انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

میشه بتونم؟

توسط ... | سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۸ | 19:4

بلند شو و قدم بردار هلی

نذار زمینت بزنن...

سلول

توسط ... | سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۸ | 19:2

چه فلسفه قشنگی دارن سلولای عضلانی

که وقتی خیلی تلاش میکنن و پاره و زخمی میشن، بعد یه مدت با قدرت چند برابر و از نو خودشونو میسازن.

کاش میشد مثل سلولای عضلانی باشم

 

+ امشب یکی از شب های دلگیر امسال خاهد بود...

جشنواره

توسط ... | سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۸ | 18:8

با تمام وجود دارن تک تکشون منفجر میشن که ماموریت هشت روزه برام میاد

27 مهر 98

توسط ... | یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۸ | 0:41

حس میکنم دانشگاه یه آدمه که مرده و من هر روز دلتنگشم و یاد خاطراتش میفتم 

خدا هیچ ادم دوست داشتنیی رو ازمون نگیره

بارها ارزو کردم یکی از پرنده هایی باشم ک صبح ها موقع رفتن به بیمارستان از کنار سرویس و بر فراز جنگل بلوط رد میشن

غمگینم. نه پیش روسام محترمم. نه پیش مردم. 

سرگرمیی ندارم

دوستی ندارم

جایی نمیرم اصولا

و زندگی شبیه یه ربات میگذره

ناشکر نیستم اگر

وقت بشه که درس بخونم و امید قبولی رو تو دلم زنده نگه دارم

امید اللن از هر چیزی واسم باارزش تره و سرپا نگهم میداره

16ماه و بیست و دو روز

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۸ | 10:41

میگذره هلی

همون طور که روزای خوبت گذشت...

24 مهر 98

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۸ | 0:6

دیگه سر شدم

بی حس شدم نسبت به همه چی

مانعی به اسم خستگی و خواب دیگه برام وجود نداره

دیگه حرف مردم اذیتم نمیکنه و ذهنمو درگیر نمیکنه

روح و روان آدم مثل عضله س. باید ورزش داده بشه بعد ی مدت دیگه قوی میشه و اون ورزشا و سختیا براش آسونه و راحت

من همون دختریم که از ی قطره خون میترسید چه برسه به ادم سرتاپا خون

من همونیم که بعد دو ساعت بیرون رفتن همیشه خسته میشدم و باید میخابیدم.

من همونیم که یه شیفت کاراموزی پنج ساعته برام سنگین ترین کار روزهام بود

من همون آدمم که از تنبلی و خواب آلودگی نمیتونست درس بخونه

 همونی که تا میگفتن بالا چشمت ابروه یا میگفتن که فلانی فلان چیزو گفت یا اینکه خراب کاری کردی چند روز درگیر میشدم و استرس وجودمو میگرفت.

 

خدایا ممنون که بهم قدرت مبارزه میدی.

کمکم کن کم نیارم.

الهی به امید تو

صبرم بده و توانایی

اتفاقای بدو ازم دور کن

و راه رو برام هموار کن

کمکم کن پیش خودت سربلند باشم

کابوس

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۸ | 9:36

امشب ساعت دو تک و تنها تو بخش یه پسر چاق زشت اومد رسما ازم شماره میخاست :/

21 مهر 98

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۸ | 22:27

سردرد دارم. از فشار زیاد

واقعا نمیشه خوند

تو خونه باید نقش مادر رو داشته باشم

اندازه دوتا کارمند کار کنم

و درس ارشد یه گرایش دیگه رو بخونم که نا آشناست و آسونم نیست

همه اینا چهارتا آدم میخاد

امروز دقیقا لحظه ای که حس میکردم دیگه بریدم دیدم دختر دخترخاله مادرم از کنارم رد شد. این دختر نماد مقاومته برای من. نماد جنگیدن تو زندگی. داشت باباشو میبرد فیزیوتراپی. چون پسر ندارن. دوتا دخترن و دختر بزرگه و کارای خونه باباشم میکنه

سه تا بچه داره. فشار کاری مثل من تو اتاق عمل روشه و کاردانی به کارشناسی هم قبول شده. اگه اون میتونه حتما میشه. اگر اون پسره تونست همزمان با طرحش پزشکی قبول شه لابد میشه خوند. اگر ترم بالاییم تو رشته غیرمرتبط شد رتبه سه لابد میشه...

مگه نه؟

الهی به امید تو

فردا 24م

تخت سی تی همچنان شکسته و هر روز نگرانم خورد شه و بیفته گردنم.

نیازمند دعاتونم

16 مهر 98

توسط ... | سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۸ | 22:18

دلم داره میترکه

واسه تک تک روزای پارسال همین موقع

اقای دوست مریضیش جدیه

اونطور که تو نت خوندم معمولا چهار پنج سال بعد دیگه نیستن

شک دارم مادرم خدایی نکرده مریض باشه

درس ارشد خیلی سخت و غیرقابل فهمه

دلم گرفته

خدایا

کمکم کن

14 مهر 98

توسط ... | دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۸ | 1:0

شیفتای سنگین اول راهم تموم شد و سه روز افم که البته باید درس بخونم اونم چه درسی

چشمتون روز بد نبینه

اصلا هیچ جاش برام اشنا نیست لعنتی

البته درسای خودم نیست ک اشنا باشه

من کارم با دستگاه ها بود بیشتر یهو الان وارد سلول و مولکولا شدم

ولی باید بتونم

چاره ای نیست

الهی به امید تو

اقای دوست ازم ناراحته که نیستم این روزا

پدر و مادرم خسته ن

و کار سنگین و سخت پیش میره

من کندم تو درس خوندن

و درسا نا اشنا و غریبه

ولی راهیه که باید طی کنم. بهترین حالتیه که میتونم داشته باشم

خدایا بهم توانایی و صبر بده

شیفت لعنتی

توسط ... | پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۸ | 23:31

من نمیخام فردا برم بیمارستان :(

11مهر 98

توسط ... | پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۸ | 23:24

غمگینم

شیفت 24 ساعت سختی رو گذروندم دیروز

خیلی مریض اومد و حین انتقال یه مریض اورژانی که تختو جا بجا میکردم گیر کرد به برانکارد و گوشه تخت سی تی شکست. حالا نمیدونم چی میشه

امروزم که ورزش کردم بعد مدتها. حموم و لباس شستن طبق معمول

زبان خوندن یکم.

خیلی کندم تو خوندن علاوه بر اون وقتم ندارم خدا رحم کنه بهم :(

فردا باز شیفت 24 ساعت دارم

دعا کنین برام

امشب یه لحظه سرم گیج رفت و حس کردم دارم غش میکنم

نمیدونم چی شد شاید به خاطر فشاریه که رومه

خدایا بهم صبر و توانایی بده

9 مهر 98

توسط ... | سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۸ | 22:53

امروز آف بودم

روز مفیدی بود شکر خدا

یکم درس خوندم

از خودم آزمون زبان گرفتم

زبان تخصصیم خیلی ضعیفه

کلا خیلی سخت بود زبان ارشد اصن مث کنکور سراسری نبود

ولی خب میخونم دیگه کم کم به امید خدا

فردا 24 ساعت شیفتم

الهی به امید تو

خودت کمک کن راحت از پسش بربیام

خدایا بهم تحمل و صبر و انگیزه بده

8 مهر 98

توسط ... | سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۸ | 0:39

امروز دو شیفت بودم

ولی شکر خدا خلوت بود و غیر اولش سرحال بودم

با این پسر رتبه برتره که میخاست پیشنهاد بده حرف زدم

انصافا آدم ساده و مظلومیه و شاید اگر انقد تفاوت فرهنگی نداشتیم یه زمانی شانسمو باهاش امتحان میکردم.

درس ک فک کنین نخوندم امروز اصن

برا فردام چندتا برنامه دارم ان شالله عملی بتونم کنم

الهی به امید تو

فردا افم پی فردا شیفت بیست و چهار!

7 مهر 98

توسط ... | یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۸ | 23:5

سلام دوستان!

از سفر برگشتم و فردا دوازده ساعت شیفتم بسلامتی

تا خود دیشب داشتم جون میدادم از مریضی

کلا بهم نچسبید ولی باز! خیلی بهتر از شیفت و بیمارستان بود بنظرم

دوست دانشگاهمم دوبار دیدم و حسابی خوش گذشت

دوتا کتاب ارشدم گرفتم بسلامتی که شروع کنم به خوندن

بریم بخابیم که فردا لانگم

الهی به امید تو

خدایا بهم تحمل و صبر بده

خدایا کمکم کن از پس این روزا بربیام

کمکم کن کمتر گله کنم

بیشتر تحمل کنم

بیشتر تلاش کنم

مرسی ازت که هیچوقت تنهام نمیذاری

دوست دارم خدا

لطفا با جنبه باشید

توسط ... | شنبه ششم مهر ۱۳۹۸ | 9:57

آقا سر صبحی این عکاسه پیام داده میگه صبحا میشینم عکستو نگاه میکنم

چقد بی جنبه ن خدایا اینا

مطمئنا قضیه خودم نیستم

اینا تا یکی از علوم پزشکی میبینن جوگیر میشن بهش پیشنهاد میدن

بابا والا علوم پزشکیا هیچ تحفه ای نیستن

حالا من چه غلطی کنم

ان تاهم عکس داره از من تو یه سریشم عین میمون افتادم

جالب ترین قسمت ماجرا اینجاست ایشون رو همون آقای محترمی که از بنده خاستگاری کردن و کلی اذیتم کردن به من معرفی کرده بود

شیطونه میگه به کوری چش اون برم یا این دوست شم :)

نظرتون چیه؟

حسای شخمی

توسط ... | جمعه پنجم مهر ۱۳۹۸ | 23:5

دلم میخاد اول یه دور قشنگ این اژدهای خواهرمو کتک بزنم بعد برگردم خونه، بشینم رو پشت بوم تنها. زل بزنم به آسمون... گریه کنم تا جون دارم

وااای خدایاااا فک کن من ازدواج کرده بودم الان مث دوستم. یه لندهور نشسته بود جلو تلویزیون. من اعصابم خورد. یه خلوتم نمیتونستم بکنم و فقط میرید به اعصابم اونم. عین شوهر آشغال اون

الهی شکرت که مجردم

اصن انقد دیدم نسبت به ازدواج بد شده

حس میکنم کسی که قراره شوهرم شه اول دشمنم میشه

سفر!

توسط ... | جمعه پنجم مهر ۱۳۹۸ | 22:31

بعد از کلی کلنجار رفتن با رئیس بخش و کارمندا بالاخره هفت روزمو آف کردم که بیام سفر

از اول مهر اومدم سفر چه سفری!

نمیدونم پولم حرومه مرخصیم حرومه چیه کلا که انقد داره بد میگذره

روز دوم سرماخوردم و از اون موقع داغون افتادم. هیچ کارامو نتونستم بکنم

خرید کردم ولی تقریبا غیر ضروری با وجود اینکه کلی پول باید ذخیره کنم و خرج اضافه بود

بازار درست حسابی نتونستم برم

حقوقمو دیر ریختن و بچه خاهرم دنیارو خراب کرده رو سر خودشو خودمون انقد که شلوغه و کثیف اونام چیزی نمیگن بهش چندشم میشه رو سفره هم غذا بخورم انقد ک همه جا کثیفه. اصن یه وضعیه

پارسال اینجا خیلی بهم خوش گذشت ولی ناشکری نباشه واقعا سفر مزخرفی بود

پس فردا برمیگردم. مناظر 33 شیفت فشرده تو بیست روز هستم!!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .