دیگه اصلا اون حس و حال و حوصله دانشگاه رو ندارم.
یادمه تحملم زیاد بود. دوستای زیادی داشتم. الان اصلا تحمل گوه بازیای بقیه رو ندارم. و خیلی زود از آدمایی که ازشون خوشم نمیاد دور میشم. انقد که اذیت شدم این چند سال و انقدر که مشکل دارم دیگه ظرفیتم تموم شده و جایی برای تحمل رفتار بقیه رو ندارم.
چند روز پیش که برگشتم شهر دانشگاه(خونه خودم) گفتم تنهام زنگ بزنم به این دختر همشهریم که کتابدار پزشکیه و چند بار گفته بریم بیرون و قبول نکرده بودم چون هی کار داشتم.
قبلش دو بار باهاش رفته بودم بیرون و چون شرایط مشابه زیادی داشتیم گفتم شاید بتونیم دوستای خوبی برای تنهایی های هم اینجا باشیم.
ولی این دفعه به دو دلیل ازش خوشم نیومد. یکی اینکه دست خالی اومد و حتی یه تعارف هم نزد غذا و خریدارو لااقل یکمشو حساب کنه و اصلا دست به ظرفا نزد و بازم تعارف نزد که بشوره! دومی اینکه اصلاااا به تخمش نبود که اعتراضات هست و بیشتر داشت محکومشون میکرد که آرامششو به هم زدن و هیچ کدوم از مسائل جامعه براش مهم نبود.
مطمئنم الان خیلی هاتون میگین تو که حرف از آزادی میزنی خب حق داره آزاد باشه و نظر خودشو داشته باشه.
دقیقا :) من اصلا نمیگم کار بدی میکنه فقط میگم چون آزادی انتخاب دارم دوست ندارم دیگه باهاش در ارتباط باشم چون ازش خوشم نیومده!
من دوست دارم مهمونم آدم باشعوری باشه. دوست دارم دست خالی نیاد همونطور ک من همیشه دست پر میرم خونه ش، حتی اگه یه چیپس و ماست موسیر یا یه دلستر باشه و وقتی هم میاد کمک کنه بهم.
هرکی هم اینجوری دوست نداره نمیخام باهاش در ارتباط باشم. چون من اینجوری خوشم میاد!
همچنین دوست دارم طرفم آدم دغدغه مندی باشه و مسائل دور و برش براش مهم باشه و طرف حق باشه. هرکی اینطوری نیست نظرش محترمه اما انتخاب من برای رفت و آمد و دوستی نیست.
وقتی من حالم بده و دارم خبری رو میخونم که ناراحتم کرده نمیخوام جای صحبت درباره ش بشینم در مورد رنگ موکت آشپزخونه یا رنگ رژ لب فلانی تو عروسی داداشش حرف بزنم.
والا! مجبور که نیستم با کسی باشم که تایپم نیست.
+ ولی خوش گذشت :)
یعنی خودمو مجبور کردم خوش بگذرونم. رفتیم پارک پاییزی و عکس گرفتیم. خودمو زدم به بیخیالی و از لحظه لذت بردم.
چون میدونستم اگر برگردم خونه باز فکرا مغزمو منفجر میکنن و نیاز داشتم انرژی بگیرم.