دیروز خاهرم قصه زن همسایه شونو تعریف کرد
گفت روز عقدش با لباس سیاه پدیدار شده
پشمام ریخت گفتم چرا؟؟؟
گفت از عشقش جداش کردن به زور و کتک خیلی زیاد داداشاش، دادنش به پسرعموش
اونم گفته من لباسی جز سیاه نمی پوشم. میگه بعد ازدواج هم پسر عموش کتکش میزده. ولی الان زندگیش استیبله هرچند دقیقا چهره ش بیست سال پیرتر از خودش نشون میده.
من خودم این خانومو چندبار دیدم.
نیم ساعت نشستم عر زدم با داستان زندگیش :/
خیلی غم انگیزه ولی خب پریودی بی تاثیر نبود در گریه هام.
امروزهم زده بودم شبکه پویای تلویزیون برای خاهرزاده م که یهو زد تو فاز راهپیمایی و همزمان بچه ها با خوشالی یه شعر میخوندن که میگفت:«بگو سرآمد دوران کودک کشی»
آقا منو دیدی، دریای خون تو چشمام، یهو سر جام نشستم شروع کردم زار زار برای نیکا و کیان و... گریه کردم.
البته همزمان تلویزیون رو هم گاییدم.