرررد بود صبح و البته آفتاب! کلاه داشتم شالگردنو گرفته بودم جلو دهنم و عینک آفتابی :))) یه عکس واسه خنده فرستادم برای آقای دوست. گفت بیا بریم دزدی :)))))

باز مریضه و چیزی نمیتونه بخوره و فک کنم گوشش هم عفونت کردن چون خیلی سرگیجه داره. جمعه همزمان شیفتیم. از راه دور وقتی همزمان شیفتیم شاد میشیم :d

ناهار نودل درست کردم و با آقای برادر خوردیم و شامم نون و ماست :d

و اینگونه روزمان پایان یافت

فردا آفم امیدوارم کمی بتونم از کیون گشادی بکاهم و یه حرکتی به خودم بدم و درس بخونم :)))

شپپخل همگی💞

جیب خالی

توسط ... | سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ | 21:39

از وقتی قهوه گرون شده ازین کافی میکسا گرفتم، چایی درس میکنم تو هر چایی یه ذره میریزم بو بگیره :) بعدم با گلاب و دارچین معطرش میکنم :d

الان یه بسته کافی میکسو که باید تو یه فنجون بریزی، تو ده تا لیوان چایی ریختم ::::))))))

تا چن حد وضعم وخیمه به نظرتون؟ :d

ام آی الایو؟

توسط ... | سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ | 18:59

خدایا مارو از چی ساختی که انقد سگ جونیم؟

ماشالله به کارت

منم استثنا نیستم

توسط ... | سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ | 18:10

و باز هم دختری دیدم که خر شده بود :)

واقعا اگر ما دخترا انقدر ضایع و واضح خر نمیشدیم کی زن این پسرا میشد؟

اون موقع نسل هشتاد درصد جهان منقرض میشد

۲۳ دی ماه ۹۸

توسط ... | سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ | 14:11

دیروز صبح تو تاریکی و سرما و همراه سگا با هزار مصیبت رسیدم سرویس و سوار شدم. شیفت بدی نبود. زیاد بیکار بودم ولی درس نخوندم. اون پسره ک لب مرز با گلوله زده بودنش دوباره اومد و من ریده شد به اعصابم و سر آقای دوست خالی کردم و اعصاب اونم بهم ریختم طوری که گریه ش گرفته بود. رفتم اتاق کار قدیم و زنگ زدم بهش و از زمین و زمان نالیدم. همکارای شخمی تک تک درو باز می کردن و از شیشه نگاه میکردن ببینن دارم چیکار میکنم و آخرشم کرم خودشونو ریختن گفتن با کی میحرفی؟ دختره یا پسر؟ و در جواب، فاک، انگشت مظلومی بود که بلند نشد :)
 

 

بعدم رفتم ناهار، ی تیکه کباب اندازه انگشتم! بعد ناهار آشپزه اومد بخش ک کارشو راه بندازم ازش قول گرفتم وعده بعدی یه کباب و نصفی بذاره در ازاش :))
عصر تقریبا شلوغ بود ولی یه ساعتی رفتم خابیدم و بعد همکارم هی میوه و بیسکویت و اینا آورد تا خرخره پر بودم، رفتم شام و دیدم جوجه س آشپزه دوتا سیخ گذاشت :)))) با وجود اینکه داشتم منفجر میشدم ولی ازونجایی که چنین صحنه ای دیگه تکرارنشدنی بود تا حد بالااوردن خوردم و خیلیم چسبید. جاتون خالی
 

 

بعد شام خدا خیر برف و بورانو بده، الهییییی هر روز یه متر برف بیاد :)))) خلوت بوووود. همکارم رفت استراحت و من با دیدن عکسای بچگی آقای دوست و پدر و مادرش گریه م گرفت.
پدرش خیلیییی شبیهش بود و مادرشم خیلی خانوم تروتمیز و خوبی بود. همش فکر میکردم چی میشد منم میتونستم باهاش یه زندگی نرمال داشته باشم عین اینا و یه همچین گل پسری بیارم. چرا انقد راه ما دشواره؟
خیلیییی بچگیاش بامزه بود. کلی عکسای خوب داشت با اینکه سنش خیلی از من بیشتره ولی شاید بیست تا عکس فقط تا سه سالگیش برام فرستاد و همه شم عکسای خوب و تروتمیز و با کیفیت و کادر بندی توپ و... که وقتی ازش پرسیدم گفت: پدرم اون زمان عکاس محل بوده و دوربین خفن داشته و اینا. دقیقا عین خودش! کلا انگار کپی پیست پدر و پدربزرگشه از هر لحاظ.
و کم کم درک کردم چرا انقد از مرگ پدرش داغون شد و انقد بهش وابسته بود :(

