چهار روزه سر یه کار اداری که درست پیش نرفت و گفتن برو بعدا بیا جونم به لبم رسیده انقد که اسنرس کشیدم و ناراحت و درعذاب بودم. دلیلی برای انجام ندادنش نبود جز اینکه بخوان کرم بریزن که خدانکنه.
از چهار روز پیش به طرز عجیبی تو دلم غلغله بود. یه چیزی انگار تو معده م میترکید و میرفت تو قلبم و یهو قلبم تند تند میزد.
انقدر بلند بلند با خودم حرف زدم، دعا کردم، با چت جی پی حرف زدم و نوشتم و مدیتیشن کردم که ریشه شو پیدا کنم نمیشد ک نمیشد. فردا صبح میخوام برم دنبال کارش و الان رفتم حموم. گوشیمو بروم ی موزیک ملایم گذاشتم حمومو تاریک کردم و از ته دل از خدا خواستم درسشو بهم بده و رها شم.
یه مرور که کردم دیدم عین بچگیام که سر ناحق دعوا میشدم و دست و بالم بسته بود شدم. سه ساله اسیرم کردن آخرشم با بداخلاقی رفتار کردن. عین همون روزای بچگی...
و وای وای انگار اون عذاب درونم که مثل یه جوش بزرگ چرکی بود ترکید و از چشمام سرازیر شد. انقدررر گریه کردم تو حموم. انقدر یاد بچگیام افتادم و تمام ناحقیا و خستگیا و دلتنگیایی که اون بدن کوچولوم کشید... الهی بنیرم چطور تحمل کردی هلی کوچولو... حتی تصورشم سخته...
انگار یه چیزی ترکید... تموم شد! آروم شد...
خداشکرت...