دیروز صبح ساعت ده بیدار شدم اون موقع خیلی ناراحت بودم که زیاد خابیدم ولی الان خیلی خوشحالم با توجه به اتفاقات بعدش!
گوشی رو گذاشتم کنار و شروع کردم به آماده شدن برای شیفت ۲۴ و یه ساعتی هم درس خوندم. بدو بدو رسیدم به سرویس و در اثر دویدن تو گلی که به خاطر آب شدن برفا ایجاد شده بود کل شلوار و پوتینام گلی شد. همین که رسیدم یه ربع مونده بود که شیفتو تحویل بگیرم جفت همکارا رفتن و منو گذاشتن بخش! همون موقع زنگ زدن و ساختمون دوم مریض داشتیم کل حیاط رو گشتم تا همکار سیگاری کونیم رو پیدا کنم و بگم که مریض هست و بیاد که ساختمون اول خالی نمونه و از سیگارش بزنه!
یه مریض بود بدحال! وحشتناک! چهل و پنج دیقه جون دادم تا کارشو انجام دادم. انقدم استرس کشیدم سرش. یه بار نزدیک بود از تخت بیفته، از بسم چاق بود ترسیدم تخت بشکنه. یه بار سوندش در اومد، اصن کلا یه وضعی بود. مادر مترون هم بود! اینو بعدا فهمیدم.
برگشتم دیدم همکارم مریضه! گفت دلم درده و هی دارن بهم مسکن میدن و تو بیمارستانم هیچ متخصصی نیست معاینه م کنه و آزمایشام شدیدا عفونت ادراری و خون و اینا نشون میده توش. چشمتون روز بد نبینه کلللللل شیفت عصر و شبو یه تنه کار کردم از همکارمم مراقبت کردم!! دوتا بخش و یه همکار بدحال که شکمشم داشت بالا میومد و کسی نمیدونست چشه و پاسخگو نبودن و یه من!
انقد شلوغ بود که نگو. شب ک شد بردن بستریش کنن زنگ زدم رئیس گفتم بگو یکی بیاد. گفت کسی نمیاد. گفتم پس مسئولیت هیچ اتفاقی رو قبول نمیکنم.
گفت ما قبلا همیشه تنها میچرخوندیم! باید بچرخونی! تازه صبحتم آف نمیکنم!! دیگه داشت گریه م میگرفت. آخه مرتیکه کونی آشغال اون موقع اولا فقط یه بخش بود ثانیا یک دهم الان مریضنداشتین. اخرش سوپروایزر اومد و بهش زنگ زد گفت نمیشه یه نفر اصن قانونی نیست. بالاخره اون پسر طرحی جدید رو فرستادن اونم ساعت ۱۲ شب رسید و هیچیم بلد نبود تا یک نشستم آموزش داذم بهش. بعد رفتم ساختمون دوم بخابم. آقای دوست هم شیفت بود و چون خیلی منتظر بود دلم نیومد زنگ نزنم. زنگ زدم و یه ده دقه یه ربع حرف زدیم. بشذت سرماخورده و اصلا صداش درنمیاد. طوری که گاهی مشکوکم که سرماخوردگی باشه. حین خرف زدن از شدت خستگی همینجوری از چشمام اشک میومد و می سوخت.
اومدم بخابم ولی تا دو از خستگی خابم نبرد. بعدم هر بیست دیقه نیم ساعت یه بار کابوس میدیدم و از خاب میپریدم. انگار روحم زخمی شده بود تو اون همه استرس و فشار روحی و جسمی. دیگه وقتی دو نفریم تو اون فشار نمیتونیم کنترل کنیم من تکی تموم کرده بودم شیفتو.
صبحم رفتم شیفت صبح و از اونجایی ک میدونستم اگر از سختی شیفت بگم یا غر بزنم مسخره م میکنن و بهم میگن خب یه دو شیفت تنها چیه و ما فلان موقع تنها وایمیسادیم و... اصن هیچی نگفتم و خیلی سرسنگین رقتم تو . انتظار تشکر و خسته نباشید که اصلا نداشتم! میترسیدم یه چیزی بگن بپرم بهشون. چون معمولا وقتی ضعف و کوتاهی خودشونو میبینن بدون اینکه چیزی بگم خودشون اذیت میکنن. حالا اینارو مطمئنم میگفت همون همکاری که پارسال یه نصف شیفتو تنها بود، بخاطر مرگ مادر هم شیفتیش و هنوزم میگه و میگه.
شب موقع رفتنم به ساختمون دوم خوراکی هامو از رو میز جمع کردم که این گرگای همیشه گرسنه مفت خور نخورن و بعدا خودم گرسنه بمونم. گذاشتم کنار کیفم تو پاویون. صبح منشی تو اشپزخونه داشت چایی کوفت میکرد، هیچوقت یه حبه قندم نیاوره. داد زد: قندت کو؟ گفتم قند ندارم. بعد اون خدماتی بیشعور رفته بود پاویون و اومد بیرون جلو همه داد زد این خوراکیا و خرماها مال توئه؟ رفتم دیدم همه رو جابجا و قاطی کرده. حتی شیافای همکارمو گذاشته بود تو کیف من!
بعدم چایی ریخته بود داد زد جلو همه که: خرماهاتو بردارم ببرم برا همکارا؟ دوست داشتم خفهش کنم، فضول متجاوز. اصلا خجالت نکشیدم و گفتم همین چندتا دونه مونده واسه همین نیاوردم. گفت عه باشه پس همه شو نمیبرم!!
بعدم شیفت تموم شد و شادمان از رهایی برگشتم و داداشم که از صبح تو خونه بود ازم خواست ناهار درست کنم! فقط گفتم خدایی از من با این حالم ناهار میخای؟ ولی کو درک و فهم؟ فک میکنن کوتاهی میکنم. رفتم غذای همکارمو ک دیشب نخورده بود و با خودم اورده بودم خونه، گرم کردم و خوردم الانم با وجود اینکه چشمام داره در میاد از خستگی ولی بخاطر اینکه معده م اذیت نشه گفتم یکم بیدار بمونم و یه پستم بذارم.
الان واقعا یه آغوش میخام که توش گریه کنم. انگار از زندان آزاد شدم یا از بحران خارج شدم. ولی کو کسی که درک کنه؟ هرگز کسی درکم نمیکنه...