امروز قرار بود پدرو مادرم بیان و یه ده روزی بمونن که هم پدرم بعد از عمل بره دکتر برای چکاب هم یه سری بهمون بزنن. و نشد :(
بخاطر برف و جاده های مزخرف شهر پدری... و با حس های مختلفم از جمله پریودی قاطی شد و دیشب مودم پایین بود.دلم میخواست پیشمون باشن تو هفته های آتی که قراره کلی برف اینا بیاد.
یه ماه و اندی میشه جز یه مهمونی که سه تا مهمون اومدن خونمون با کسی تعاملی نداشتیم و یکم حس ایزوله بودن دارم. ما دوستای زیادی اینجا نداریم و همشون شهرای دیگه ن حتی خانواده هامونم دورن. فک کنم اروپاهم بودیم در همین حد تعامل اجتماعی داشتیم. هردوتامون نسبت به قبل ازدواج خیلی میل اجتماعیمون کم شده. دوست پیدا میکنیم ولی خیلی نزدیک نمیشیم و در حد محل کار و ایناس. حس میکنیم اینطوری زندگی کم دغدغه تره ولی از طرفیم اون میل به بودن کنار دوستان و بقیه گاهی اذیت کننده س.
هفته آینده قراره کونمون قندیل ببنده از سرما و من مثل بچگیام ذوق دارم. هرچند محدودیت ایجاد میکنه این شرایط ولی به فصلش و به موقعش همیشه قشنگ بوده برام. امیدوارم همه گوشه دنج و گرم خودشون رو داشته باشن که بتونن از برف و زمستون قشنگ امسال لذت ببرن.