 

 

بعد همونطور که اشک میریختم پرستار زن داداش همکارم اومد تو و من پریدم تو پاویون ک اشکامو نبینه. صورتمو پاک کردم و رفتم اورژانس پیش سونی دوستم. بیچاره پاش بعد شکستگی خوب جوش نخورده بود و کلی نگران بود. چقد که جو پرستارا خوب بود و باحال بودن. دلم میخاست تا صبح اونجا باشم ولی انصافا کارشون هم وحشتناک سخته. داشتن تعریف میکردن که یه مریض یکیشونو زده بعد رفته گفته پرستاره منو زده و به طرز مشکوکی دوربینارو هم پاک کرده و... ی بارم یکیشونو خاستن بزنن و داستان شده و اینا و بازم پلیس طرف پرستاره نبوده.
 

 

اومدنی به دکتر گفتم: دکتر امشب مریض نفرستیا. شب برفیه تا صبح میخابیم.
بعد شب دو و سی مریض فرستاد :/ طبق معمول یه آدم جوون یا یه بچه که هیچیش نیست! و الکی جو میدن.
 

 

ولی در کل خوب خابیدم شکر خدا، از وقتی تشک رو برمیدارم از رو تخت و میذارم رو زمین خیلی بهتر میخابم. صبحم هوا بشدت سرد بود. یکی از همکارا هم شیفتشو بخاطر راه های بسته شده آف کرده بود و من حتی یه تعارف نزدم که به جاش وایسم و به شخمم :)))

بروکلی

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ | 22:45

مریضه اسمش •ملک احمدی• بود

گفتم کلم احمدی بیاد داخل ::::))))))))

برم خودمو تو برفا سر به نیست کنم یا زوده؟

روزگار غریب

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ | 19:28

صدایم را به یاد آر

اگر آواز غمگینی به پا شد...

 

+ سرد بود، آبان بود... بارون میومد.  سالن داشت پر میشد

بخاطر اینکه بهش مشکوک نشن ردیف پشت سر من نشست. دید داره ردیفا پر میشه و ی صندلی فقط کنارم خالیه، دختر و پسر همه قاطی نشستن.

اونم اومد رو همون صندلی خالی کنارم نشست ولی نمیتونستیم باهم حرف بزنیم چون نباید میدونستن که باهمیم یا حتی هموو میشناسیم. بغل هم نشسته بودیم و داشتیم به هم پیام میدادیم. 

علیرضا قربانی وارد شد و سکوتی سراسر سالن رو گرفت. بدون هیچ حرف اضافه ای شروع کرد به خوندن، سالن داشت در مقابل عظمت صداش فرو میریخت‌.

 

تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد

بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

نمانده در دلم دگر توان دوری 

چه سود ازین سکوت و آه ازین صبوری...

 

دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم

روزگار غریبیست نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

صدای هق هقش کنارم میومد، دلم میخواست سرمو بذارم رو شونه ش و های های گریه کنم. اما حتی نمیتونستم برگردم و صورتشو نگاه کنم. دست به سینه نشسته بود و نوک انگشتاشو گذاشته بود رو آرنجم. طوری که از جلو مشخص نبود.

پیام دادم:گریه نکن.

گریه شو خورد. اما مگه اشکای من بند میومد؟!  پیام داد: وقتی به من میگی گریه نکن خودتم نباید گریه کنی. اما نشد...

ما کنار هم بودیم. خیلییی دووور و خیلییی نزدیک... کنارهم موندن ما فقط یه معجزه بود و مگرنه که خدا در دل های شکسته جا دارد؟ پس امید بستیم به خودش.

شب خیلی قشنگی بود، خوشحالم که اون شب رو زندگی کردم.

با تک تک آهنگای قربانی اون شب گریه کردیم و از کنار هم بودن لذت بردیم و  از دوری وحشتناکی که بینمون بود رنج بردیم. درحالیکه دست و پا و دهن و حتی چشممون رو به روی هم بسته بودن و به قول فروغ: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

 

دانلود آهنگ روزگار غریب

حتما یک سوم آخرشو بشنوید

یه مشت کیف خر

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ | 12:27

الحق که همکارای من بی درک و فهم ترین آدمای دنیان...

سر تو باسن

توسط ... | یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ | 23:56

همکارم تنها کارش اینه بشینه چهره خودشو خودمو تحلیل کنه :/

میگه تو ابروهات فلانه لبات فلانه حیف فلان جات فلانه.

خاستم پشت کنم بهش شلوارمو بکشم پایین داد بزنم هی هوااار به توچه آخه

من از قیافه خودم راضیم!

۲۲ دی ۹۸

توسط ... | یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ | 23:50

شب قبل شیفتام دلم نمیاد بخوابم :/

میترسم چشممو ببندم، باز کنم و وقت رفتن به بیمارستان باشه :(((

صبحم عین سگ خابم میاد اونجا و میشم سوژه شون

فعلا فردا سوژه جدید هست خداروشکر :)))) دیگه تازه وارد ترین نیستم. نیروی جدید اومده. پسر بدبخت شهر خودش برش نداشتن بخاطر دوستش زده اینجا

چه عذابی ممکنه بکشه خدامیدونه، امیدوارم مثل من نشه

 

+ هانی تو تهران بریده :/ میگه دیروز کل بیمارستان دست جمعی نشستیم گریه کردیم. ناهار و شام غریبان بوده گویا :/ آخرشم ی سریا ک واجب نبوده باشن جمع کردن رفتن از فسردگی

حق دارن والا

 

امروز صبح یه ساعت خودمو معطل کردم الکی بعد گوشیو گذاشتم کنار تا عصر درس خوندم. بعد ورزش و ماسک مو و حموم و شام استانبولی درست کردم با وجود اینکه خاهر هیچ پلویی جز پلوی ساده و عدس پلو دوس نداره و برادر لوبیا سبز نمیخوره تنها کسی که دوس نداشت خودم بودم!

یکم با آقای دوست حرف زدم حال معده ش هنوز خوب نیست و به زور غذا میخوره و هنوز حال روحیش بابت تحول دیروزش خوب نیست و تا اسم مسائل سیاسی میاد داغ میکنه میگه نمیخام بشنوم.

یکم با سمی حرف زدم. ازدواج کرد! با دوست پسرش ک پسر عموش باشه. خیلی اوکی نبودن کلا ولی دیگه همه ازدواجا اینجوریه. ادم کامل از کجا میشه پیدا کرد؟! ان شالله خوشبخت شه خیلی دوسش دارم. خیلی بی غل و غشه. ان شالله ماه بعدم باهم قراره بریم شهر دانشگاه و ببینمش.

لعنتی یعنی ازین رو به اون رو شده بود تو عکس نامزدیش. ی دختر با پوست تیره و موی زیاد و دماغ غضروفی و لب باریک و... شده بود یه دافی نگو و نپرس :)))) دماغشم که عمل کرده. البته من قیافه قبلشو بیشتر دوس داشتم. بامزه بود. الان دیگه شده شبیه همه دافا تکراری شده.

 

برم بخابم تا نمردم فردا :)))

فردا ان شالله قصه باحال آخرین دیتمو میگم براتون :)))

شب بخیر اوری وان💕

آبجی بلاگفایی

توسط ... | یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ | 18:30

خواهرم میگه چرا ی وبلاگ نمیزنی خاطراتتو توش بنویسی، خاطرات جالبی داری :)))))

خوبه پس هنوز پیدام نکرده ::::))))))))

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .