چند شب پیش یه خوابی دیدم که هنوز تو ذهنم میره میاد
من به ندرت پیش میاد جای کابوس خواب شیرین ببینم ولی این خواب فوق العاده شیرین بود و باعث شد کل روز غمگین باشم، چون واقعی نبود!!
خواب دیدم من بودم و مو قشنگ و هوای سرد نزدیکای زمستون. هردومون تیپ زده بودیم و با نیم بوت مشکی و کت پشمی بلند قهوه ای و شالگردنای بلند وایساده بودیم وسط یه جماعتی که اونا هم دختر پسر بودن. میخواستیم بریم جایی فک کنم داشتیم میرفتیم تور یا مسافرت اکیپی.
یه جوری بودم انگار هیچ غم و غصه ای ندارم. موقشنگ خیلی پرفکت بود انگار هیچ کدوم از نقایص انسانی توش نیست و بشدت دلخوش بودم به بودنش و باهم میگفتیم و میخندیدم و خیلی وقتا بقیه نگاهمون میکردن و حس میکردم دارم لوس میکنم خودمو و تو خواب حالم از لوس بودن خودم بهم میخورد :)
بعدش رفتیم بیرون یه برف تازه ی سفید خوشکلی حدود پنج سانت باریده بود و شروع کردیم به راه رفتن روش و شکستن نظمش و قرچ قرچ برف زیر پامون بهمون لذت میداد.
خیلی تو خواب خوشحال بودم و همه غم و نگرانی و دردام رفته بودن حسش شبیه صبح روز عید یه بچه ی پنج ساله بود که لباس جدید تنشه و بوی غذای خوشمزه مامان میاد و کلی خوراکی گذاشتن و منتظر مهمونان.
بعد با صدای تلفن ک موقشنگ زنگ زده بود بیدار شدم و گفت شیفته و بیمارستان داره میترکه و خانواده ش بشدت مشغول کارن و معلوم نیست تو این کار و هوای گرم حال بهم زن کی بتونن بیان عید قربان دیدنی و... :/
بعدش یادم افتاد فرداش شیفتم و چقد خسته م و کار دارم و زندگیم بهم گره خورده و... :/
سعیکردم باز بخوابم و برگردم به خوابم ولی نتونستم. هنوز حس خوابه تو تنم بود و چشام پر اشک شد. نمیدونم واقعا میشد تو این دنیا همچین چیزیو تجربه میکردم؟