انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | شنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۱ | 1:41

شاید باورتون نشه ولی دیگه خواب و واقعیتم قاطی شده

خیلی‌ روزا و شبا، قبل و بعد یا بین خوابم یه چیزایی میبینم یا تو گوشی میخونم که ازونجایی که خوابام همه کابوسه، روز بعدش نمیدونم خواب بوده یا واقعیت؟!

مثلا دیشب ساعت دو و پنجاه و هشت دقیقه ازین اتیش بازی های شادی زدن تو اسمون

از خواب پریدم فکر کردم جنگ شده

مونده بودم حتی اگر برای میلاد پیامبره چرا نصف شب؟

تا امشب که باز تو اون ناحیه تکرار شد، فک میکردم خاب بوده.

پریشب هم خبر کشتن یه بچه دبیرستانی توسط ناظمشو خوندم و چون بعدا انکار شد همش فک میکردم خوابه تا اینکه ملت درباره ش حرف زدن

وصیت نامه

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ | 11:59

دوستان عزیز بنده نه بیماری زمینه ای دارم نه قصد خودکشی و خودزنی

به نوبه خودش هممون لازمه اعلام کنیم

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ | 3:14

با خفقان چطورید؟

من که دیروز داشتم خفه میشدم از بی اینترنتی و...

مادرم داشت گریه میکرد که چندین روزه بخاطر بی اینترنتی نتونسته با داداشم که اونوره حرف بزنه.

بالاخره پیرن و بیسواد فیلترشکناشون از کار افتاده. دیگه مال مام کار نمیکنه چه برسه به اونا

امشب نشستم کلی برای مردم دعا کردم.

کاری از دستم برنمیاد...

همش دعا میکنم بتونم از تخصصم برای کمک استفاده کنم

+ سرما خوردم ظاهرا

هدیه اولین روزهای پانسیون! حالا کلی هم کار دارم برای فردا و پس فردا

توسط ... | دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ | 8:57

حس میکنم صورتم چروک افتاده

ده روز دیگه تولد 26 سالگیمه

برای چروک زود نیست؟

توسط ... | شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱ | 11:12

امروز وقت لیزر داشتم

از سه ماه پیش وقت گرفته بودم. به امید اینکه موهام دیگه در نمیاد اما همون ماه اول همه موها دراومد!

اومدن لیزر خیلی استرس داره برام خجالت، شرم، درد و...

ان شالله امروز زود تموم شه و موها درنیاد چون دفعه پیش فاجعه بود.

امروز میرم اون شهر کوچیک شروع به کار میکنم. که ان شالله فردا شروع به کار کنم. احتمالا مجبور بشم خوابگاه بمونم واسه ی همین یه سری وسایل جمع کردم که ببرم. وضعیتم خنده داره نه؟ اهل یه شهر دیگه م. خونه مجردی تو مرکز استان دارم تو یه شهر دیگه هم کار میکنم!

دیشب که وسایل جمع میکردم فکر میکردم چقد زحمت کشیدم برای چیدن این خونه ساده ی درویشی! الانم باز دارم جمع میکنم برم و این جمع کردن و رفتن و از نو ساختن ها نمیدونم تا کی ادامه داره.

توسط ... | پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱ | 0:25

سلاااام جیگرااا خوبین؟

چه خبر؟

فردا تولد دوستمه. دعوتم کرده به پارتیشون. بهش گفتم نوشیدنی معمولی زیاد بذاره چون میدونه من الکل خور نیستم.

امروز رفتم براش کادو بگیرم، یکم تو بازار گشتم چیزای خوبی بود اما بچه ها گفتن سه نفری پول بذاریم یه دونه ازین اپل واچی که تازه لانچ شده براش بگیریم. این ماه چون ماشینمو عوض کردم پول زیادی برام نمونده ولی خب دیگه یه سهم سه دنگی از یه اپل واچ برای رفیقم نذارم؟

ماه بعد دوستم از امریکا میاد پیشم و خیلی ذوق دارم. اخه میدونی کلی براش از ایران و خوشکلیاش گفتم و اونم خیلی مشتاقه اینجا رو ببینه. اونم شنیده که به اینجا میگن پاریس خاورمیانه.

