ساعت یک شبه، موقشنگ رفت بخوابه، اومدم بالکن، روی چهارپایه ی بلند سفید نشستم و رو به درختای پارک و خونه بزرگ نورانی اون دوردورا که اتفاقا امشب نورانی نیست! نشستم.
۲۰ خرداد شد
حول دوماه از روزی که طرحامون تموم شد و افتادیم دنبال کار گذشت.
عجب روزایی بود. واقعا مرحله پر از فشار و زحمتی بود. ما که همیشه کار دولتی داشتیم و یهویی تو بازار رها شدیم برامون سخت بود جمع و و کردن خودمون. این مدت درسته درآمد چندانی نداشتیم ولی خیلییی چیزا یاد گرفتیم. در مورد کار و بازار آزاد و دولتی، در مورد توانایی هامون حتی در مورد دل و جراتمون! و در مورد رابطه مون...
همیشه وقتی یه گیری تو زندگی هست اولاش سخته بعدش انگار تو زمان حل میشه و یه جورایی آدم عادت میکنه.
البته خداروشکر اوضاع کاری بهتره ولی بازم چیزی که قرار بود بشه نشد.
بازم کلاس زبان شرکت کردم، امروز به موقشنگ گفتم حس میکنم به مرحله جدیدی تو زبان رسیدم بعد رفتم تو گروه کلاس ریدم به خودم :) اولیش نوشته بود من برای تز دکترام میخوایم ایلتس بگیرم ۶.۵ هم گرفتم ولی بیشتر مبخوام و الی آخر!
باز خداروشکر که تو جمع بالاتر از خودم افتادم بلکه موثر باشد
هنوز تابستون نشده ولی هوا خیلی گرمه و راستشو بخواین انگار امسال تابستونو بیشتر دوست دارم و دیگه اون حس تنفرو ندارم.
شبا و غروبا و طلوعای تابستون خیلی قشنگه. همینکه همیشه میشه پنجره هارو باز گذاشت که هوای تازه بیاد خیلی قشنگه... اینکه بدون یخ زدن میشه ساعت یک شب اومد تو بالکن نشست خیلی باحاله! مگه نه؟
یه جورایی هم امسال از رسیدن پاییز میترسم.
نمیدونم ولی حس میکردم به ۲۸ رسیدم باید همه کارای زندگیمو اوکی کرده باشم و بچه دار شم.
کمتر از شش ماه دیگه ۲۸ سالمه و هنوز خیلی کار مونده خیلی!