انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 14:22

یه مدت پیش افتادم دنبال اینکه چطور ممکنه چیزایی مثل سنگسار و هرگونه قتل ناموسی یا دو برابر بودن دیه مرد نسبت به زن و شهادت دو زن برابر یک مرد و حجاب زوری و صیغه و... رو خدا دستور داده باشه و قضیه ش چیه؟

رفتم تو خود قرآن گشتم و شاید باورتون نشه هیچکدوم اونجا نبودن!!! بعد تو گوگل هم گشتم و فهمیدم بیشتر اینارو کسای بظاهر مسلمون از خودشون دراوردن و کردن قانون این مملکت!

بعد میگن چرا دین از چشم مردم افتاده؟

توسط ... | شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱ | 1:10

یه پیتزای صدو شصت تومنی رو از اسنپ فود با تخفیف گزفتم صدو چهارتومن و دیدم چقد کهنه و بد مزه س اما دلم نمیومد بندازمش دور و خوردمش و الان آرزو میکردم کاش بالا میاوردمش همون موقع

معده م عین سنگ شده و بعد چهار پنج ساعت هنوز نمیره پایین

توسط ... | پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 22:39

امروز یه همکارا تو مطب بهم گفت با اون دماغ عملیت!

گفتم واقعا شبیه عملیاس؟ گفت از نیمرخ آره!

به اندازه کل هفته خرکیف شدم هرچند فقط نیمرخو گفت 🤣🤣🤣 خوبه پول ژل الکی نبود

توسط ... | پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:21

دیروز برادر بزرگوار برگشته

اومده خونه م

من نمیدونم کی میخوام عاقل شم؟

انقد اهمیت ندم به مهمون، خصوصا مهمونی که اصلا دعوت نشده

رفتم تو صف نون وایی ۴۵ دیقه تو گرما وایسادم و اخرشم دعوا کردم برای یه دونه سنگک که اگر خودم بودم قطعا نگه میداشتم ساعت خلوت برم.

کم خر باش هلی

ممنون

توسط ... | پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:19

من اصلا آدم متعصبی نیستم یا کسی که بخواد یه ویژگی رو به همه افراد یه قوم ربط بده

ولی خیلی وقتا که اعصابم خورده نیاز دارم فحش بدم که جیگرم خنک شه و بتونم به روال عادی زندگیم ادامه بدم وگرنه از ته دلم نیست.

در این مورد هم همین صادقه.

متاسفانه بین بسیاری از خانواده های قوم من که نام نمیبرم، صمیمیت بیش از حد مده! یعنی خیلی فضولن! دخالت میکنن! تو جزئی ترین مسائل زندگیت سرک میکشن! و حتی بدون اینکه خبر داشته باشی برات تصمیم میگیرن! حالا بعضیا که آدمای وابسته ای هستن ممکنه دوست داشته لاشن این حالت رو. (مثل مادر من)

اما بعضیا مثل من دوست دارن نه کاری به کسی داشته باشن و نه کسی کار به کارشون داشته باشه.

+ برای نمونه، هیبیچکس از من نپرسید که آقا اجازه هست کلید خونه تو کپی کنیم؟ :/

یه روز برگشتم دیدم بابام سه تا کلید دستشه!!! گفت کپی گرفتم برای خودمون و خواهرت اینا!!! همون خواهر و داماد گاومون!

+ مثال بعدی:

فامیل یکی از خواهرام که بشدددددت این صمیمیت بیش از حده توشون مده! تا الان بدون اغراق ۱۵ بار براشون نوبت گرفتم.

بار آخر یه ماه بعد نوبت میدادن برای بیست روز بعد گرفتم جای تشکر آبرومو بردن :)

نشستن گلایه اینور و اونور که خواهر عروسمون بی عرضه س فلانه

بی عرضه که هیچی خر که هیچی خوووود خرین صد رحمت به خر! خر بدبخت!

توسط ... | پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 10:8

هیچکس نسبت به قوم و ملیت خودش مث من بی غیرت نیست.

رفتم نونوایی یکی که داشت به زبون خودم حرف میزد خیلی پررو اومد جلوم وایساد و میگفت آره این خانومم چندتاییه ما یه دونه میخوایم و...

چیزی نگفتم تا یکی دیگه اومد گفت خانوم نفر چندمی؟

گفتم من قبل این اقاییم که جلوم وایساده

گفت ایشون میگه شما چندتا میخواین که

گفتم من نگفتم! حتما رو پیشونیم نوشته

خواستم اشاره کنم به همزبونم که جلوم بود و بگم اینا دخالت و تصمیم گیری برای بقیه تو ذاتشونه

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 23:48

خب متاسفانه موقشنگ راضی نشد بره ازون خراب شده

و عرض کنم که زندگیم در چنان بلبشویی قرار داره که حتی نمیتونم در موردش صحبت کنم

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ | 12:43

ببینم میتونم مخ موقشنگو بزنم برای تمدید طرحش بره جای دیگه جای اون شهر پر از ادمای فضول من

توسط ... | شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 19:49

امروز رفتم و برای قسمتی از فرآیند آزاد شدن مدرکم، برای گرفتن حق قانونی خودم:

دور روز رفت و آمد کردم

دوبار گریه کردم

رئیسمونو واسطه کردم

بهم بی احترامی شد و سرم داد زدن

چهارساعت رفتم و اومدم

کلللی منت گذاشتن سرم

و آخرش موفق شدم حق قانونیم رو بگیرم

توسط ... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 21:52

داداشم گیر کرده تو مسیر و پدرو مادرم خیلی غصه میخورن و نگرانشونم

احتمالا مجبور بشم بخاطر گرفتن مدرک تحصیلیم سه ماه پاییز رو برم یه شهر کوچیک کار کن مکه خب فعلا معلوم نیست کجا.

خدا کنه جایی باشه ک هراحت بشه رفت و آمد کرد. تازه بعد اونم معلوم نیست قانون جدید نیاد و ادا در نیارن برای دادن مدرکم.

رفت و آمد به اینجا نه به شهر خودم!

خونه مونو آب برده! دیگه واقعا اونجا جای زندگی نیست.

کسی خونه نبوده و شیر پشت بوم رو افتاب ذوب کرده و شکسته و با فشار اب چند روز اومده رو پشت بوم و از سقف اومده پایین و کل سقف و سیستم برق و اشپزخونه و ... رو آب برده.

توسط ... | سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ | 2:25

چه روزای پر اتفاقی

موقشنگ قبول نشد

قرارداد طرحش تو بیمارستان تموم شده و تو استرس تمدیدشیم

برادرم قسمت اصلی و مهم سفرشو شروع کرد و حالا حالاها ازش بی خبریم

من همچنان درگیر گرفتن مدرکم و طرحم

دو ماه به قرارداد خونه مونده

و

...

فقط از خدا میخوام همه شو خودش جفت و جور کنه...

توسط ... | سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ | 1:0

انقد تو این یه سال و نیمی که اینجا بودم اتفاقای خوب برای دوستام افتاده که اگه قرار میذاشتیم شیرینی بگیریم از هم تا الان پول دار شده بودم.

همه ازدواج کردن، استخدام شدن و...

توسط ... | یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 9:39

واقعا نمیدونم چرا انقد غصه و حرص میخورم سر آزادسازی مدرکم

به طرز عجیبی دارم خودمو اذیت میکنم

در حالیکه فعلا هیچی معلوم نیست و سه شنبه باید پیگیر شم ببینم این حرفایی که دانشگاه تحویلم داده راسته یا نه و چاره ش چیه؟

کاش یه قرصی چیزی بود این استرس الکی رو ازم خالی میکرد

من بخوام بابت این انقد غصه بخورم که بعدا دووم نمیارم

دیروز خواهرم حرف خیلی قشنگی زد

گفت اگر از اینجا و بیمارستانش که انقدرررر حالت بد بود بخاطرش، خلاص شدی، کار اونجاتم حل میشه

توسط ... | شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 22:54

دیروز شیفت ۲۴ بودم

بعدش امروز صبح مستقیم رفتم دنبال کارای گرفتن مدرکم از دانشگاه چون میگن که از مهر قراره خیلی سختش کنن و مدرکو ندن

انقدر اذیتم کردن که به گریه افتادم. برگشتنی انقد خسته و داغون بودم که کلی گریه کردم و کلاس زبان هم نرفتم

برام دعا کنید کارم شدیدا گیره

شرایطم یه جوریه که خیلی خیلی سخت مدرکمو میدن و حتی ممکنه بخاطرش از کار بیکار شم

توسط ... | پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 7:48

یه دوستی داشتم فک کنم قبلا هم درباره ش گفتم

از سال قبل من یعنی ۹۳ به اینور داره کنکور میده! امسال نهمین کنکورشو داد! به هوای پزشکی...

اقا این چند روز پیش اومد پیش من برای ام ار ای گردن، گفت گردنم درد میکنه. چشمتون روز بد نبینه. به طرز وحشتناکی یکی از دیسکای گردنش فرو رفته بود تو نخاعش.

اگرم نه سال میشینید کنکور میدید خواهشا مراقب گردنتون باشید.

سرتونو نگیرین پایین، کتابیار بگیرین و نرمشای گردن یادتون نره.

اشک

توسط ... | چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ | 19:45

ببار ای بارون ببار...

کفشای نایکی اصلمو دزدیدن

توسط ... | دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱ | 13:56

سلام من یک عدد انسان آشغال بی شعور هستم که دیروز اومدم مجتمع مسکونی بعد یه پوستر از یه روخانی تقدیم کردم به نگهبانی بعدش رفتم تنها کفش اسپورت دختری که همین کفشارو داشت و میخواست چهار پنج سال بپوشه دزدیدم.

توسط ... | یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ | 23:48

سلام

من یک طبل زن عاشورا هستم

من شبا از ده تا دوازده و نیم با طبل به اندازه یک فیلم انقدر با دل و جون میکوبم که نمیذارم هیچ کسی تا شعاع یک کیلومتری، اعم از بچه، پیر، خسته، افسرده، مریض و... بخوابه.

و مطمئنم امام حسین الان کلی بخاطر کارم ذوق کرده و خدا داره هی برام ثواب مینویسه.

من خیلی آدم خوبیم و کسایی‌که تو این ایام رنگی میپوشن یا به دلیل اینکه مذهبشون یا اعتقاداتاشون متفاوته و... رنگی میپوشن اکثرا به تخمم حساب نمیکنم.

توسط ... | پنجشنبه ششم مرداد ۱۴۰۱ | 20:28

رفتم مطب که کار یاد بگیرم برای بعدا که برم اونجا کار کنم

واقعیتش با جون و دل نمیرم! نمیدونم دلم نمیخواد مطب کار کنم. اینیم که میرم چون مجبورم برم بخاطر اینکه زمستون قراردادم با بیمارستان تموم میشه و این داستانا.

ولی مطب بشدت شلوغ و خفه ایه حتی جای درست و حسابی برای نشستن هم نداره.

دقیقا همون کارگریه ولی باکلاسش.

از ته قلبم از خدا میخوام کارامو جفت و جور کنه که مجبور نشم مطب کار کنم.

توسط ... | شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ | 22:18

تازه فهمیدم دلیل اینکه این اروپاییای باسن نشور ضد نظام انقد عاشق تابستونن اینه که هوای تابستون اونا مثل بهار ماست! یه چند روز هواشون مث ما شد دو هزار نفر فوت شدن :/

ناراحت کننده س واقعا

توسط ... | شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ | 15:29

به هررر قیمتی میخوان افزایش جمعیت ایجاد کنن حتی با کنار گذاشتن غربالگری و دنیا اومدن بچه ناقص! این طوری که پیش میره چند روز دیگه میان میگن به مناسبت طرح افزایش جمعیت قراره یه سرسره ناصرالدین شاه راه بندازن همه دخترا و زنای تو سن بارداری رو جمع کنن، به ترتیب بهشون تجاوز کنن که جمعیت افزایش پیدا کنه. احتمالا اسپرمشم از دوستان گل بالادست تهیه کنن.

توسط ... | شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ | 12:52

این ماه ان شالله! شدیدا درگیر کار و زبان و... م واسه همین کمتر فرصت فکر کردن یا نوشتن دارم

واقعیتش دوجا درخواست کار دادم، چون پنج ماه دیگه قراردادم با بیمارستان تموم میشه و معلوم نیست که یه سال دیگه تمدید میکنن یا نه؟

محض اطمینان این کارو کردم چون میدونستم حتی یه ماه هم نمیتونم بیکار باشم با وجود گرونی و تنها زندگی کردنم و ...

ولی انگار درگیری زیاد بهم استرس وارد میکنه و قطعا زیاد خوب نیست برام

چون پریودم عقب افتاده و دل درد میگیرم زود به زود

کابوس هامم همچنان ادامه داره، کافیه یه ذره بیشتر از نیاز بدنم بخوابم چنان کابوسای وحشتناکی میبینم که وقتی بیدار میشم کل بدنم میگیره، به نظرتون برم دکتر؟

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .