امروز تو بحران روحی به مراتب سخت تری قرار دارم
شاید ارشد خوندنو ول کنم
نمیدونم
بهم گفت که تو تو زندگیت هیچ مشکلی نداری و بیماری که ناراحتی! بعد مشکلاتخودش در نظرش بزرگن!
کاش با حرف هامون دل هیچکسو نشکنیم
کاش خودمونو جای دیگری قرار ندیم. شرایط زندگی ریده منو نمیبینه، میگه مشکلت فقط بیمارستانه! انگار اونجا خیلی مشکل کوچیکیه، بماند که بقیه چیزارو نمیبینه
میگن رفتی خارج حس غربت میکنی
مگر من اینجا غریب نیستم؟ کی درکم میکنه؟ کی منو میفهمه؟ کی دنبال نفع منه؟ اگر یه زمانی رفتی، اگر موفق شدی، یادت باشه هلی
اینجا هیچکس به فکرت نبود. اینجا خیلی سخت بود.
کاش انقدر فاصله سنیم با پدر و مادرم زیاد نبود.
شرایط اقتصادی گوه باره. برای یه هندزفری و روپوش و یه سفر به شهر دانشگاه موندم چطور حساب کتاب کنم که کل حقوق یه ماهم نره
کسی درکم نمیکنه
و بازهم کسی درکم نمیکنه
هیچ دوست نزدیک و در دسترسی ندارم. با آقای دوست دعوا کردم. حس میکنم یه بار اضافه س روی دوشم. یه غصه اضافه. هم نبودش سخته هم بودنش. در جواب گلایه هام از هرچیزی باشه چه خودش چه چیزای دیگه، فقط سکوت میکنه انقدر سکوت میکنه که اعصابم بهم میریزه و حس میکنم اسکول فرضم میکنه. کلا کم حرفه و روزمرگیمون شده صبح بخیر و شب بخیر و غصه ی مریضیش و راه سخت بهم رسیدن و قول و قرارایی که نمیتونم بزنم زیرش. دلم یه دوست پایه میخاد. یه آدم که حرفی برای گفتن داشته باشه.
هر قدم زندگیم پر ریسکه برای من که هیچوقت آدم ریسکیی نبودم و همیشه به فکر این بودم که طوری باشم که مورد تحسین دیگران و خانوادم باشم و حرف و حدیث پشتم نباشه. ولی این شرایط منو به مرز جنون رسونده. شش ماه گذشته و من به زندگی جدید و به شغلم تو مکان جدید عادت نکردم. گریه و گریه و بازم گریه
تا خونه خلوت میشه میزنم زیر گریه و زار میزنم.
بعدم تا آهی میکشم یا هرکاری میکنم خانوادم منو سرزنش میکنن که آره زندگی خیلی عالیه و من الکی ناراحتم! به خودشون و شرایط خودشونم که میرسه اونا مشکلات به مراتب سخت تر و بزرگ تر از من دارن! و همش منم که الکی مینالم! عین همکارام که فقط شیفتای خودشون سخته و من الکی مینالم! هیچکس درکم نمیکنه، هیچکس جای من نیست. همه میگن دروغ میگی، حساسی...
مگرنه که مواردی که تو پست بیمارستان نشین گفتم برای دیوونگیم کافیه؟ چه جرمی کردم که عادت نکردم؟ چرا چون دختر همسایه عادت کرده منم باید عادت کنم؟
فک کنم باید ارشدو ول کنم و زحمت شش ماهم به باد بره و جواب این همه ادمو بدم و کلی سرکوفت بشنوم. چه از خانواده چه از همکارای طعنه زن چه کسایی که مشاوره گرفتم ازشون و برام کتاب و جزوه فرستادن.
اقای دوست نتونست قولشو عملی کنه و خیلی ناراحتم. نمیدونم چی بگم. نمیدونم چیکار کنم. کاش یه پشتوانه محکم داشتم. کاش یکی رو داشتم منو میفهمید. کاش خدا یه راهی جلو روم میذاشت...