انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲ | 2:46

خانومای گل پیج (سیس بلاگرای ترنس)

شما وقتی یه آقایی پیش شما درمورد مسائل جنسی صحبت میکنه یا فحش بد میده حس مورد تجاوز واقع شدن بهتون دست نمیده؟

دیروز همونطور که گفتم رفتیم تور

همه چی خوب بود، خاله دوستم و دوستم خیلی باحال بودن و جایی که رفتیم قشنگ بود. عکسای خوبی هم گرفتیم. خوراکی خوب خوردیم. جز چند چیزی که سفرو خراب کرد

اولیش که همون قضیه فاصله طبقاتی . به جنون رسیدن من از این همه تفاوت بین من و اونا بود. چندین بار تو خونه خاله دوستم سوتی دادم و قشنگ معلوم بود هیچکدوم ازین وسایلو استفاده نکردم.

هود لمسی بود و چندبار زدم خاموش نمیشد. از دختر خاله ش پرسیدم خونه تون پکیجه یا بخاری؟ میخواستم بدونم آب گرمش قابل خوردنه یانه؟ گفت هیچکدوم! گفتم مگه میشه؟ گفت گرمایش از کفه :/

در خونه جک داشت یکم باهاش ور رفتم تا بازش کردم و یه سماور برقی عجیب غریب که نتونستم خاموش کنم و...😑 باز خداروشکر گازشونو قبلا دیده بودم و لازم نبود بپرسم چطور روشن میشه. و البته خداروشکر که در کنار دسشویی فرنگی ایرانی هم داشتن.

خاله ش مطلقه س و یه پدرشوهر میلیاردر داره که کلا خرج اینارو میکشه و خودش و بچه هاش کلا مصرف کننده ن. دخترش رژ لب دیور اصل داشت فک کن!!!! یه دونه وسیله ی ایرانی تو این خونه درندشت پیدا نمیشد جز وسایل من که یه گوشه افتاده بود.

یه جا ادویه یک میلیونی تو دی جی کالا دیده بودم که فک میکردم کدوم خرپولی اینو میخره آخه. دیدم اونا دارن! یه لیوانی بد دوسال کلنجار رفتن با خودم خریدم ۱۵۰ این ستشو داشت دم دستی هم بودن.

گوشی هرچهار نفر یعنی دوستم و خاله ش و دوتا بچه آیفون سیزده در انواع رنگ بود و ساعتای همه اپل واچ و هر کدوم دوتا ایرپاد آخرین مدل به گوش

برگشتنی دیگه داشتم مجنون میشدم، انقد که هرچی می دیدم حسرت میخوردم که بعد یه عمر سگ دو زدن چرا هیچوقت نتونستم حتی از نزدیک ببینمش.

دومیش یه پسر تخم سگ که از اول سفر دست میزد رو سرمون و رو شونه مون و فحش ناموسی میداد و در مورد مسائل جنسی گاهی یه چیزی میپروند که همه به حرفاش میخندیدن و من انقدر ناراحت بودم که بعد پنج دقیقه هم نشینی باهاش کلا پاشدم رفتم یه گوشه تا آخر تنها نشستم و فک کنم کلا به دیدگاه دوستم نسبت به خودمم ریدم که میگفت خیلی سفر باهام خوش میگذره.

ولی بعد اینا حتی پاشدن باهاش رقصیدن و حتی چند بار دختر ۱۴_۱۵ ساله ی خاله ی دوستمو به بهانه بامزگی بوسید، جالب ترش اینه خاله ش می خندید!

من آدم خیلی رکیم و بدجور میرینم به این آدما و چند بار سعی کردم ولی بهم اشاره میکنه بهش برینم اما به زوووور جلوی خودمو گرفتم چون برادر لیدر بود و لیدر دوست صمیمی خاله دوستم بود و خاله دوستم کسی بود که دعوتش بودیم.

بدی سومش هم سرمای وحشتناک و بارون بود طوری که وقتی برگشتیم برف اومد!

بدی آخر اینکه مارو با این اتوبوسای داخل شهر بردن و رفت و برگشت کلا شش ساعت کشید و کمر سالم برام نموند و اصلا نتونستم بخوابم تو ناشین درحالیکه برنامه خوابیدن داشتم

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .