توسط ...
| پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱ | 0:25
سلاااام جیگرااا خوبین؟
چه خبر؟
فردا تولد دوستمه. دعوتم کرده به پارتیشون. بهش گفتم نوشیدنی معمولی زیاد بذاره چون میدونه من الکل خور نیستم.
امروز رفتم براش کادو بگیرم، یکم تو بازار گشتم چیزای خوبی بود اما بچه ها گفتن سه نفری پول بذاریم یه دونه ازین اپل واچی که تازه لانچ شده براش بگیریم. این ماه چون ماشینمو عوض کردم پول زیادی برام نمونده ولی خب دیگه یه سهم سه دنگی از یه اپل واچ برای رفیقم نذارم؟
ماه بعد دوستم از امریکا میاد پیشم و خیلی ذوق دارم. اخه میدونی کلی براش از ایران و خوشکلیاش گفتم و اونم خیلی مشتاقه اینجا رو ببینه. اونم شنیده که به اینجا میگن پاریس خاورمیانه.
میخوام یه هفته مرخصی بگیرم ببرمش کیش و ازونجا بریم عسلوییه که بهش ثابت کنم اونجا از دبی قشنگ تره. بالاخره ما سلیقه مون بهتر از عربای دبیه و پولمونم بیشتره اونم توی عسلویه!
شمال هم که الان سرد میشه ولی میبرمش دریاچه ارومیه تا باهم سوار کشتی بشیم. این مدت خیلی به دریاچه رسیدن و خیلی قشنگ تر و با امکانات تر از قبل شده. من که بیشتر از سواحل ازمیر ترکیه دوستش دارم. اخر هفته ها با دوستام میریم اونجا و انصافا از سفرم به یونان و ازمیر بیشتر بهم خوش میگذره.
خیلی خوشحالم که تو ازمون استخدامی امسال تونستم خودمو برسونم به نمره قبولی، همیشه فکر میکردم همکارای بیمارستانم که استخدام شدن از نظر سطح سواد غیر قابل مقایسه ن با من ولی الان خوشحالم یکی از اونام.
کارگاه هم خوب پیش میره. جدیدا دو سه تا دستگاه جدید برای چوب بری گرفتم. ولی خب فک نکنم بعد ازدواج بتونم هردوتا شغلو باهم ادامه بدم. البته نیازی هم نیست اینکارو کنم. دوست دارم به زندگیم برسم بیشتر. کار بیمارستانو دوست دارم چون به مردم کمک کردنه ولی دیدن درد مردم اذیتم میکنه. گاهی هم یه سری افراد مثل قاچاقچی های مرزی میان که واقعا درکشون نمیکنم و کمک کردن بهشون رو فقط به عنوان وظیفه انسانی انجام میدم. کار با چوب هم که عشقمه!
پنج ماه دیگه منو موقشنگ قراره ازدواج کنیم و باید کم کم به فکر کارای عروسی باشم. هنوز موندم که چه مدل لباس عروس بپوشم و کدوم تالار باشه و چند مدل غذا سرو کنیم و... اینا خودش کلی زمان بره! بعدشم که باید خونه مو عوض کنم. اینجا رو خیلی دوست دارم نقلیه اما خیلی تمیزه. ولی خب جای بزرگتری برای زندگی دونفره لازمه. اما یه سری وسایلو احتمالا با خودم ببرم و عوض نکنم. مثلا یخچالم اخرین مدل سامسونگه و دیگه بهتر از این چی میخام بگیرم. فر و فرش دست بافت کوچولوی اتاقم و یه چندتا چیز دیگه هم که چیزای باارزشین عوض نمیکنم.
راستی برای تولدمم میدونم که موقشنگ برای ایفون 14 میگیره واسه همین خودم براش برنامه نریختم. فک میکنه نمیدونم ولی خب انقد ساده س که از سرچای گوشیش میفهمم چیکار میکنه.
وااای راستی پریشب یه خواب بد دیدم و کل دیروز حالم بد بود. خواب دیدم:
رفتم پارتی دوستم و پلیس اومد مارو گرفت!!! اصن نمیدونم چرا؟ یادم نیست. خوابه دیگه چیزای عجیب و غریب توشه.
خواب دیدم برای دوستم میخواستیم اپل واچ بگیریم، توی مغازه بودیم اما بعد اینکه پولو دادیم به فروشنده بهمون فقط یه بند ساعت داد! گفت با این پول فقط هیمنو میشه خرید!! بعد که میخواستیم برگردیم خونه دنبال ماشینم میگشتم اما همه ماشینای خیابون انقد درب و داغون بودن و شبیه اسباب بازی که ازشون ترسیدم!! تو هر کدوم از سطل اشغالای کنار خیابون هم یه مرد، زن یا حتی بچه سرشو خم کرده بود و نمیدونم دنبال چی میگشتن!! هی گشتم گشتم ماشینمو پیدا نکردم دوستم اومد گفت تو اصن گواهینامه نداری چه برسه به ماشین!!
بعد اومدم خونه زنگ زدم به دوستم توی امریکا و گفتم بلیط اینا گرفتی برای اومدنت؟ گفت اومدن به کجا؟ گفتم وا! خب اینجا دیگه! گفت مگه دیوونه م بیام ایران؟ اونجا هرکی از امریکا بیاد رو حتما میبرن یه شب بازداشت میکنن که مطمئن شن جاسوس نیست!
