دیشب با موقشنگ دعوام شد
چون سرش شلوغ بود گفتم اشکال نداره خودم کادو میخرم برای خودم تو پولشو بده و عصر رفتم یه عروسک خریدم و وقتی اومدم از قیمتش تعجب کرد و گفت خب دیگه خریدی دیگه
و من خیلی ناراحت شدم و حس کردم منو ارزشمند نمیدونه و جای معذرت خواهیش بابت اینکه خودم رفتم واسه خودم کادو خریدم اینو به من میگه بعدشم که گفتم ناراحتم اصلا معذرت نخواست و قبول نکرد که حرفش منو ناراحت کرده انقد غر زدم و سرش داد زدم که خسته شد
خیلی خیلی از دستم ناراحت بود میگفت که وسط درس خوندنش همش تمرکزش بخاطر بحث با من از بین میره
میگفت که من باورش ندارم و فک میکنم که دوستم نداره
گفتم اینطور نیست ولی بعدا که فکر کردم دیدم نه واقعا اینطوریه
من فکر میکنم که دوستم نداره. نمیدونم چرا! شاید چون به دروغای آقای دوست و تظاهر به کشته مرده بودنش عادت کردم و انتظار صداقت اینو ندارم. شایدم چون خیلی سریع بهش جواب مثبت دادم و مدتی دنبالم نبود. شایدم چون هنوز بهم ثابت نکرده دوستم داره. شاید واقعا دوستم نداره. شایدم بلد نیست ابراز کنه شایدم من نمیبینم
نمیدونم در هر صورت این حسیه که در منه
هرچی میشه با خودم میگم اگر دوستم داشت دعوا نمیکرد. اگر دوستم داشت میومد دیدنم اگر دوستم داشت فلان و بهمان
اونم اینو حس کرده و خیلی اذیتش میکنه
نمیدونم چطور میتونم حسمو باهاش در میون بذارم و این مسئله رو حل کنیم
حس میکنم من برای اون فقط یه انتخابم
حس میکنم فقط از روی وظیفه بهم زنگ میزنه چون قبلا کمتر زنگ میزد و از وقتی بهش گفتم کم زنگ میزنی بیشترش کرده
خیلی کم ابراز دلتنگی میکنه شایدم من حساسم
وسط دعوا تهدید به جدایی میکنه و تند تند میگه اگر فلان بشه نمیتونیم ادامه بدیم اگر بهمان بشه نمیدونم رابطه مون میخاد به کجا بکشه
بعد تهشم میگه تو دوست داشتن منو مهرومحبت منو نمیبینی
واقعا نمیدونم. نشون نمیده یا من نمیبینم. واقعا دوستم داره یا فقط یه انتخاب مناسبم براش