دیروز با دوستام که دانشجوی سال آخرن رفتم که واکسن بزنن.
یه جماعت عظیمی از دانشجوهای دختر و پسر دیدم که همه به خودشون رسیده بودن و بی پروا و خوشحال باهم حرف میزدن و شیطونی میکردن.
یه نگاه به خودم کردم. چقد شبیه کارمندا شده بودم. شلوار پارچه ای گشاد، مانتو بلند و مقنعه و... چقد عوض شده بودم! چقد خود قبلمو دلم خواست.
یه دوره هایی از زندگی هست که آدم دوست داره بهش تافت بزنه که نگذرن و تا ابد بمونن.
مثل دوران دانشجویی از نصف به بعدش.
یا مثل تنها زندگی کردن الانم.
اما حیف که آدمی و زندگیش جورین که هر دوره ای رو بیشتر از مقداری توش نمیشه موند. آخرای دوره دانشجویی دیگه واقعا خسته بودیم از از بابامون پول گرفتن و بیکاری و درس خوندن و... و خیلی دلمون میخواست زودتر بریم سرکار!
الانم همه بهم میگن که یه روزی از تنها زندگی کردن خسته میشی و نمیشه این شرایطو تا ابد نگهداری
گاهی دلم آزادی و بیخیالی دوران سینگلی رو میخواد. ولی فک میکنم میبینم اواخر دوره سینگلی هم دیگه واقعا به بودن یکی نیاز داشتم!
فک کنم بهشت جاییه که آدم میتونه لذت همه اینارو باهم تا ابد داشته باشه.