گفتم جاسوس چی؟ مگه دیوونه ن مردمو الکی بازداشت کنن؟
کلی ناراحت شدم و رفتم اینترنت عکسای عسلویه و کیش و جاهایی که میخواستیم بریم رو نگاه کردم. به طرز عجیبی عسلویه انگار بمب خورده بود! تنها چیزی که میدیدی جاهای استخراج نفت و مردمی بودن که از فقر و بی ابی و الودگی هوا داشتن جون میدادن. حالم بد شد و رفتم سراغ کیش دیدم اخیش اینجا خوبه! بعد یهو دیدم قیمت بلیطی که پایین نوشته بود رو. حتی پولم برای گرفتن بلیطاش هم کافی نبود!!!
بعد زنگ زدم دوستم گفتم حالم بده بیا بریم دریاچه
گفت کدوم دریاچه؟ گفتم ارومیه دیگه!
گفت اره یادش بخیر بچه که بودیم همونجا که الان یه تپه نمک هست یه دریاچه ارومیه بود.
گفتم چی داری میگی من اونجا رو از سفر یونانمون خیلی بیشتر دوست دارم. خندید و گفت: تو خواب رفتی یونان؟ مگه الکیه؟ اصلا یونان تورو به این راحتی راه میده؟ پاسپورتت عین بمب ساعتیه تو دنیا. اصلا پول سفر کجا بود؟ دریاچه هم خیلی وقته که مرده.
دیگه داشتم بالا میاوردم انقد که حالم بد بود. اماده شدم برم شیفت. رفتم و همین که رئیسمونو دیدم گفت خوش اومدی. این روزای اخرت یکم اضافه کار وایسا و... گفتم کدوم روزای اخر؟ مگه من ازمون قبول نشدم؟ گفت چه ازمونی؟ مگه ازمون هست؟ یکی دوتا بود اونم بچه های سهمیه دارمون رو برداشتن. بقیه شونم که قبول نشدن رو همینجوری رسمی کردن. این ماه رو میای ماه بعد میشینی خونه.
دیگه توان درک هیچی رو نداشتم یهو یه مریض اوردن گفتن این قاچاقچیه با عصبانیت رفتم بالا سرش گفتم بیا اول کاری با این همه اعصاب خوردی باید یه مریض نادون بهم بیفته. دیدم یه پیرمرد مظلومه که داشت گریه میکرد میگفت من کولبرم. گفتم کولبر چیه؟ گفت تو شهر ما هیچ کاری برامون نیست تو عدم امنیت کامل بار لباس و... با کول کردن میارم. پسرمو امروز مامورای مرزی کشتن منم پام خورد شده. گفتم: بخاطر لباس؟؟ ینی کاری نبود که امنیتش بیشتر باشه؟ مگه قاچاقچی ها بار مواد و ... نمیارن؟ لباس اخه؟
بعد بدترین شیفت و خوردن بدترین و بی کیفیت ترین غذای بیمارستان که معلوم نبود چی بود! برگشتم خونه و دیدم ای وااای! خونه کلا دیوارش کپک زده! انگار کپکا قدیمی بود! چطور تمام این مدت صاحبخونه درستش نکرده؟ یعنی من ندیدمش که شکایت کنم؟ چرا به فکر ریه هام و سلامتیم نبودم!؟ یخچالمم که دیگه نیست و جاش یه یخچال کهنه شبیه اسباب بازی هست. نه فرم هست نه فرشم. یه سری وسایل بی کیفیت کهنه توی خونه س! اصلا شبیه خونه من نبود!
یکم استراحت کردم، بعد اماده شدم برم کارگاه. رفتم و دیدم رو کارگاهم اسم یه نفر دیگه رو نوشته!!! رفتم تو و طرف بیرونم کرد!! گفت اینجا ملک شخصیه یکی از سران مملکته و حتی ادعای اینکه اینجا مال من باشه گناه کبیره س!
دیگه داشتم به مرز خودکشی میرسیدم! گفتم بشینم یکم به عروسی فک کنم که اروم شم. زنگ زدم موقشنگ و گفت کدوم عروسی؟ عزیزم مگه خودت همیشه نمیگی شرایط ازدواج نداریم؟ اصلا برفرض ازدواج کردیم خواب دیدی که میخوای همچین عروسی بگیری؟ مگه قرار نبود یه مراسم خیلی ساده با دوتا خانواده بگیریم چون پولشو برای چیزای واجب تر نیاز داریم؟ راستی منو ببخش برای تولدت پارچه ای که بهت قول دادم نمیتونم برات بگیرم. گفتم پارچه؟؟؟ مگه قرار نبود ایفون بگیری؟ گفت ایفون چی؟ خواب دیدی؟ دو متر و نیم پارچه قرار بودت برات بگیرم که دقیقا قیمتش نصف حقوق یک ماهمه و الان باید منو ببخشی چون خودت میدونی این پولو برای کارای دیگه لازم داریم.
از خواب پریدم و چند تا سیلی محکم به خودم زدم. وای که خواب بدی بود! فک کنم اگر از خواب بیدار نمیشدم انقد این اتفاقی بد ادامه پیدا میکرد که خودکشی میکردم توخواب! احتمالا جهنم باید این شکلی باشه. خداروشکر که خواب بود. بریم به زندگیمون برسیم...