میخوام یه هفته مرخصی بگیرم ببرمش کیش و ازونجا بریم عسلوییه که بهش ثابت کنم اونجا از دبی قشنگ تره. بالاخره ما سلیقه مون بهتر از عربای دبیه و پولمونم بیشتره اونم توی عسلویه!

شمال هم که الان سرد میشه ولی میبرمش دریاچه ارومیه تا باهم سوار کشتی بشیم. این مدت خیلی به دریاچه رسیدن و خیلی قشنگ تر و با امکانات تر از قبل شده. من که بیشتر از سواحل ازمیر ترکیه دوستش دارم. اخر هفته ها با دوستام میریم اونجا و انصافا از سفرم به یونان و ازمیر بیشتر بهم خوش میگذره.

خیلی خوشحالم که تو ازمون استخدامی امسال تونستم خودمو برسونم به نمره قبولی، همیشه فکر میکردم همکارای بیمارستانم که استخدام شدن از نظر سطح سواد غیر قابل مقایسه ن با من ولی الان خوشحالم یکی از اونام.

کارگاه هم خوب پیش میره. جدیدا دو سه تا دستگاه جدید برای چوب بری گرفتم. ولی خب فک نکنم بعد ازدواج بتونم هردوتا شغلو باهم ادامه بدم. البته نیازی هم نیست اینکارو کنم. دوست دارم به زندگیم برسم بیشتر. کار بیمارستانو دوست دارم چون به مردم کمک کردنه ولی دیدن درد مردم اذیتم میکنه. گاهی هم یه سری افراد مثل قاچاقچی های مرزی میان که واقعا درکشون نمیکنم و کمک کردن بهشون رو فقط به عنوان وظیفه انسانی انجام میدم. کار با چوب هم که عشقمه!

پنج ماه دیگه منو موقشنگ قراره ازدواج کنیم و باید کم کم به فکر کارای عروسی باشم. هنوز موندم که چه مدل لباس عروس بپوشم و کدوم تالار باشه و چند مدل غذا سرو کنیم و... اینا خودش کلی زمان بره! بعدشم که باید خونه مو عوض کنم. اینجا رو خیلی دوست دارم نقلیه اما خیلی تمیزه. ولی خب جای بزرگتری برای زندگی دونفره لازمه. اما یه سری وسایلو احتمالا با خودم ببرم و عوض نکنم. مثلا یخچالم اخرین مدل سامسونگه و دیگه بهتر از این چی میخام بگیرم. فر و فرش دست بافت کوچولوی اتاقم و یه چندتا چیز دیگه هم که چیزای باارزشین عوض نمیکنم.

راستی برای تولدمم میدونم که موقشنگ برای ایفون 14 میگیره واسه همین خودم براش برنامه نریختم. فک میکنه نمیدونم ولی خب انقد ساده س که از سرچای گوشیش میفهمم چیکار میکنه.

وااای راستی پریشب یه خواب بد دیدم و کل دیروز حالم بد بود. خواب دیدم:

رفتم پارتی دوستم و پلیس اومد مارو گرفت!!! اصن نمیدونم چرا؟ یادم نیست. خوابه دیگه چیزای عجیب و غریب توشه.

خواب دیدم برای دوستم میخواستیم اپل واچ بگیریم، توی مغازه بودیم اما بعد اینکه پولو دادیم به فروشنده بهمون فقط یه بند ساعت داد! گفت با این پول فقط هیمنو میشه خرید!! بعد که میخواستیم برگردیم خونه دنبال ماشینم میگشتم اما همه ماشینای خیابون انقد درب و داغون بودن و شبیه اسباب بازی که ازشون ترسیدم!! تو هر کدوم از سطل اشغالای کنار خیابون هم یه مرد، زن یا حتی بچه سرشو خم کرده بود و نمیدونم دنبال چی میگشتن!! هی گشتم گشتم ماشینمو پیدا نکردم دوستم اومد گفت تو اصن گواهینامه نداری چه برسه به ماشین!!

بعد اومدم خونه زنگ زدم به دوستم توی امریکا و گفتم بلیط اینا گرفتی برای اومدنت؟ گفت اومدن به کجا؟ گفتم وا! خب اینجا دیگه! گفت مگه دیوونه م بیام ایران؟ اونجا هرکی از امریکا بیاد رو حتما میبرن یه شب بازداشت میکنن که مطمئن شن جاسوس نیست!

گفتم جاسوس چی؟ مگه دیوونه ن مردمو الکی بازداشت کنن؟

کلی ناراحت شدم و رفتم اینترنت عکسای عسلویه و کیش و جاهایی که میخواستیم بریم رو نگاه کردم. به طرز عجیبی عسلویه انگار بمب خورده بود! تنها چیزی که میدیدی جاهای استخراج نفت و مردمی بودن که از فقر و بی ابی و الودگی هوا داشتن جون میدادن. حالم بد شد و رفتم سراغ کیش دیدم اخیش اینجا خوبه! بعد یهو دیدم قیمت بلیطی که پایین نوشته بود رو. حتی پولم برای گرفتن بلیطاش هم کافی نبود!!!

بعد زنگ زدم دوستم گفتم حالم بده بیا بریم دریاچه

گفت کدوم دریاچه؟ گفتم ارومیه دیگه!

گفت اره یادش بخیر بچه که بودیم همونجا که الان یه تپه نمک هست یه دریاچه ارومیه بود.

گفتم چی داری میگی من اونجا رو از سفر یونانمون خیلی بیشتر دوست دارم. خندید و گفت: تو خواب رفتی یونان؟ مگه الکیه؟ اصلا یونان تورو به این راحتی راه میده؟ پاسپورتت عین بمب ساعتیه تو دنیا. اصلا پول سفر کجا بود؟ دریاچه هم خیلی وقته که مرده.

دیگه داشتم بالا میاوردم انقد که حالم بد بود. اماده شدم برم شیفت. رفتم و همین که رئیسمونو دیدم گفت خوش اومدی. این روزای اخرت یکم اضافه کار وایسا و... گفتم کدوم روزای اخر؟ مگه من ازمون قبول نشدم؟ گفت چه ازمونی؟ مگه ازمون هست؟ یکی دوتا بود اونم بچه های سهمیه دارمون رو برداشتن. بقیه شونم که قبول نشدن رو همینجوری رسمی کردن. این ماه رو میای ماه بعد میشینی خونه.

دیگه توان درک هیچی رو نداشتم یهو یه مریض اوردن گفتن این قاچاقچیه با عصبانیت رفتم بالا سرش گفتم بیا اول کاری با این همه اعصاب خوردی باید یه مریض نادون بهم بیفته. دیدم یه پیرمرد مظلومه که داشت گریه میکرد میگفت من کولبرم. گفتم کولبر چیه؟ گفت تو شهر ما هیچ کاری برامون نیست تو عدم امنیت کامل بار لباس و... با کول کردن میارم. پسرمو امروز مامورای مرزی کشتن منم پام خورد شده. گفتم: بخاطر لباس؟؟ ینی کاری نبود که امنیتش بیشتر باشه؟ مگه قاچاقچی ها بار مواد و ... نمیارن؟ لباس اخه؟

بعد بدترین شیفت و خوردن بدترین و بی کیفیت ترین غذای بیمارستان که معلوم نبود چی بود! برگشتم خونه و دیدم ای وااای! خونه کلا دیوارش کپک زده! انگار کپکا قدیمی بود! چطور تمام این مدت صاحبخونه درستش نکرده؟ یعنی من ندیدمش که شکایت کنم؟ چرا به فکر ریه هام و سلامتیم نبودم!؟ یخچالمم که دیگه نیست و جاش یه یخچال کهنه شبیه اسباب بازی هست. نه فرم هست نه فرشم. یه سری وسایل بی کیفیت کهنه توی خونه س! اصلا شبیه خونه من نبود!

یکم استراحت کردم، بعد اماده شدم برم کارگاه. رفتم و دیدم رو کارگاهم اسم یه نفر دیگه رو نوشته!!! رفتم تو و طرف بیرونم کرد!! گفت اینجا ملک شخصیه یکی از سران مملکته و حتی ادعای اینکه اینجا مال من باشه گناه کبیره س!

دیگه داشتم به مرز خودکشی میرسیدم! گفتم بشینم یکم به عروسی فک کنم که اروم شم. زنگ زدم موقشنگ و گفت کدوم عروسی؟ عزیزم مگه خودت همیشه نمیگی شرایط ازدواج نداریم؟ اصلا برفرض ازدواج کردیم خواب دیدی که میخوای همچین عروسی بگیری؟ مگه قرار نبود یه مراسم خیلی ساده با دوتا خانواده بگیریم چون پولشو برای چیزای واجب تر نیاز داریم؟ راستی منو ببخش برای تولدت پارچه ای که بهت قول دادم نمیتونم برات بگیرم. گفتم پارچه؟؟؟ مگه قرار نبود ایفون بگیری؟ گفت ایفون چی؟ خواب دیدی؟ دو متر و نیم پارچه قرار بودت برات بگیرم که دقیقا قیمتش نصف حقوق یک ماهمه و الان باید منو ببخشی چون خودت میدونی این پولو برای کارای دیگه لازم داریم.

از خواب پریدم و چند تا سیلی محکم به خودم زدم. وای که خواب بدی بود! فک کنم اگر از خواب بیدار نمیشدم انقد این اتفاقی بد ادامه پیدا میکرد که خودکشی میکردم توخواب! احتمالا جهنم باید این شکلی باشه. خداروشکر که خواب بود. بریم به زندگیمون برسیم...

توسط ... | چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱ | 23:8

بشدت احساس ناامنی دارم توی خونه م

خصوصا از وقتی خواستن بیان جای دوستم که قبلا اینجا میشینه منو بگیرن! اصلا خواب درست و درمون ندارم

این مدت میخوام برم پانسیون بمونم بعدشم پدر و مادرم ان شالله بیان.

با خانواده زندگی کردن اگر موقت باشه خوبه

همه مهربونن باهم. باهم میسازن. کلا همه چی موقتش خوبه! حتی تو ایرانم زندگی کنی بدونی موقته خوش میگذره بهت!

توسط ... | چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱ | 23:2

هر که او بیدارتر پر دردتر. هر که او آگاه تر رخ زردتر...

+بین همه اون مردمی که زخمی شدند، نقص عضو شدن یا کشته شدن، چیزی‌ که نصیب نیکا شد بد تر از مرگ بود...

توسط ... | چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱ | 17:56

گریه واقعا ارومم میکنه و بهم انرژی مجدد میده

خدایا شکرت که گریه رو افریدی

اون روز توی کارگزینی انقدر اذیتم کردن اون گرگ صفتها که به گریه افتادم گریه م که تموم شد حس کردم انرژی دوباره گرفتم و باز میتونم برم به جنگشون.

این روزا همش دنبال کارای انتقالی بودم و هستم برای اینکه بتونم بیام این شهر کوچیک که بشه مدرک دانشگاهمو ازاد کنم. اما مسئول مدرک دانشگاه یک عوضی تمام عیاره که به همه دروغ میگه و یه چیزایی تحویل میده که طرف نتونه مدرکشو بگیره. خیلی میترسم بعد این سه ماه هم موفق نشم مدرکمو بگیرم.

توسط ... | چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱ | 17:46

بالاخره منتقل شدم به یه بیمارستان شهر کوچیک... شهری که خواهرم اونجا زندگی میکنه و یه ساعت و نیم ازینجا فاصله داره. احتمالا برای یه ماه و نیم یا دوماه. بعدش یه ماه مرخصی و بعدش شاید بیکاری شایدم تمدید قرار داد. مدتی که اونجام به احتمال زیاد میمونم پانسیون همون خوابگاه کارمندی

پریروز رفتم که کارامو بکنم اتوبوس نمونده بودو مجبور شدم با سواری برم. سواری دیر حرکت کردو دقیقا از اول غروب تا تاریک شدن هوا طول کشید تا رسیدیم. شیشه رو یکم کشیدم پایین و هندزفری رو گذاشتم و تا رسیدیم با اهنگ "برای" گریه کردم. خیلی خوب بود که غروب بود... خیلی خوب بود که تاریک بود و منو نمیدیدن و خیلی خوب بود که باد زود اشکامو پاک میکرد و راه رو باز میکرد برای اشکای جدید. از فشار باد روی صورتم هم لذت میبردم. یه حسی مثل خودزنی داشت. جدیدا به این نتیجه رسیدم خودزنی در ذات انسان لذت بخشه. یه جورایی درد رو می شوره. ولی نمیدونم چرا؟ مثل وقتی مادری بچه شو از دست میده و میزنه تو سرش یا حتی فلسفه خودزنی تو عاشورا. درست و غلطشو نمیدونم ولی لذت بخشه.

برگشتنی هم تو اتوبوس یه دل سیر گریه کردم. این اروم گریه کردنای توی ماشین عجیب خوبه. درد بچه های 14 ساله ای که اینجا کشتن، درد دختر16 ساله ای که زیر شکنجه مرد... درد چی بگم؟ زبونم قاصره. دردها بی پایانه. قول میدم تا فردا صبح میتونم بشینم و بنویسم و دردها تمومی نداشته باشه. از یه جایی به بعد دیگه نمیتونی چیزی بگی انقدر همه چی تلنبار میشه روی هم.

توسط ... | دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ | 0:44

گفته بودی پاییز غم انگیزه

ولی نه انقدر...

توسط ... | یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ | 14:43

وقتی کارت گیره، مشکلی داری یا داری دوره سختی رو میگذرونی، به محض حل شدنش و تموم شدنش، یه ساعت خوشحالی و بعد همه چیز برمیگرده به حالت عادیش. انگار که هیچوقت اون مشکل وجود نداشته. حذف میشه از زندگیت! و دیگه حتی درست به خاطر نمیاری چرا و چجوری اون احساسات بد رو داشتی

یعنی میشه یه روزی بشینیم و یادمون نیاد که چرا و چجوری احساسات بد این روزا رو داشتیم؟ یه روزی بیاد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده... همه چی عادی و زندگی زیبا باشه

توسط ... | یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ | 12:40

انقدری که دانشگاه و بیمارستان به من آزار و اذیت رسونده این مدت سر مدرکی که حقمه بگیرمش! هیچکس انقد اذیت نشده.

امروز بازم منو تا مرز گریه بردن و تا همین لحظه با دوتا دعوا

خدایی چه مرگشونه؟ خودشون جزو مردم نیستن؟ نمیگن بذار کمک حال باشیم لااقل وظایفمونو درست انجام بدیم تو این شرایط؟

توسط ... | شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ | 0:27

فردا پیگیر میشم که تسویه م رو از بیمارستان فعلیم انجام بدم و امیدوارم که مشکلی پیش نیاد.

میخوام کلاس خصوصی زبان بگیرم ولی خیلی گرونه و نمیدونم چیکار کنم. از طرفی اگر کلاس عمومی بگیرم هم یادگیری کمتره هم اینکه واقعا نمیتونم تایمارو هماهنگ کنم با شیفتام و از طرفی هم کلاس خصوصی میشه 2800 برای 12 جلسه! موقشنگ هم خیلی عقبه و کم میخونه و این ناراحتم میکنه دیشب کلی غر زدم و با گریه دعواش کردم که دیگه هیچ امیدی نداریم بشین بخون دیگه!

قرارداد خونه م رو هم قراره برم تمدید کنم و میشه ماهی دو میلیون! کلا خدا بهم رحم کنه با این همه خرج و گرونی! سه ماه دیگه هم ممکنه از کار بیکار شم.

