توسط ...
| پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 20:48
تو این دوسال دیگه عادت کردم
به لحظه هایی که انقد حالم بد میشه که میترسم غش کنم، دیگه فهمیدم که غش نمیکنم، فهمیدم که روزگار ناجوانمردانه مجبورم میکنه با زجر ادامه بدم
امروز تیر خلاصمم زدم و دیگه تیری برام نمونده
رفتم پیش رئیس بیمارستان هزچی نامه و قانون بود بهش استناد کردم و گفتم کار غیرقانونی ازم میخوان و...
اما انکار کرد! پیچوند! رئیسمون هم پیچوند! دیگه دستم به جایی بند نیست.
اولش با ذوق و آب و تاب با رئیس رفتم گفتم برای رئیس بیمارستان توضیح میدم و حتما پدرشونو درمیاره، بعد که دیدم میپیچونه و طرف رئیسو میگیره لبخندم ماسید یه ساعت حرف میزد و چرت و پرت میگفت و گوه میخورد که منو قانع کنه اما من دیگه هیچی نمیشنیدم و فقط تهوع داشتم از سیستم از کشورم از همه چی
نتیجه ای نداد جز قول های هزار باره الکی
رئیس یه نامه الکی امضا کرد که تا اخر اردیبهشت تایپ کنم بعدشم منو تکنسین کنه
بعدش عین اینا که میخوان بچه گول بزنن نامه رو گذاشت تو کمدش و نذاشت یه عکس هم بگیرم ازش!
زنیکه عوضی ازم رسما سواستفاده میکنه. از ناتوانیم برای برگشتن به شهرم سواستفاده میکنه
خدایا بهم توان ادامه دادن بده... خدایا نجاتم بده...
حس میکنم قبلا دعاهام و توکل کردنام بیشتر میگرفت
شاید دیگه آدم پاکی نیستم که خدا کارمو راه نمیندازه
این همه توکل میکنم دعا میکنم و خیرات میکنم که کارم حل بشه اما هیچی
+عصر حالم بد بود اومدم پارک
کل پارکو دورش حصار کشیدن و نمیذارن کسی وارد شه
نمیدونم کجای دنیا اولین جایی که میبندن به خاطر کرونا بزرگترین پارک شهره که نیمکتاش بیست متر از هم فاصله داره.
ته پارک نزدیک خیابون یه گوشه نشستم و یه پسر بیست بار از کنارم رد شد مزاحمم شد. بهش گفتم واقعا چرا نمیذارین یه دختر احساس ارامش کنه؟ چرا نمیذارین ازاد باشه و نترسه؟
هی نرفت نرفت منم گوشیمو گذاشتم رو اسپیکر و زنگ زدم پلیس تا فرار کرد