دیروز صبح تو تاریکی و سرما و همراه سگا با هزار مصیبت رسیدم سرویس و سوار شدم. شیفت بدی نبود. زیاد بیکار بودم ولی درس نخوندم. اون پسره ک لب مرز با گلوله زده بودنش دوباره اومد و من ریده شد به اعصابم و سر آقای دوست خالی کردم و اعصاب اونم بهم ریختم طوری که گریه ش گرفته بود. رفتم اتاق کار قدیم و زنگ زدم بهش و از زمین و زمان نالیدم. همکارای شخمی تک تک درو باز می کردن و از شیشه نگاه میکردن ببینن دارم چیکار میکنم و آخرشم کرم خودشونو ریختن گفتن با کی میحرفی؟ دختره یا پسر؟ و در جواب، فاک، انگشت مظلومی بود که بلند نشد :)
بعدم رفتم ناهار، ی تیکه کباب اندازه انگشتم! بعد ناهار آشپزه اومد بخش ک کارشو راه بندازم ازش قول گرفتم وعده بعدی یه کباب و نصفی بذاره در ازاش :))
عصر تقریبا شلوغ بود ولی یه ساعتی رفتم خابیدم و بعد همکارم هی میوه و بیسکویت و اینا آورد تا خرخره پر بودم، رفتم شام و دیدم جوجه س آشپزه دوتا سیخ گذاشت :)))) با وجود اینکه داشتم منفجر میشدم ولی ازونجایی که چنین صحنه ای دیگه تکرارنشدنی بود تا حد بالااوردن خوردم و خیلیم چسبید. جاتون خالی
بعد شام خدا خیر برف و بورانو بده، الهییییی هر روز یه متر برف بیاد :)))) خلوت بوووود. همکارم رفت استراحت و من با دیدن عکسای بچگی آقای دوست و پدر و مادرش گریه م گرفت.
پدرش خیلیییی شبیهش بود و مادرشم خیلی خانوم تروتمیز و خوبی بود. همش فکر میکردم چی میشد منم میتونستم باهاش یه زندگی نرمال داشته باشم عین اینا و یه همچین گل پسری بیارم. چرا انقد راه ما دشواره؟
خیلیییی بچگیاش بامزه بود. کلی عکسای خوب داشت با اینکه سنش خیلی از من بیشتره ولی شاید بیست تا عکس فقط تا سه سالگیش برام فرستاد و همه شم عکسای خوب و تروتمیز و با کیفیت و کادر بندی توپ و... که وقتی ازش پرسیدم گفت: پدرم اون زمان عکاس محل بوده و دوربین خفن داشته و اینا. دقیقا عین خودش! کلا انگار کپی پیست پدر و پدربزرگشه از هر لحاظ.
و کم کم درک کردم چرا انقد از مرگ پدرش داغون شد و انقد بهش وابسته بود :(
بعد همونطور که اشک میریختم پرستار زن داداش همکارم اومد تو و من پریدم تو پاویون ک اشکامو نبینه. صورتمو پاک کردم و رفتم اورژانس پیش سونی دوستم. بیچاره پاش بعد شکستگی خوب جوش نخورده بود و کلی نگران بود. چقد که جو پرستارا خوب بود و باحال بودن. دلم میخاست تا صبح اونجا باشم ولی انصافا کارشون هم وحشتناک سخته. داشتن تعریف میکردن که یه مریض یکیشونو زده بعد رفته گفته پرستاره منو زده و به طرز مشکوکی دوربینارو هم پاک کرده و... ی بارم یکیشونو خاستن بزنن و داستان شده و اینا و بازم پلیس طرف پرستاره نبوده.
اومدنی به دکتر گفتم: دکتر امشب مریض نفرستیا. شب برفیه تا صبح میخابیم.
بعد شب دو و سی مریض فرستاد :/ طبق معمول یه آدم جوون یا یه بچه که هیچیش نیست! و الکی جو میدن.
ولی در کل خوب خابیدم شکر خدا، از وقتی تشک رو برمیدارم از رو تخت و میذارم رو زمین خیلی بهتر میخابم. صبحم هوا بشدت سرد بود. یکی از همکارا هم شیفتشو بخاطر راه های بسته شده آف کرده بود و من حتی یه تعارف نزدم که به جاش وایسم و به شخمم :)))