+ یه مطب پیدا کردم جووش فعلا خیلی خوبه ولی خیلی کارش سنگین و تخصصیه. شیفتی پنج ساعت کار فوق العاده سنگینه طوری که دیگه اون روز نمیتونی کار دیگه ای انجام بدی و میشه 280 برای هر شیفت. میدونم الان دارین حساب کتاب میکنین بذار اسونش کنم. اگر ماهی 25 شیفت وایسم که نرمال توانایی یک انسانه میشه 7 میلیون که دو میلیونش میره برای کرایه خونه. یک میلیون کلاس زبان. یک میلیون لیزر و کارای زیبایی برای دل خودم. میمونه سه میلیون برای رفت و امد و خوراک و کارایی که پیش میاد که واقعا کمه برای کسی که تنها زندگی میکنه. برای کسی که حمایتی از خانواده ش داشته باشه یا همخونه داشته باشه خوبه اما برای یک نفر تنها با مهمون و... کمه! حالا ببینیم تا اون موقع چطور پیش میره!

توسط ... | جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱ | 13:36

تصمیم گرفتم یه مدت نرم اینستاگرام

شاید به نظر بزدل بیام

شاید بزدل هستم!

ولی واقعا دیگه توان و کشش ندارم. نیاز دارم سرپا بمونم که کمکی کنم به این مردم.

هر بار که میرم اینستا و اخبار رو میبینم به گریه میفتم دلدرد میگیرم و حالم خراب میشه.

یک هفته س نه زبان خوندم نه کار مفیدی کردم.

+ راستی دارم میرم یه شهر کوچیک همین اطراف برای ادامه طرحم

قراره سه ماه اونجا باشم

داستانش طولانیه. فقط اینو بگم که بخاطر اینکه نمیتونم مدرک دانشگاهمو بگیرم مجبورم برم منطقه سه کار کنم. فعلا سه ماه تا ببینیم بعدش خدا چی میخاد

قراره رفت و امد کنم به اینجا. زیاد دور نیست. پدر و مادرمم از ماه بعد ان شالله قراره بیان پیشم. اینجوری بهتره. یکم از دیوونگی و فکر و خیال تو تنهایی در میام.

دیروز موقع خروج از بیمارستان که احتمالا اخرین شیفتم بود کلی گریه کردم. خاطرات خوبی اونجا داشتم. هرچند روزهای سختی بوده و هست اما اونجا دوستایی داشتم کسایی داشتم که بعد روزها تنهایی میتونستم حرف بزنم باهاشون. اگر همه سختی ها و مزخرفاتشو فاکتور بگیریم اونجا رو دوست داشتم

توسط ... | چهارشنبه ششم مهر ۱۴۰۱ | 1:20

از طرفی هرچی بیشتر میرم اینستا و پیگیر اخبار میشم

حالم بد تر میشه

از طرفی هم اگر پیگیر نباشم از خودم خجالت میکشم و آدم نمیتونه بیخیال باشه بالاخره

البته این مدت کار زیادی از دستم بر نیومده و فقط زبان خوندن و کار و زندگیم معلق شده از بدحالی

توسط ... | سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ | 14:54

بیاین بگین ببینم حالتون چطوره؟

من که انقدر استرس کشیدم و حالم بده که یه ده روزه اسهالم

چه خبر؟ چیکار میکنین؟

توسط ... | شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ | 15:4

اصلا باورم نمیشه تو سن ۲۵ سالگی، امروز داشتم به خودم میگفتم: آماده ام اگر بمیرم، به اندازه کافی از دنیا دیدم...

از ذلیل شدن و بی حرمت شدن میترسم اما ذره لی از مرگ ترس ندارم

توسط ... | جمعه یکم مهر ۱۴۰۱ | 11:6

پاییز امسال هم در غم انگیز ترین حالت خودش شروع شد

البته اتفاقات خوبی هم افتاد

مثلا داداشم رسید آلمان

و البته منم یه قدم به گرفتن مدرکم نزدیک شدم.

و البته دنیا صدای بدبختی هامونو شنید

دلی اینا واقعا کدوم بهشتو میخان با کشتن بچه ۱۶ ساله بدست بیارن؟

واقعا زبانم قاصره

همینم هست که چیزی نمینویسم

فکر نکنین بیخیالم یا حالم خوبه! نه! زبونم نمیچرخه! از دیدن این همه انسان که مغزهاشون سه قفله س و اصلا نمیخوان بفهمن چه خبره

و از دیدن این همه انسان که به طرز عجیبی شجاعن!

دیشب کلی گریه کردم و از خدا خواستم کمکمون کنه

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .